ادریس
[اِ] (اِخ) علوی بن ادریس بن عبدالله بن حسن بن علی. آنگاه که سلیمان بن حرز شمّاخ ادریس بن عبدالله پدر صاحب ترجمه را بزهر بکشت او در شکم مادر بود و دو ماه پس از مرگ پدر متولد شد. یکی از ممالیک آزادکردهء ادریس بن عبدالله موسوم به راشد...
ادریس
[اِ] (اِخ) علوی بن عبدالله بن حسن بن علی. او از احفاد حضرت امام حسن علیه السلام است. و در زمان منصور خلیفهء عباسی با پنج برادر خویش به امر برادر بزرگ خود محمد در حجاز بر خلیفه قیام کرد و پس از منصور بار دیگر علم مخالفت برافراشت و...
ادریس
[اِ] (اِخ) المأمون. رجوع به ابوالعلاء ادریس المأمون شود.
ادریس
[اِ] (اِخ) متأید. ششمین از امرای بنی حمّود در مالقه (427 - 431ه . ق.).
ادریس
[اِ] (اِخ) مرینی بن عثمان بن ابی العلاء منسوب بخاندان بنی مرین برادر ابی ثابت، یکی از امرای جهاد و غزا. عامه را بدو توجهی خاص بود و چند بار برای بدست آوردن تاج و تخت اجداد خویش قیام کرد لکن موفق نشد و دچار مصائب و حوادث گوناگون گردید...
ادریس
[اِ] (اِخ) الموفق. دهمین از امرای بنی حمّود در مالقه (444 - 445 ه . ق.).
ادریس آباد
[اِ] (اِخ) شازند.
ادریس بک
[اِ بَ] (اِخ) راغب بن اسماعیل پاشا. راغب ناظر وزارت داخله و رئیس مجلس نظار و یکی از وجهای ملت مصر و افاضل آن مملکت بود. مولد او بقاهره است. چون بزاد برآمد و علائم ذکاء در او پدید شد پدر وی بزرگترین استادان از مصریان و بیگانگان را بتعلیم...
ادریس خانه
[اِ نَ / نِ] (اِ مرکب) بهشت. (برهان) (مؤید الفضلاء).
ادریسی
[اِ] (اِ)(1) گیاهی است از جنس ایدرانژل و اصل آن از چین و ژاپن باشد.
(1) - Hortensia.
ادریسی
[اِ] (اِخ) رجوع به محمد بن عبدالعزیز ادریسی شود.
ادریسی
[اِ] (اِخ) ابن الحجاج. رجوع به یاسمینی شود. (معجم المطبوعات).
ادریسی
[اِ] (اِخ) ابوسعد الحافظ. او راست: تاریخ استراباد. (تاج العروس مادهء خور). و رجوع به لباب الالباب ج 1 ص 291 شود.
ادریسی
[اِ] (اِخ)(1) ابوعبدالله محمد بن محمد. یکی از مشاهیر علمای اسلام، از نسل حکام اندلس که به اَدارِسه مشهور بودند. وی بنام شریف ادریسی مشتهر است. مولد او در 493 ه . ق. بسته(2) بود و در قرطبه بتحصیل علوم خاصه جغرافیا و هیأت و نجوم و طب و فلسفه...
ادریسی
[اِ] (اِخ) الحسنی، ادریس بن عبدالله الودفیری الادریسی الحسنی. او راست: التوضیح والبیان فی قراءه (یا: مقرأ) نافع المدنی ابن عبدالرحمن و این کتاب به فاس بطبع رسیده است.
ادریسی
[اِ] (اِخ) الشریف (ال ....). رجوع به ادریسی ابوعبدالله محمد بن محمد و الحلل السندسیه جزء اول ص 16، 37، 40، 61، 157، 159، 160، 161، 170، 354 و 453 شود.
ادریسی
[اِ] (اِخ) علی بن محمد جرجانی. او راست: تاریخ جرجان.
ادریسیان
[اِ] (اِخ)(1) ادارسه. سلسله ای از ملوک اسلام که مؤسس آن ادریس از اعقاب محمد است و در مغرب حکومت کرده اند (172 - 375 ه . ق.). رجوع به ادارسه شود.
(1) - Edrisites.
ادریسیون
[اِ سی یو] (اِخ)(1) رجوع به ادارسه شود.
(1) - Edrisites.
ادریسیه
[اِ سی یَ] (اِخ) نام ناحیتی بجنوب خوزستان. || نام یکی از قبائل عرب ساکن خوزستان. (جغرافیای سیاسی کیهان ص 90 و 91).
