ادرم
[اَ رَ] (ع ص) برابر. هموار. جای هموار. (مؤید الفضلاء). || فراخ. || مرد که دندان ندارد. آنکه دندان او ریزیده باشد. آنکه دندان ندارد. (مهذب الاسماء). دندان ریزیده. (تاج المصادر بیهقی). || کعب ادرم؛ آنکه بسبب پیه و گوشت حجم [ کذا ] آن معلوم نشود. (منتهی الارب). آنکه...
ادرم
[اَ رَ] (اِ) نمدزین بود. (نسخه ای از لغت نامهء اسدی). نمدزین بود یعنی یرمه(1). (نسخه ای از لغت نامهء اسدی). نمدزین و آنرا آدرم و ادرمه نیز گویند. (جهانگیری). نمدزین و تکلتوی اسب. (برهان قاطع): جَدیّه کغَنیّه؛ ادرم زین و پالان. (منتهی الارب) :
که تنگ و ادرم دارد و...
ادرم
[اَ رَ] (اِخ) نام جائی است.
ادرم
[اَ رَ] (ع اِ) از اعلام مردان است.
ادرمجاج
[اِ رِ] (ع مص) در چیزی پنهان درآمدن و استوار شدن در آن. || بدون دستوری درآمدن.
ادرمکش
[اَ رَ کَ] (اِ) ادرام است که درفش تکلتودوزی باشد. (برهان قاطع). آلتی که نمدزین بدان دوزند مانند درفش.
ادرملک
[ ] (اِخ) (جلال پادشاه) دو تن این اسم داشتند: نخست پسر سناخریب شهریار آشور. (کتاب اشعیا 37:38، دوم پادشاهان 19:37، دوم تواریخ 32:21). بعد از آنکه بقصد جنگ با حزقیا سفر کرد و شکست یافت به نینوا موافق توریه پسرانش ادرملک و شراصر از ترس آنکه مبادا ایشان را...
ادرمه
[اَ رَ مَ / مِ] (اِ) نمدزین و تکلتو را گویند. (برهان). آدرم. ادرم.
ادرمه
[] (اِخ) شهرکیست خرّم [ از جزیره ]با مردم بسیار. (حدود العالم).
ادرمیت
[اَ رَ] (اِخ) ادرمید. قصبهء قضائی از لواء قره سی از ولایت خداوندگار در اناطولی، در هیجده ساعته راه از مرکز لواء مذکور و آن فرضه ایست قرب ساحل شرقی از خلیج ادرمیت به 110 هزارگزی شمال ازمیر، واقع بین 35 درجه و 32 دقیقهء عرض شمالی و 24 درجه...
ادرمیدی زاده
[اَ رَ زا دَ] (اِخ) نجم الدین افندی، پسر سعدالله افندی، مدرس. از مردم ادرمید. یکی از ملاهای بزرگ. او پس از آنکه مقدمات علوم را آموخت و در مدتی کم مراتب علمیهء وقت را پیمود بقضاوت طرابلس غرب و قونیه و سیواس و بعض ولایات دیگر منصوب شد و...
ادرن
[اَ رَ] (ع ن تف) نعت تفضیلی از دَرَن. شوخگن تر.
ادرنج
[اَ رَ] (معرب، اِ) (کلمهء فارسی بقول لیث) ادرنگ. اشکز (عربی) و آن چیزی است چون چرم برنگ سفید که زین بدان استوار کنند. (ازهری از تاج العروس). دوال سیرم. (ربنجنی در معنی اشکز). الأُشْکُزُّ کطُرْطُبّ؛ شی ء کالادیم الابیض یُؤَکَّدُ به السّروج، معرب ادرنج بالفارسیه. (اقرب الموارد).
ادرنفاق
[اِ رِ] (ع مص) پیش درآمدن. || شتاب کردن در رفتار. (منتهی الارب). بشتاب و سرعت رفتن. (آنندراج). نیک رفتن. (منتهی الارب). بگذشتن. (زوزنی). و یقال اِدْرَنْفِقْ مُرْمَعِلّاً؛ ای امض راشداً. (منتهی الارب).
ادرنقاع
[اِ رِ] (ع مص) بشتاب گریختن از سختی. (منتهی الارب).
ادرنکه
[اُ رُ کَ] (اِخ) یکی از قرای صعید مصر، بالای اُسیوط که فقط زراعت کتان دارد. (معجم البلدان).
ادرنگ
[اَ رَ] (اِ) رنج و محنت. (اوبهی) (برهان). || هلاکت. دمار. (برهان) (آنندراج) (مؤید الفضلاء). آدرنگ. آذرنگ. درنگ. (جهانگیری). || ادرنج.
ادرنوی
[اَ دِ نَ] (ص نسبی) منسوب به اَدِرنه.
ادرنوی
[اَ دِ نَ] (اِخ) (مولانا...) معروف بمجدی. او راست: شمعیه. وفات وی بسال 999ه . ق. بود. (کشف الظنون).
ادرنه
[اَ دِ نَ] (اِخ)(1) ولایتی از ولایات عثمانیه (ترکیهء جدید) در روم ایلی از بخش ترکیهء اروپا. در شمال آن امینه طاغ و خواجه بلقان و در مشرق آن بحر اسود و در جنوب ولایت آستانه و بحر مرمر یا داردانل و ارخبیل [ آرشی پل = گنگبار ] و...
