ادغاش
[اِ] (ع مص) ادغاش در ظلام؛ در تاریکی درآمدن.
ادغاص
[اِ] (ع مص) پر کردن بخشم کسی را. (منتهی الارب): ادغصه؛ ملاه غیظاً. (تاج العروس). || کشش نمودن. (منتهی الارب). مناجزه. (تاج العروس).
ادغاغ
[اَ] (اِ) سنگ: بزبان فارسی (؟) سئل عن عبادبن سلیمان الصیمری المعتزلی [ القائل بمناسبه طبیعیه بین اللفظ و مدلوله ] ما مسمی آدغاغ و هو بالفارسیه الحجر فقال اجد فیه یبساً شدیداً و اراه الحجر. رجوع به اذغاغ شود.
ادغال
[اِ] (ع مص) در جای درخت ناک درآمدن و پنهان شدن در وی. || تباهی آوردن در کاری. تباهی و فساد در کاری آوردن. (مؤید الفضلاء). داخل کردن در کار چیزی را که آنرا تباه کند. || سخن چینی کردن. || خیانت کردن نسبت بکسی. || بناگاه کشتن کسی را.
ادغال
[اَ] (ع اِ) جِ دَغَل. فسادها. تباهیها. || درختان انبوه درهم پیچیده و بسیاری گیاهها و درهم آمیختگی آنها. || جاهای خوف و هلاک.
ادغام
[اِ] (ع مص) فراگرفتن: اِدغامِ حرّ یا برد کسی را؛ فراگرفتن سرما یا گرما او را. || لقمه را نخائیده فروبردن از ترس اینکه دیگران در طعام بر وی سبقت گیرند. خوردن چیزی بی جاویدن. (غیاث). || درآوردن لجام را در دهان اسب. لگام در دهن اسب زدن. لگام در...
ادغام
[اِدْ دِ] (ع مص) اِدْغام. مدغم شدن حرفی در حرفی. (زوزنی). درآوردن حرفی را در حرفی یعنی دو حرف را در یکبار بتلفظ درآوردن. (منتهی الارب). دربردن حرفی در حرفی.
ادغر
[اَ غَ] (اِ) بادگیر. (برهان). بادغر. (جهانگیری). آنجا که بسیار باد باشد. (مؤید الفضلاء). بادگیر بزرگی است در خانه ها برای دخول هوا. (شعوری).
ادغر
[اِ غَ] (اِخ)(1) ایالتی در مشرق بنوبز در ولایت متحدهء ایلی نوا، مساحت آن 600 میل مربع و در بعض آمارها عدد اهالی آنرا 41450 تن یاد کرده اند. اهم محصولات آن گندم و دوسر و ذرت و جو و گوجه فرنگی و کشتهء زردآلو و روغن و پشم است...
ادغم
[اَ غَ] (ع ص) دیزه. دیزج. (قاموس). اسب دیزه. (منتهی الارب). خر دیزه. (مهذب الاسماء). و فی المثل: الذئب ادغم. (منتهی الارب). || سیاه بینی. || چاروائی که سر بینی و بالای بینی از روی او سیاه باشد. اطخم. || آنکه در بینی سخن گوید. || رنگ سیاه. (مهذب الاسماء)....
ادغیمام
[اِ] (ع مص) دیزه گردیدن به رنگ. به رنگ دیزه گردیدن. (منتهی الارب).
ادفا
[اَ] (ع ص) اَدْفی. گوژپشت. هو ادفا بغیر همز؛ ای فیه انحناء. (تاج العروس).
ادفاء
[اِ] (ع مص) گرم کردن. گرم ساختن. تبسانیدن. (زوزنی). گرم داشتن. جامهء گرم پوشانیدن کسی را. || پشم و صوف بسیار دادن کسی را. || ادفاء ثوب کسی را؛ گرم کردن جامه او را. || گرد آمدن قوم. || دراز شدن شاخ آهو تا نزدیک سرین وی. || خسته را...
ادفاء
[اِدْ دِ] (ع مص) تبسیدن. || جامهء گرم پوشیدن.
ادفاء
[اَ] (ع اِ) جِ دِف ء.
ادفاء
[اَ] (اِخ) نام موضعی است. (معجم البلدان).
ادفاف
[اِ] (ع مص) ادفاف طائر؛ نزدیک زمین پریدن آن، یا بر زمین نشستن او و جنبانیدن هر دو بال خود. || ادفاف امور بر کسی؛ پیاپی رسیدن کارها بدو. || طعام دادن. (تاج المصادر بیهقی).
ادفاق
[اِ] (ع مص) ادفاق کوز؛ دفق آن. پریشان کردن آنچه در آن بود بیکبار.
ادفان
[اَ] (ع ص، اِ) جِ دفین.
ادفان
[اِدْ دِ] (ع مص) پوشیده و پنهان کردن چیزی را. || گریختن، چنانکه بنده یا گریختن وی پیش از رسیدن بشهری که فروخته شود در آن. || انباشتن چاه و غیره. || انباشته شدن چاه و غیر آن.
