ادرد

[اِ رِ] (اِخ)(1) پسر ادوارد قدیم پادشاه انگلوساکسون بسال 946 م. مولد او در سنهء 931م. و وفات 955 م. بوده است.
(1) - Edred.


ادرستاق

[اَ رُ] (اِخ) قریه ای از قراء ساری. رجوع به سفرنامهء مازندران و استراباد رابینو ص122 شود.


ادرسکن

[اَ رَ کَ] (اِخ) شهری است بمشرق اسفزار(1) : و همچنین بشکار شیر رفتی تا ختن و اسفزار و ادرسکن. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص120).
(1) - رجوع به کتاب «سرزمینهای خلافت شرقی» تألیف لسترنج و ترکستان تألیف بارتلد شود.


ادرص

[اَ رُ] (ع اِ) جِ درص.


ادرع

[اَ رَ] (ع ص) اسپ سپید سیاه سر. اسب سرسیاه و تن سپید. (مهذب الاسماء). و همچنان گوسپند. || اسب بداصل. هجین. مؤنث: دَرْعاء. ج، دُرْع.


ادرع

[اَ رَ] (اِخ) لقب پدر حُجر سُلمی است.


ادرع

[اَ رَ] (اِخ) لقب محمد بن عبیدالله کوفی است لانه قتل اسداً ادرع. و ادرعیان که قومی از علویه اند بدو منسوبند. (منتهی الارب). و رجوع به ادرعی شود.


ادرع

[اَ رُ] (ع اِ) جِ درع. زرهها.


ادرعاش

[اِ رِ] (ع مص) بهبود یافتن. از بیماری به شدن.


ادرعباب

[اِ رِ] (ع مص) بطور خود یا بشتاب رفتن شتر. ادرعفاف.


ادرعشاش

[اِ رِ] (ع مص) به شدن از بیماری. نیکو گردیدن.


ادرعفاف

[اِ رِ] (ع مص) از صف بیرون شدن و در کارزار درآمدن مرد: ادرعفّ الرجل فی القتال. || بطور خود یا بشتاب رفتن شتر. ادرعباب.


ادرعی

[اَ رَ] (ص نسبی) منسوبست به ادرع و جماعتی از علویین بدین نسبت معروفند و ادرع لقب ابوجعفر محمد [ بن ]امیر عبیدالله کوفی معروف بطیّب بن عبدالله بن حسن بن جعفربن حسن بن علی بن ابیطالب علیه السلام است. (انساب سمعانی).


ادرعی

[ ] (اِخ) (به معنی قوی) یکی از دو پایتخت باشان است که کوه و تپه های آن به اسم ادرع معروف اند و در شصت میلی بصری واقع است و عمارات بسیار و حوضهای بزرگ دارد و آب چاههایش شیرین و خوشگوار است و در جوار این شهر، بنی...


ادرعیون

[اَ رَ عی یو] (اِخ) گروهی از سادات علوی ساکن کوفه منسوب بمحمدبن عبیدالله. رجوع به ادرع و ادرعی شود.


ادرفرکال

[اَ دَ فِ] (اِخ) ناحیه ای بمغرب از سرزمین بربر در کنار بحرالمحیط از اعمال اغمات و سوس الاقصی نزدیک آنست و در مغرب آن رباط ماسّه واقع است در نحرالبحر و در برابر آن در سمت جنوب لمطه است و در قرب آن از جهت مشرق تامدَلت است و...


ادرفن

[اَ دَ فَ] (اِ)(1) علتی است که در پوست بدن آدمی بهم میرسد و آنرا داد گویند و بعربی قوبا خوانند. (برهان قاطع). نام علتی است که سبب آن دو چیز بود یکی خلط بد اندر تن، دوم قوهء طبیعت. و خلط بد نیز دو گونه است یکی خلطی بود...


ادرک

[اَ رَ] (اِ) زنجبیل. (مجمل). زنجفیل. زنجبیل تر را گویند و بهندی نیز همین نام خوانند. (برهان قاطع).


ادرک

[اِ رِ] (اِ) آلوی کوهی. آلوچهء کوهی. آلوی زرد و تلخ. نلک. (زمخشری) (السامی). ادرک عربی است، بفارسی آلوچهء سلطانی نامند. در اول سرد و رسیدهء او در دوم تر و مسکن حدت صفرا و ملین طبع و رب او قابض و آب برگ او کشندهء کرم معده و نارس...


ادرکنی

[اَ رِ] (ع جملهء فعلیهء امری) مرا دریاب. و آن دعائی باشد و استغاثه: یا صاحب الزمان ادرکنی.



با مهر شما، راه هموارتر می‌شود

 

اگر قافیه‌ها بر دل‌ات نشسته‌اند و نغمۀ این ابزار، لبخند به لبت نشانده... بدان که این تلاش، بی‌هیچ چشم‌داشتی رقم خورده؛ اما نسیم حمایت تو، ادامۀ راه را برای ما هموارتر خواهد کرد.

حمایت از ما

بازی ادبی بِیتاس

دانلود بازی ادبی بیتاس

💫 بیتاس، جایی که شعر، بازی و احساس در کنار هم معنا پیدا می‌کنند.

مشاهده و دانلود

ربات تلگرامی قافیه‌یاب

ربات قافیه‌یاب هم‌صدا، ابزاری کاربردی، رایگان و سریع در زمینه ادبیات فارسی برای جستجوی قافیه در تلگرام.

مشاهده ربات

قافیه‌یاب برای اندروید

با خرید نسخه اندرویدی قافیه‌یاب از کافه‌بازار یا مایکت از این پروژه ادبی حمایت کنید.

خرید از بازار خرید از مایکت

نرم‌افزار فرهنگ عروضی

فرهنگ عروضی هم‌صدا برای اندروید

فرهنگ لغت جامع عروض و قافیه با قابلیت وزن یابی.

گنجور

گنجور مجموعه‌ای ارزشمند از سروده‌ها و سخن‌رانی‌های شاعران پارسی‌گوی است که به صورت رایگان در اختیار همگان قرار گرفته است. برای مشاهده وب‌سایت گنجور اینجا کلیک کنید.

دریای سخن

نرم‌افزار دریای سخن کتابخانه‌ای بزرگ و ارزشمند از اشعار و سخنان شاعران گرانقدر ادب فارسی است که به حضور دوستداران شعر و ادب تقدیم می‌داریم.

ما را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید