ادریسیه
[اِ سی یَ] (اِخ) (مذهب...) نزدیک بمذاهب قرمطی و باطنی است که در سوس الاقصی شایع بوده است. (الحلل السندسیه جزء اول ص 273).
ادریک
[اَ] (اِ) صورتی از اِدرِک. آلوزرد. و اریک لهجهء آذری بمعنی زردآلو از همین کلمه آمده است.
ادریک
[اُ دُ] (اِخ) از مردم شهر پردنن(1)یکی از روحانیین. وی بعهد سلطان ابوسعیدخان از سلاطین ایلخانی بعنوان تفتیش کلیساهای عیسوی بین سنوات 716 و 718 ه . ق. به ایران آمد و از راه ایران بهند و چین رفت و از او سفرنامه ای باقیست که برای فهم اوضاع آن...
ادریون
[اَ] (اِ) نام گلی است. (آنندراج). شاید صورتی از آذریون باشد.
ادریه
[اَ ری یَ / یِ] (از ع، ص نسبی، اِ)(1)(فلسفهء ...) فلسفه ای که پیروان آن مدعی بودند که معرفت تام بذات و صفات الهی دارند.
(1) - Gnosticisme.
ادژورث
[اِ ژِ وُ] (اِخ)(1) لوول. مهندس انگلیسی، متولد در باث. وی نخستین بار در انگلستان تلگراف الکتریکی را اختراع کرد. (1744 - 1817م.).
(1) - Edgeworth, Lowell.
ادژورث
[اِ ژِ وُ] (اِخ)(1) ماریا. داستان نویس اخلاقی انگلیسی، متولد به بلاکبورتن(2) بسال 1767 و متوفی در 1849م.
(1) - Edgeworth, Maria.
(2) - Blackbourton.
ادس
[اِ دِ] (اِخ)(1) نامی است که یونانیان بشهر الرهاء میدادند و امروز آنرا اورفا نامند. شهر قدیم و پرثروت بین النهرین شمالی که پس از فتح بیت المقدس در قلمرو آن درآمد و حاکم نشین امارتی مسیحی که گدفروا دبویون(2) برای برادر خود بودوئن(3) ایجاد کرد، گردید و در سال...
ادسا
[اُ دِ] (اِخ)(1) شهر و بندری از اوکرانی(2)، واقع در ساحل بحر اسود، دارای 604000 تن سکنه، مرکز صدور گندم.
(1) - Odessa.
(2) - Ukraine.
ادساف
[اِ] (ع مص) کشخانی و قلتبانی کردن.
ادساق
[اِ] (ع مص) پر کردن چیزی را.
ادسام
[اِ] (ع مص) ادسام قاروره؛ بستن سر شیشه. سربند بستن شیشه را.
ادسای
[] (اِخ) هشتمین از خانان مغولستان از نسل چنگیز (837 - 843 ه . ق.).
ادسفولد
[] (اِخ) شهریست در نروژ واقع در 53 هزارگزی شمال شرقی کریستانیا. سکنهء آن 4000 تن و در آنجا کارخانه های ذوب آهن است و سابقاً از معدنی که در آنجاست طلا استخراج میکردند ولی اکنون متروک است. (ضمیمهء معجم البلدان).
ادسق
[اَ سَ] (ع ص) فراخ دهن.
ادسم
[اَ سَ] (ع ن تف) نعت تفضیلی از دَسم. چرب تر. || (ص) تیره گون. مؤنث: دَسماء.
ادسی
[اُ دُ] (اِخ)(1) آتنائیس. ملکهء روم شرقی متولد به اثینه، زوجهء تئودز دوم(2) (در حدود 401 - 460م.).
(1) - Eudocie, Athenais.
(2) - Theodose II.
ادعاء
[اِدْ دِ] (ع مص) دعوی کردن، حق باشد یا باطل. دعوی کردن بر کسی. (تاج المصادر بیهقی). دعوی کردن بچیزی. (زوزنی). || نسب و نام خویش بر خصم شمردن در کارزار. نام و نسب خویش گفتن پیش حریف در کارزار. خویشتن نسبت کردن در حرب. (تاج المصادر بیهقی). || گردانیدن...
ادعاپذیر
[اِدْ دِ پَ] (نف مرکب)(1)شایستهء دعوی.
(1) - Recevable.
ادعاث
[اِ] (ع مص) باقی گذاشتن. || اختیار کردن. || دزدی کردن. || دور رفتن در سیر.
