ادوی
[اَدْ] (اِ) داروئی است که آنرا اگر ترکی گویند و وج نیز خوانند و بعضی گویند دارویی است که آنرا بعربی صبر خوانند. (برهان قاطع). وج باشد که بترکی اگر و بهندی بج خوانند. (فرهنگ رشیدی). اگیر. ادوی و اذوی بمعنی صبر زرد است و در زبان آذری امروز معمول...
ادوی
[اُ دَ وی ی] (ص نسبی) منسوب به اُدَیّ و آن بطنی است از خزرج از انصار منسوب به ادی بن سعدبن علی بن اسدبن سارده بن یزیدبن جشم بن الخزرج. و از آن بطن است معاذبن جبل بن عمروبن عوف بن عایدبن عدی بن کعب بن عوف بن ادی...
ادوی
[اَ وا] (ع ن تف) نعت تفضیلی از داء بمعنی درد: ایّ داء ادوی من البخل. (تاج العروس ج 2 ص 384 س 23 در مادهء سَوَدَ).
ادوی لوبو
[اِدْ لُ بُ] (اِخ)(1) پسر ادموند اول پادشاه انگلوساکسن (955 - 957م.). وی پس از فوت عمّ خویش ادرد پنجم بتخت نشست و بیکی از دختران خاندان خویش الژیوه نام عاشق شد و او را در خفا بزنی کرد. رهبانان دختر را در تحت شکنجه بکشتند و قسمت شمالی ممالک...
ادوین
[اِدْ] (اِخ)(1) (سَن...) پادشاه نورثمبری، متولد در حدود 585 م. و مقتول در جنگ هِتفیلد، قرب دُنکاستِر، در 633. اِتِلریک پادشاه بِرنیسی او را از حکومت براند و وی بپادشاه مِرسی پناه برد و شاه اخیر دختر خود بدو تزویج کرد و ادوین بار دیگر بسلطنت رسید و بزودی پادشاه...
ادویه
[اَدْ یَ / یِ] (از ع، اِ) جِ دَواء. داروها. عقاقیر : هر کس بکاشان... رسیده... بر دارالمرضی و فاروقهای ثمین و انواع ادویه و معاجین و تفرقهء آن بر فقراء و مساکین اطلاع یافته داند... (ترجمهء تاریخ یمینی ص 22). || گاه در تداول عوام ادویه گویند و از...
ادویه دان
[اَدْ یَ / یِ] (اِ مرکب) ظرفی که ادویهء مطبخ در آن جای دارد.
ادویه سا
[اَدْ یَ / یِ] (اِ مرکب) آلتی که در دواخانه ها و غیره داروها را بدان سایند. ادویه کوب. || (نف مرکب) آن کس که داروها را سحق کند. ادویه کوب.
ادویه شناس
[اَدْ یَ / یِ شِ] (نف مرکب)(1) داروشناس. حشائشی. عشّاب. نباتی. حَشّاش. مَشّاء (؟).
(1) - Herboriste. Botaniste.
ادویه شناسی
[اَدْ یَ / یِ شِ] (حامص مرکب) داروشناسی. عمل داروشناس.
ادویه کوب
[اَدْ یَ / یِ] (نف مرکب، اِ مرکب) ادویه سا.
ادویه کوبی
[اَدْ یَ / یِ] (حامص مرکب)عمل ادویه کوب.
اده
[اِ دَ تُنْ] (علامت اختصاری) ئده. رمزِ فائده. (مقیاس الهدایه).
اده
[اِدْ دَ] (ع ص، اِ) اِدّ. سختی. || کار زشت. || عجب. شگفت: داهیه اِدَّه؛ آفت و بلای بزرگ. ج، اِدَد.
اده
[اَ دَهْ] (ع مص) فراهم آمدن کار قوم.
اده
[اِدْ دَ] (ع ص، اِ) اِدّ. عجب. شگفت. || بلای عظیم. سختی زمانه. || کار سخت و زشت. ج، آداد، اِدَد.
اده
[اِدْ دَ] (اِخ) دو قریه است بشمال لبنان: نخست بناحیهء بترون در قضائی به همین نام که در حدود 300 تن سکنه دارد از موارنه. دوم بناحیهء جبیل سفلی در قضاء کسروان و سکنهء آن قریب 200 تن از موارنه. (ضمیمهء معجم البلدان).
اده
[اِدْ دَ] (اِخ) جبرائیل. راهب یسوعی از خاندان ادّهء مارونیه لبنانیه. او راست: القواعد الجلیه فی علم العربیه که در مطبعه الیسوعیین بیروت در دو جزو بطبع رسیده و طبع دوم آن بسال 1896 م. بوده است. تولد وی بسال 1848 و وفات 1914م. (معجم المطبوعات).
اده
[اِدْ دَ] (اِخ) نجیب بن بشاره (دکتر). متخصص فنّ ولادت و امراض زنان در قاهره. خاندان اده در بیروت و لبنان شهرت دارند و اصل آن از اده جُبَیل (قریه ای از لبنان) است. او راست: تدبیر صحه الحامل و النفساء والطفل اثناءالعامین الاولین که آنرا بزبان فرانسه تألیف کرده...
ادهاس
[اِ] (ع مص) درآمدن در جای نرم. (منتهی الارب).
