ادرار
[اَ] (ع اِ) جِ دار. سرای ها : و بناهای مساجد و انشای مدارس و رباطات و قناطر و ادرار و انظار(1) و اوقاف بر علما و سادات و زهاد و ابرار. (تاریخ سیستان).
(1) - جِ نظر، بمعنی ناحیت و ایالت و ولایت است. (دُزی).
ادرارات
[اِ] (ع اِ) جِ ادرار.
ادرارخوار
[اِ خوا / خا] (نف مرکب)راتبه خوار :
ملک احسان ترا صد چون سحاب ادرارخوار
خرمن فضل ترا صد چون عطارد خوشه چین.
سلمان.
ادرارنامه
[اِ مَ / مِ] (اِ مرکب) نامه ای که خلفا و شاهان در تعیین راتبهء کسی دادندی: و تشریف فرمود از اسب و ساخت و جبه و دستار و سلاح و غلام و کنیزک بفرمود تا بِرَی از املاک مأمون هر سال دوهزار دینار زر و دویست خروار غله بنام...
ادراری
[اِ] (ص نسبی) منسوب به ادرار. وظیفه ای. راتبه ای.
ادراس
[اِ] (ع مص) سبق گفتن. (منتهی الارب). درس کتاب کردن. (آنندراج). تدریس.
ادراس
[اِدْ دِ] (ع مص) اِدراس. سبق گفتن.
ادراس
[اَ] (ع اِ) جِ دَرس. (دهّار).
ادراص
[اَ] (ع اِ) جِ دَرص و دِرص.
ادراع
[اِ] (ع مص) درآوردن و داخل کردن چیزیرا در چیزی. || بی گیاه شدن حوالی آب کسی را. || ادراع شهر؛ تجاوز کردن نیمهء ماه را. || داخل کردن شراک نعل را بدست خود از جانب پاشنه. (منتهی الارب).
ادراع
[اِدْ دِ] (ع مص) چیزی درپوشیدن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). || پوشیدن زره آهن. زره آهنین پوشیدن : و چون آن شیر از ادّراع پوشش جنگ پلنگ رنگ شد و در ضرب پردهء مخالف تیزآهنگ... (جهانگشای جوینی). || دُرّاعه یا مدرعه پوشیدن. پوشیدن زن پیراهن را. پیراهن پوشیدن زن. ||...
ادراع
[اَ] (ع اِ) جِ دِرْع. پیراهنهای زنان. || زره ها.
ادرافس
[ ] (اِ) آذریون است. (تحفهء حکیم مؤمن). رجوع به آذریون شود.
ادرافیس
[اِ] (اِ) بیونانی چیزیست شبیه به یخ و در دریا بر دور و اطراف نی جمع میشود و مانند کف دریا سوراخ سوراخ می باشد و بعربی زبدالبحر گویندش. (برهان قاطع).
ادراق
[اَ] (ع اِ) جِ دَرَقه. سپرها. (منتهی الارب). سپرهائی که از چرم استوار و مضبوط تیار سازند. (آنندراج).
ادراک
[اِ] (ع مص) دررسیدن به. دررسیدن کسی را. لحق. لحاق. الحاق. لِقاء. وصول: و کوشش اهل علم در ادراک سه مراد ستوده است ساختن توشهء آخرت... (کلیله و دمنه) : والاّ نفاذ کار و ادراک مطلوب جز بعادت ذات و مساعدت بخت ملک نتواند بود. (کلیله و دمنه). تَحَتْرَشوا علیه...
ادراک
[اَ] (ع اِ) جِ دَرَک، بمعنی تک دوزخ و نهایت تک هر چیز.
ادراکات
[اِ] (ع اِ) جِ اِدراک :
جمله ادراکات بر خرهای لنگ
او سوار باد، پران چون خدنگ.
مولوی.
ادراک افتادن
[اِ اُ دَ] (مص مرکب)دست دادن تعقل و فهم : صواب آنست که آنرا [ تاریخ یمینی را ] بعبارتی که بافهام نزدیک باشد و ترک و تازیک را در این ادراک افتد بپارسی نقل کنی. (ترجمهء تاریخ یمینی).
ادراک پذیر
[اِ پَ] (نف مرکب)قابل دریافت. قابل فهم.
