اراطه
[اُ طَ] (اِخ) آبی است بنی عُمیله را در مشرق سمیراء. || آبیست از آب های غنی، بین آن و بین اُضاخ مسافت یکشب راه است. (معجم البلدان).
اراطی
[اَ طا] (ع اِ) جِ اَرطی و ارطاه.
اراطی
[اُ طا] (اِخ) بعضی اُراط نیز گویند و آن آبیست در شش میلی هاشمیه در مشرق خزیمیه واقع در راه حاجّ. و یوم اراطی از ایام عربست. (معجم البلدان).
اراظ
[اَ] (اِخ) نصر گوید: موضعی است ظاهراً در حجاز و یاقوت گوید من در آن شک دارم و تصور میکنم غلط باشد. (معجم البلدان).
اراعه
[اِ عَ] (ع مص) اِراعت. اراعت قوم؛ بسیار و افزون شدن طعام ایشان. افزونی کردن طعام. (تاج المصادر بیهقی). || اراعهِ حنطه؛ پاکیزه شدن گندم. || اراعت اِبِل؛ گوالیدن و بسیاربچه شدن شتران. بسیار شدن اشتربچه. (تاج المصادر بیهقی).
اراعیل
[اَ] (ع اِ) جِ رَعله. || اراعیل ریاح؛ اوائل باد.
اراغه
[اِ غَ] (ع مص) طلب کردن. جُستن. خواستن (چنانکه صید را): ارغت الصید. ماذا تریغ؛ ای ماترید. (تاج العروس).
ارأف
[اَ ءَ] (ع ن تف) نعت تفضیلی از رأفت. رؤف تر. مهربان تر: ارأف امتی بامتی ابوبکر. (حدیث).
ارافه
[اِ فَ] (ع مص) با فراخی و ارزانی شدن (چنانکه زمین). (منتهی الارب). فراخ نعمت شدن زمین. (مؤید الفضلاء). || بزمین علفناک رسیدن. (منتهی الارب). بزمین فراخ نعمت درشدن. (مؤید الفضلاء).
اراق
[اَ] (اِخ) موضعی است در قول ابن احمر:
کأن علی الجمال أوان حُفّت
هجائن من نِعاج اراق عینا.
و زیدالخیل الطائی گوید:
و لما أن بدت لصفا أراق
تجمع من طوائفهم فُلول
کانهم بِجنب الحوض اصلا
نَعام قالص عنه الظلول.
(معجم البلدان).
اراقلیا
[اِ] (اِخ)(1) شهر قدیم آسیای صغیر (بیثینیا) که امروز آنرا اِرِگلی گویند و دارای 8000 تن سکنه است: و عند ما کان [ فیثاغورس ] فی اراقلیا کان مرابطاً لملکها و لما صار الی بابل... (عیون الانباء ج 1 ص 38). || شهر قدیم ایطالیا (لوکانی)، که پیروس رومیان را...
اراقلیدس
[اِ دِ] (اِخ)(1) از اهل اینوس(2) از تلامذهء افلاطون. (تاریخ الحکمای قفطی ص 24).
(1) - Heraclide.
(2) - Enia در متن چاپی به جای اینوس «ایوس» آمده است.
اراقلیطوس
[اِ] (اِخ)(1) فیلسوف یونانی از مکتب ایونی، متولد در افسس(2). وی مبدأ هستی را آتش می گفت. (576 - 480 ق. م.): فمشی [ افلاطون ] الی اصحاب اراقلیطوس و کانت لهم طریقه فی الفلسفه و هی الیوم مجهوله فسمع منهم و تحقق انّ طریقتهم فی الحکمه یتعین علیها الرد....
اراقم
[اَ قِ] (ع اِ) جِ اَرقم، از اقسام مار :
متی آتِ الاراقِمَ لایضرنی
نبیبُ الاسعدیّ و ما یقولُ.
(الموشح مرزبانی ج 1 ص 135).
|| (اِخ) حیی از بنی تغلب.
اراقو
[اَ] (معرب، اِ)(1) اَراقَوا. بلغت رومی نام تخمی است بشکل مدور و برنگ سیاه و بغایت صلب و در میان گندم و عدس بسیار میباشد و آنرا بشیرازی سیهک خوانند. آرد آنرا با سرکه و آب بسرشند و بر ورمهای گرم و صلب ضماد کنند نرم سازد. (برهان قاطع). دانه...
اراقه
[اِ قَ] (ع مص) اِراقت. ریختن. بریختن. ریختن مایع. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). ریختن آب و آنچه به آن ماند. (مؤید الفضلاء). ریختن خون و آب و مانند آن. صَبّ. هِراقَه. اِهراق.
- اراقت دماء؛ سفک دماء : به اراقت دماء و افاتت ذماء، باک نداشتی. (ترجمهء تاریخ یمینی ص 369).
||...
اراقیطون
[اَ] (معرب، اِ)(1) آراقیطون. اَرقیطون. باباآدم. مندوس. و ریشهء باباآدم ریشهء آنست.
(1) - Lappa, Bardane. arctium.
اراک
[اَ] (ع اِ)(1) درختی است که بچوب آن مسواک کنند. (منتهی الارب). درخت پیلو که از بیخ آن مسواک سازند. (غیاث اللغات). از بیخها و شاخهای آن مسواک سازند و برگهای آن بشتران چرانند و آنرا بهندی پیلو خوانند. (آنندراج). برگش در زمستان بریزد. درختی است از نوع شورگیاه. چوج....
اراک
[اَ] (اِخ) سلطان آباد عراق. از شمال محدود است بفراهان و از مشرق بخاک قم و از جنوب بمحلات و کزّاز و از مغرب بکوه شازند، آب و هوای آن معتدل و زمستانهای آن بسیار سرد میشود، زراعت آن بیشتر دیم و آب آن از چشمه و قنوات و رودخانهء...
اراک
[اَ] (اِخ) نام ایستگاه شماره 19 راه آهن جنوب، واقع در 320 هزارگزی طهران، میان ملک آباد و سمنگان.
