ادهم
[اَ هَ] (اِخ) ابن عمرو. رجوع به عقدالفرید چ محمد سعید العریان ج 3، و رجوع به فهرست همین جلد شود.
ادهم
[اَ هَ] (اِخ) ابن محرّزبن اَخشن، شاعر فارسی. تابعی است.
ادهم
[اَ هَ] (اِخ) ابن منصوربن زید بلخی. پدر سلطان ابراهیم که پادشاهی بلخ ترک داده درویشی اختیار کرده بود و قصهء آن مشهور است. (مؤید الفضلاء). و رجوع به ابراهیم ادهم شود.
ادهم
[اَ هَ] (اِخ) عنبری یا عبدی. ابوعبیدالله المرزبانی در الموشح از او روایت دارد. رجوع به الموشح چ مصر ج 1 ص 130 و 227 شود.
ادهم
[اَ هَ] (اِخ) واعظ، متخلص به عزلتی. او راست: کتاب معیارالعلم والعمل.
ادهمام
[اِ هِ] (ع مص) سیاه شدن. ادهم و خاکسترگون گردیدن. (منتهی الارب). || سیاه شدن اسب. (زوزنی). خاکسترگون شدن اسب. || بور شدن اسب. || سیاه گردیدن شب. (منتهی الارب).
ادهم بیک
[اَ هَ بَ] (اِخ) نام دو تن از شعرای ایرانی از مردم قزوین. اجداد یکی از آندو از زمان چنگیزخان از بزرگان ولایت قزوین بودند و این بیت از اوست:
صیاد را ز صید بود بیش اضطراب
من بیقرار یارم و او بیقرار من.
و دوّمی بهندوستان رحلت کرده است و بیت ذیل...
ادهم پاشا
[اَ هَ] (اِخ)(1) از رجال دولت عثمانی متولد در جزیرهء کیُ. وی در جنگهای یونان و عثمانی فرمانده سپاه عثمانی بود. (1823 - 1893م.).
(1) - Edhem pacha.
ادهمی
[اَ هَ] (اِخ) عبدالقادربن علی الحسین. نزیل مدینه و خادم فراشه شریفه در حجرهء نبویه. او راست: اربع رسایل:
1- میزان العدل فی مقاصد احکام الرمل.
2- فواتح الرغائب فی خصوصیات اوقات الکواکب. 3 - زهرالمروج فی دلائل البروج. 4 - لطائف الاشاره فی خصائص الکواکب السیاره و آن با کتاب شمس...
ادهنه
[اَ هِ نَ] (ع اِ) جِ دُهن.
ادهی
[اَ ها] (ع ن تف) نعت تفضیلی از داهی. داهی تر. زیرکتر. زیرکتر در معاد و معاش.
- امثال: ادهی من قسّ (ابن ساعده الایادی).
ادهی من قیس بن زهیر.
|| دشوارتر. مکروه تر. سخت تر. واقعهء عظیم تر: بل الساعه موعدهم والساعه ادهی و امر. (قرآن 54/46).
ان ادهی مصیبه نزلت بی
ان تصدی...
ادهیاء
[اَ] (ع ص، اِ) جِ دَهی.
ادهیساس
[اِ] (ع مص) ادهیساس ارض؛ مائل بسرخی شدن زمین. دَهْساء گردیدن زمین. (منتهی الارب).
ادهیمام
[اِ] (ع مص) سیاه گون گردیدن. (منتهی الارب). سیاه شدن روضه. (تاج المصادر بیهقی). سیاه نمودن کشت و گیاه از غایت سیرابی. سیاه نمودن نبات از سیرابی. (زوزنی).
ادهیه
[اَ یَ] (ع ص، اِ) جِ دَهی.
ادی
[اَ دی ی] (ع ص) آوند خرد. خیک خرد. یا آوند میانه. خیک میانه. || مرد سبک و چالاک. || مال اندک. || ثوب ادی؛ جامهء فراخ. یدیّ. || (اِ) آمادگی: نحن علی اَدیّالصلوه؛ ما بر آمادگی نمازیم. || ساز. یراق.
ادی
[اُ دی ی] (ع مص) ستبر شدن شیر تا جغرات گردد. (تاج المصادر بیهقی). بسته شدن شیر یا ماست. (زوزنی). غلیظ شدن شیر. || بسیار شدن چیزی. || صالح شدن خیک که در آن دوغ زده و مسکه گیرند.
ادی
[اَدْیْ] (ع مص) اَدْو. فریب دادن. فریفتن. (تاج المصادر بیهقی).
ادی
[اَدْ دا] (اِخ) از اعلام مردان عربست از جمله نام پدر مالک تابعی.
ادی
[اُ دَی ی] (اِخ) نام جد معاذبن جبل.
