ادنکبن
[اِ دِ کُ بِ] (اِخ)(1) شهری است بآلمان (باویر - رنان) [ پالاتی نا ]، واقع در کنار شعبهء رَن، دارای 4900 تن سکنه و آبهای معدنی، شراب و کارخانهء اسلحه سازی.
(1) - Edenkoben.
ادنکتون
[اَ دِ] (اِخ) ناحیهء جنوبی مقاطعهء اُنتاریو از اعمال کناده و موقع آن در جوار جون کوینتی قرب جانب شرقی دریاچهء انتاریو است. مساحت آن در حدود دو هزار میل مربع است و عدد سکنهء آن قریب 21300 و طول آن 122 میل است و در آن نزدیک سی دریاچه...
ادنه
[اَ دَ نَ] (اِخ)(1) نام شهری به ترکیه (عثمانی) در کیلیکیه، دارای هفتادوسه هزار سکنه. نام قدیم بخشی از انطاکیه، که در زمان سلوکیان نام آن و تارس را انطاکیه نامیدند. (ایران باستان ص 2116).
(1) - Adana.
ادنی
[اَ نا] (ع ن تف) نعت تفضیلی از دُنُوّ. نزدیک تر. اقرب. مقابل اقصی. || نعت تفضیلی از دنی. زبون تر. (مؤید الفضلاء) (وطواط) (غیاث اللغات). پست تر. فرومایه تر. ارذل. خسیس تر. پست رتبه تر. مقابل خیر. || کمتر. (منتهی الارب). کمترین. (مؤید الفضلاء). اقلّ: بأدنی من صداقها؛ ای...
ادنی
[اِ دُ] (اِخ)(1) نام ملت قدیم تراکیه(2).
(1) - edoniens.
(2) - Thrace.
ادنیاء
[اَ] (ع ص، اِ) جِ دَنی.
ادنیان
[اَ نَ] (ع اِ) تثنیه گونه ای از ادنی بمعنی اقرب. (معجم البلدان). || (اِخ) نام وادئی است در بلاد عرب. (معجم البلدان). نام دو وادی است. (مراصد الاطلاع).
ادنیده
[اِ دُ دِ] (اِخ) اِدُنیس(1). خطه ای در شمال شرقی مقدونیه، که در ازمنهء قدیمه جزء تراکیه بوده است و فیلیپ پدر اسکندر آنجا را تسخیر و بمقدونیه ملحق کرد. (قاموس الاعلام ترکی).
(1) - edonis.
ادو
[اَدْوْ] (ع مص) فریب دادن. فریفتن. (تاج المصادر بیهقی) (مؤید الفضلاء).
ادو
[اُ دُوو] (ع مص) پخته شدن ثمره. رسیدن میوه.
ادوأ
[اَ وَءْ] (ع ن تف) رجوع به ادوء شود.
ادوء
[اَ وَءْ] (ع ن تف) نعت تفضیلی از داء. بدترین بیماری: قال احنف بن قیس: الا اخبرکم بادوءالداء، الخلق الردیّ و اللسان البذیّ. (ابن خلکان چ فرهادمیرزا ص 250 س دوم از آخر صفحه).
ادواء
[اِدْ] (ع مص) دردمند گردانیدن. (زوزنی). بیمار کردن. (تاج المصادر بیهقی). بیمار ساختن. (منتهی الارب). دردمند و بیمار کردن. مریض گردانیدن. || بیمار گردیدن. (منتهی الارب). بیمار شدن. || بیمار بودن. (منتهی الارب). || تهمت نهادن. (منتهی الارب). || تهمت نهاده شدن. || خوردن سرشیر.
ادواء
[اِدْ دِ] (ع مص) گرفتن سرشیر و خوردن آن. (منتهی الارب). پوست سرشیر خوردن. (تاج المصادر بیهقی). پوستکی که بر سر شیر آید بخوردن. (زوزنی). سرشیر گرفتن و خوردن آن.
ادواء
[اَدْ] (ع اِ) جِ داء. دردها. (دهار). بیماریها.
ادواء
[اَدْ] (اِخ) موضعی است و نصر گوید بضم همزه و فتح دال موضعی است در دیار تمیم به نجد. (معجم البلدان).
ادوات
[اَ دَ] (ع اِ) جِ اَداه. آلت ها. آلات حصول چیزی. (غیاث اللغات). اسباب. دست افزارها : چنانکه ظهور آن بی ادوات آتش زدن ممکن نگردد، اثر این تجربت و ممارست هم ظاهر نشود. (کلیله و دمنه چ 1332 ص 299).
- ادوات عمران؛(1) وسایل آبادی و تمدن.
- علم ادوات الخط؛...
ادوار
[اَدْ] (ع اِ) جِ دَور. گردشها.
- ادوار، یا ادوار سنین؛ دوره ای که احکامیان و منجمین برای هر کوکبی از بدو خلقت تا امروز قائل شده اند و آنرا بفارسی هزارات گویند.
|| گردشهای فلک یعنی زمانها. (از منتخب، بنقل غیاث) : و احوال قرون ماضی در ادوار مستقبل معلوم ایشان...
ادوارپاشا
[اِ] (اِخ) الیاس. مفتش نظارت داخلیهء مصر. او راست: 1 - مشاهد اوربا و امریکا، در یک جزو و آن بمطبعه المقتطف بسال 1900 م. بچاپ رسیده است. 2 - مشاهدالممالک، مشتمل بر وصف ممالک اروپا و امریکا و تونس و الجزایر و رومانی و صربستان و بلغار و یونان...
ادوارد
[اِ] (اِخ)(1) (دریاچهء...) دریاچهء کوچکی به افریقا، که دریاچهء آلبرنیانزا بدان پیوندد.
(1) - Edouard (lac).
