ادی
[] (اِخ) طرسوسی. از اطباء دورهء فترت بین ابقراط و جالینوس است. رجوع به عیون الانباء ابن ابی اصیبعه ج 1 ص 36 شود.
ادی
[] (اِخ) طرسوسی. از اطباء دورهء فترت بین ابقراط و جالینوس است. رجوع به عیون الانباء ابن ابی اصیبعه ج 1 ص 36 شود.
ادیابن
[اَ بِ] (اِخ) رجوع به آدیابن و ایران باستان ص 2422 و 2450 و 2515 شود.
ادیات
[اُ دَیْ یا] (ع اِ) جمع گونه ای از اُدَیّهء مصغر. || (اِخ) موضعی است بین دیار فزاره و دیار کلب. راعی النمیر گوید:
اذا بتمُ بین الاُدیّات لیله
و اَخْنَسْتُمُ من عالج کلّ اَجرَعا.
(معجم البلدان).
ادیار
[اَدْ] (ع اِ) جِ دَیر. (دهار). کلیساهای ترسایان. (آنندراج).
ادیاک
[اَدْ] (ع اِ) جِ دیک. (منتهی الارب). خروسان.
ادیال
[اَدْ] (روسی، اِ)(1) (در روسی بمعنی پتو) مفرش گونه ای که لحاف و فرش و امثال آن در آن بندند.
(1) - Odial.
ادیال بند
[اَدْ بَ] (اِ مرکب) ادیال.
ادیان
[اَدْ] (ع اِ) جِ دین. (دهّار) (غیاث). کیشها: الادیان سته، واحده للرحمن و خمسه للشیطان. صواب من آنست که بر مواظبت و ملازمت اعمال خیر که زبدهء همهء ادیانست اقتصار نمایم. (کلیله و دمنه).
-علم الادیان؛ دانش شناختن دینها :
پیغمبر گفت علم علمان
علم الابدان علم الادیان.نظامی.
ادیان
[اَدْ] (اِ) چاروای فربه دونده. (لغت نامهء حافظ اوبهی). چارپای دونده. (برهان قاطع). چارپای دونده را که فربه باشد گویند. ادیون. (جهانگیری).
ادیان
[اِدْ دیا] (ع مص) وام گرفتن. (منتهی الارب). وام خواستن. (تاج المصادر بیهقی). || خریدن به وام. (منتهی الارب). به وام خریدن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). || فروختن به وام. (از اضداد است). (منتهی الارب).
ادیب
[اَ] (ع ص) زیرک. || نگاهدارندهء حدّ هر چیز. || فرهنگ ور. بافرهنگ. (مهذب الاسماء) . فرهنگی. دانشمند. هنرمند. خداوند ادب. ادب دارنده. دانای علوم ادب. سخن دان :این بوسهل مردی امامزاده و محتشم و فاضل و ادیب بود اما شرارت و زعارت در طبع وی مؤکد شده. (تاریخ بیهقی...
ادیب الممالک
[اَ بُلْ مَ لِ] (اِخ) رجوع به ادیب فراهانی شود.
ادیب پیشاوری
[اَ بِ وَ / وُ] (اِخ)احمدبن سیدشهاب الدین مدعو بسیدشاه بابا. نجل سید عبدالرزاق رضوی. این سلسله از سادات را اجاق میخواندند و اغلب صاحب زهد و تقوی و اهل ذکر و دعا بودند و نسبت ایشان در سیر و سلوک بسلسلهء سهروردی میرسد. وی در حدود سال 1260 ه...
ادیب ترک
[اَ بِ تُ] (اِخ) شاعری است و از ابیات او در حدائق السحر بشاهد آمده است:
تمنت سلیمی اَن اموت صبابه
و اَهون شی ء عندنا ما تمنت.
و نیز:
ایا شمعاً یضی ء بلاانطفاء
و یا بدراً یلوح بلامحاق
فانت البدر ما معنی انتقاصی
و انت الشمع ما سبب احتراقی(1).
و نیز:
اذاما رُمت طیب العیش فانظر
الی من...
ادیبر
[اُ دَ بِ] (ع اِ) نوعی از مار.
ادیب صابر
[اَ بِ بِ] (اِخ) الاجل الافضل شهاب الدین شرف الادباء صابربن اسمعیل الترمذی رحمه الله علی قبره. ادیبی اریب و فاضلی است شاه سپاه بلاغت و امیر سریر براعت و ارباب هنر و فضل بتقدم او اعتراف نموده و از دریای فضایل او اغتراف کرده و انوری او را پیش...
ادیب فراهانی
[اَ بِ فَ] (اِخ)محمدصادق متخلص به امیری ملقب به ادیب الممالک فرزند حاجی میرزا حسین نوهء میرزا معصوم محیط برادر میرزا ابوالقاسم قائم مقام وزیر مشهور محمدشاه است. وی در 14 محرم 1277 ه . ق. متولد شده علوم ادبی زمان را نزد اساتید فن فراگرفت در شاعری بر اکثر...
ادیب نطنزی
[اَ بِ نَ طَ] (اِخ) سمعانی در ذیل لغت نطنزی گوید: النطنزی؛ هذه النسبه الی نطنز و هی بلده بنواحی اصبهان. ظنی ان بینهما قریباً من عشرین فرسخاً والمشهور بالانتساب الیها ابوعبدالله الحسین بن ابراهیم بن احمد النطنزی الادیب من اهل اصبهان صاحب التصانیف فی الادب، مثل الخلاص و غیره...
ادیب نیشابوری
[اَ بِ نَ] (اِخ) شیخ عبدالجوادبن ملاعباس نیشابوری. متولد به سال 1281 ه . ق. یک چشم وی به چهارسالگی از آبله کور شد و از چشم دیگر بقول خود او جز ربعی نماند. پدرش که از دهقانان متوسط الحال نیشابور بود بسبب کوری فرزند را از تحصیل بازمیداشت ولی...
