اذهاب
[اِ] (ع مص) بردن. (تاج المصادر بیهقی). ببردن. بُردن کسی را. || دور گردانیدن او را. (منتهی الارب). || بُبر کردن. (؟) (زوزنی). || زراندود کردن. (تاج المصادر بیهقی). زراندود کردن از بیرون. (غیاث). || روان کردن. (غیاث).
اذهاب
[اَ] (ع اِ) جِ ذَهَب. زرها. || زرده های تخم مرغ. || پیمانه های خاص اهل یَمن. ج، اَذاهِب، اذاهیب.
اذهال
[اِ] (ع مص) غافل کردن. (مؤید الفضلاء). غافل گردانیدن. فراموشانیدن: اذهله الامر اذها و اذهله عنه. || غافل شدن. (آنندراج). فراموش کردن.
اذهان
[اَ] (ع اِ) جِ ذِهن.
اذهان
[اِ] (ع مص) فراموشانیدن از... || مشغول کردن. (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). مشغول کردن از: اذهننی عنه؛ فراموش گردانید مرا از آن و مشغول کرد.
اذهب
[اَ هَ] (ع ن تف) نعت تفضیلی از ذهاب. برنده تر: مر رسول الله (ص) علی نسوه... فقال یا معشرالنساء مارأیت نواقص عقول و دین اذهب بعقول ذوی الالباب منکنّ. (مکارم الاخلاق طبرسی).
اذی
[اَ ذا] (ع مص، اِمص) رنجش. ستوهی. (دستوراللغه). آزار. رنج. (مهذب الاسماء). چیزیکه آزار دهد. (آنندراج). مکروه. (مهذب الاسماء). آزرده شدن. رنجه شدن. (آنندراج). رنجور شدن. (زوزنی):
چون ملک تسبیح حق را کن غذا
تا رهی همچون ملایک از اَذی.مولوی.
|| رنجه داشتن. ایذا دادن. (غیاث اللغات). رنجانیدن. (غیاث اللغات). رنجه کردن. (آنندراج):...
اذی
[اَ] (ع ص) اَذٍ. آنکه بالطبع قرار نگیرد در جائی بی آنکه او را دردی یا مرضی باشد. (منتهی الارب). حیوانی که بیک جا قرار نگیرد از شوخی: بعیرٌ اَذٍ. مؤنث: اَذیه: ناقهٌ اذیه. (منتهی الارب).
اذی
[اَ ذی ی / اَ] (ع ص) مرد بسیار رنجنده. مرد بسیار متأذی شونده. (آنندراج). || مرد بسیار رنجاننده. بسیار ایذارساننده. (آنندراج).
اذیا
[ ] (اِخ) (مبدّل دیا یونانی یا تحریفی از زِئوس یونانی) زاوش. مشتری: فقال له [ لجبّار صقلیه ] افلاطون مجیبا عن سؤاله اِن کنّا نَری انّ ارقلیس(1) کان کالذی ینبغی ان یکون من کان من نسل اذیا یعنی المشتری فباضطرار ینبغی أن تظنّ به انّه سعید. (تاریخ الحکمای قفطی...
اذیابینه
[اَ نَ] (اِخ)(1) مقاطعه ای از آسیای غربی وراء دجله در بلاد آشور قدیم و آن در مائهء اول بعد از میلاد مملکتی بود تحت فرمان برثیبن و سپس ترایانوس (تراژان) رومی بسال 114 م. آنرا بگشود و آنگاه دیکرانوس (تیگران) یکی از پادشاهان ارمنستان آنجا را فتح کرد و...
اذیاخ
[اَذْ] (ع اِ) جِ ذیخ.
اذیال
[اَذْ] (ع اِ) جِ ذَیل. دامنها. (غیاث اللغات). || اذیال ناس؛ طبقهء پست از مردم. اذناب ناس. سپس روندگان. پس ماندگان. سپس ماندگان. اواخر قوم. مقابل نواصی.
اذیب
[اَ یَ] (ع اِ) آب فراوان. || بیم. ترس. خوف. هراس. || شادمانی.
اذیت
[اَ ذی یَ] (ع مص، اِمص) آزار. (غیاث اللغات). ستوهی. (دستوراللغه). رنج. (غیاث اللغات). کربت. کرب. زحمت. کدّ. تعب. عنا. محنت. شکنجه. عذاب. رنجه شدن.
-اذیت کردن، و اذیت دادن؛ آزار کردن. آزردن. تصدیع دادن. عذاب دادن. معذب داشتن. تعذیب. لَسع. (منتهی الارب). ایذاء. رنجه داشتن.
|| آزار کردن. رنجه کردن. آزردن....
اذیریاس
[ ] (معرب، اِ) ثافسیا و تفسیا نیز گویند و اهل مغرب دریاس گویند. (اختیارات بدیعی). رجوع به آذریاس و ادریاس و ثافسیا شود.
اذیل
[اَ یَ] (ع ن تف) نعت تفضیلی از ذیل.
اذیل
[اَ یُ] (ع اِ) جِ ذَیل.
اذیم الثعلبی
[اُ ذَ مُثْ ثَ لَ] (اِخ)صحابی بوده است.
اذیمس
[اُ مِ] (اِخ)(1) اوذیمس. دو حکیم یونانی از شاگردان ارسطو این نام داشتند و هر دو در حدود 300 ق. م. زندگی میکردند. یکی از آنان از اهل قبرس و دیگری از رُدِس بود و شخص اخیر رسایلی در باب مطالبی که استاد وی بحث کرده بود، تألیف کرده است...
