ادفأ
[اَ فَءْ] (ع ص) مرد خیمه نشین. (منتهی الارب).
ادفر
[اَ فَ] (ع ص) گند. گنده. تیزبوی. تیزگند. || گنده بغل. مؤنث: دَفراء.
ادفر
[اَ فَ] (اِ) برادرزاده را گویند که افدر هم مینامند و در بعضی فرهنگ ها همشیره را هم گویند. (فرهنگ شعوری). رجوع به افدر شود.
ادفساس
[اِ فِ] (ع مص) سیاه شدنِ روی کسی بدون بیماری.
ادفع
[اَ فَ] (ع ن تف) نعت تفضیلی از دفع. راننده تر.
ادفق
[اَ فَ] (ع ص) کج. || مرد خم گرفته از پیری و اندوه. کوژ. || آنک دندانش بیرون نشسته بود از دهن. (تاج المصادر بیهقی). شتر دندان بیرون آمده. || شتری که آرنج وی از هر دو پهلوی او جدا باشد. || سیر ادفق؛ رفتن بشتاب. || هلال برابر و...
ادفنش
[اَ فُ] (اِخ)(1) دمشقی در نخبه الدهر (چ لیپزیک ص 260) آرد: فملک ملوک الافرنج یسمی اَدفُنش و سکناه برشلونه(2) و فی مملکته ثلاث عشره ارضاً تشتمل علی المدن و الحصون المنیعه والنواحی العریضه الوسیعه. و ناشر کتاب مراد از ادفنش مذکور را الفونس(3) پادشاه فرانسه دانسته است. (نخبه الدهر...
ادفو
[اُ] (اِخ)(1) اتفو. نام شهری بساحل نیل بجنوب اسنا(2). (ابن بطوطه). نام قریه ای است بصعید مصر اعلی بین اسوان و قوص و نخل بسیار و دارای خرمائی است که از بس شیرینی کس بخوردن آن قادر نیست مگر آنکه مانند شکر در هاون بکوبند و بر عصاید پاشند. و...
ادفوس
[] (اِ) بیونانی عرعر است. (تحفهء حکیم مؤمن).
ادفونس
[اَ] (اِخ) اَدفونش. اذفونش. ادفنش. الفنس(1). گروهی از پادشاهان اروپا از جمله پادشاه ولایت لیون که در 1086 م. / 479 ه . ق. مرابطین و بنی عباد با وی جنگ کردند. و رجوع به ادفنش و اذفونش شود.
(1) - Alfonso, Alphonse.
ادفوه
[اُ / اَ] (اِخ) رجوع به ادفو شود.
ادفوی
[اُ فُ وی ی] (ص نسبی) منسوب به اُدفوه.
ادفوی
[اُ فُ وی ی] (اِخ) ابوبکر محمد بن علی بن احمد الادفوی الشافعی المقری النحوی. او راست: تفسیر مسمی به استغناء فی علم القرآن. و اقناع فی احکام السماع.
ادفوی
[اُ فُ وی ی] (اِخ) کمال الدین ابوالفضل جعفربن ثعلب بن علی الادفوی الشافعی. وی به اُدفو از اعمال قوص (مصر) بسال 685 ه . ق. متولد شد و از ابن دقیق و جز او علم فراگرفت و از جماعتی منجمله ابوحیان ادب بیاموخت و از سنهء 718 تا هنگام...
ادفه
[اَ فَ] (اِخ) یکی از قرای اخمیم از صعید مصر است. (مراصدالاطلاع).
ادفی
[اَ فا] (ع ص) کوز. کوژ (مرد). (منتهی الارب). مرد دوتاپشت. (مهذب الاسماء). || درازبال (پرنده). که بال دراز دارد. || آنکه سرش بسوی گوش گردیده باشد. (زوزنی). آنکه سرش بسوی گوش چسبیده بود. (مهذب الاسماء). || اسب درازگردن. || شاهین که منقار کج دارد. || درخت کلان. (آنندراج). ||...
ادفیه.(1)
[اُ فی یَ] (اِخ) کوهی است بنی قشیر را. (معجم البلدان).
(1) - در مراصدالاطلاع چ 1320 بغلط ادقیه ثبت شده است.
ادق
[اَ دَق ق] (ع ن تف) نعت تفضیلی از دِقّه. باریکتر. نازکتر. ارق. تُنُک تر. دقیق تر.
-امثال: ادق من الشخب.
ادق من الطحین.
ادق من خیط باطل(1).
|| غامض تر. مشکل تر. (غیاث اللغات).
(1) - نحاط الشیطان.
ادقاع
[اِ] (ع مص) بخاک وادوسانیدن. (تاج المصادر بیهقی). بخاک چسبانیدن کسی را یعنی سخت خوار و ذلیل گردانیدن.
ادقاق
[اِ] (ع مص) باریک کردن. (تاج المصادر بیهقی). باریک گردانیدن. (منتهی الارب). || چیز دقیق دادن. اندک دادن. (تاج المصادر بیهقی). || نرم کردن آرد. باریک کردن آرد. (آنندراج). || گوسفند بخشیدن به. || یقال اتیته فماادقنی ولااجلنی؛ ای مااعطانی دقیقاً و لاجلیلا. (منتهی الارب). || نیکو گفتن. || نیکو...
