ادهاش
[اِ] (ع مص) در حیرت افکندن. به حیرت افکندن. اِبطار. حیران کردن. مدهوش کردن. (تاج المصادر بیهقی).
ادهاض
[اِ] (ع مص) بچهء تمام خلقت افکندن ناقه. افکندن ناقه بچهء تمام خلقت که پشم برآورده باشد. (منتهی الارب). اِجْهاض.
ادهاق
[اِ] (ع مص) پر کردن. (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی): ادهاق کاس؛ پر کردن جام را. (منتهی الارب). || نیک ریختن: ادهاق ماء؛ ریختن آب را. (منتهی الارب). || شتابانیدن. || برانگیختن کسی را. (منتهی الارب).
ادهاق
[اِدْ دِ] (ع مص) ادهاق حجاره؛ یکی در دیگری درآمدن سنگ و پیوستن. (منتهی الارب).
ادهام
[اِ] (ع مص) اندوهگین کردن.
ادهان
[اِ] (ع مص) ظاهر کردن خلاف باطن. (منتهی الارب). مداهنه. (زوزنی). مداهنت کردن. (تاج المصادر بیهقی). || دروغ گفتن. || نفاق کردن. || پوشیدن. (آنندراج). بپوشیدن. || صنعت کردن در سخن و جز آن. || خیانت کردن. || صاف گردانیدن. (منتهی الارب). || غش کردن. (تاج المصادر بیهقی). || خوار...
ادهان
[اِدْ دِ] (ع مص) چرب شدن. || طلا کردن روغن بر خود. (منتهی الارب). روغن مالیدن. خویشتن را بروغن چرب کردن. (تاج المصادر بیهقی).
ادهان
[اَ] (ع اِ) جِ دُهن و دُهنه. روغنها.
اده بالی
[ ] (اِخ) یکی از پیشوایان و رؤسای علما و مشایخ عثمانی. مولد او قره مان. او پس از فراگرفتن مقدمات علوم بشام رحلت کرد و از علمای آن ناحیت فقه و حدیث و تفسیر و دیگر دانشها آموخت و بموطن خویش بازگشت و بسلطان عثمان خان پیوست و مرجع...
ادهج
[اَ هَ] (ع اِ) علم است ماده میش را. || (صوت) ادهج ادهج! کلمه ایست که بدان میش ماده را بدوشیدن خوانند. بُج بُج.
ادهجا
[اَ هَ] (اِ) بوتهء پرخاریست که چون بر جائی بچسبد جدا کردن از آن بسیار دشوار باشد. (برهان قاطع). اجهره. (جهانگیری).
ادهجاره
[اَ هَ رَ / رِ] (اِ) بمعنی ادهجاست که خار دامنگیر باشد.
ادهر
[اَ هُ] (ع اِ) جِ دَهر، بمعنی زمانه و روزگار.
ادهس
[اَ هَ] (ع ص) آنچه برنگ سیاه سرخ باشد: رمل ادهس؛ ریگ سرخ رنگ. مؤنث: دَهْساء. ج، دُهس.
ادهم
[اَ هَ] (ع ص، اِ) سیاه. (منتهی الارب). تیره گون : غرهء بامداد بر صفحهء ادهم ظلام پیدا گشت. (ترجمهء تاریخ یمینی ص31).
رو سفید از قوت بلغم بود
باشد از سودا که روی ادهم بود.
مولوی.
|| آثار نو. (منتهی الارب). || آثار کهنه و پوسیده. (منتهی الارب). || رنگی از رنگهای اسپ....
ادهم
[اَ هَ] (اِخ) شاعری ایرانی از مردم کاشان. وی اکثر عمر خویش به بغداد گذرانیده است و صاحب قاموس الاعلام ترکی گوید بتاریخ وفات وی دست نیافتم. از اشعار اوست :
کس را نبینم روز غم جز سایه در پهلوی خود
آنهم چو بینم سوی او گرداند از من روی خود.
ادهم
[اَ هَ] (ع اِ) از اعلام اسب. || (اِخ) نام اسب بنی بجیربن عبّاد. || نام اسب عنتره بن شدّاد عَبْسی. || نام اسپ معاویه بن مرداس سلمی. || نام اسب هاشم بن حرملهء مرّی.
ادهم
[اَ هَ] (اِخ) ابن حَظَرَهء لحمی. صحابی است.
ادهم
[اَ هَ] (اِخ) ابن ضرار الضبی. رجوع به عقدالفرید چ محمد سعید العریان ج 6 ص 44 شود.
ادهم
[اَ هَ] (اِخ) ابن طریف السدوسی مکنی به ابی بشر. تابعی است.
