ادام
[اِ] (اِخ)(1) شهر و بندری از هلند، دارای 7700 تن سکنه و کلیسائی زیبا از مائهء پانزدهم م. و پنیر آن مشهور است.
(1) - Edam.
ادام
[اِ] (اِخ) جزیره ای از جزایر صوند بمسافت 9 میلی شمال شرقی باتاویا، عاصمهء جزیرهء جاوه و آن تعلق به هلندیان دارد و تبعیدگاه مجرمین است. (ضمیمهء معجم البلدان).
ادام
[اَ] (اِخ) اصمعی گفته نام شهریست و گفته اند وادئی است و ابوحازم گوید آن از مشهورترین وادیهای مکه است. (معجم البلدان).
ادام
[اَدْ دا] (ع ص) چرم فروش. ادیم فروش. (مهذب الاسماء).
ادام
[اُ] (اِخ) محمودبن عمر گوید وادیی است بتهامه که برسوی آن از آن هذیل و فروسوی از آن کنانه است و سیدعلی علوی گفته است ادام بکسر اول است و در آن آبی است که آنرا بیر ادام گویند واقع در راه یمن بنی شعبه (از کنانه) را. (معجم البلدان).
ادام البیت
[اِ مُلْ بَ] (ع اِ مرکب) سرکه. خَلّ. سته. سِک.
اداموشه
[اَ شَ] (اِخ) قریه ای است قرب قریه بارواج از قضاء بریدور تابع لواء بهکه از ولایت بوسنه و در قرب آن آبهای معدنی و معدن آهن و نوعی خاک است که برای سفالگری مناسب است. (ضمیمهء معجم البلدان).
ادامه
[اِ مَ] (اِخ) شهریست دارای سور از شهرهای نفتالی بین کناده و رامه و ظاهراً در شمال غربی بحرالجلیل واقع بوده است و اثری از آن تاکنون بدست نیامده است. (ضمیمهء معجم البلدان).
ادامه
[اِ مَ] (ع مص) اِدامه. اِدامت. همیشه داشتن. پیوسته گردانیدن. (مجمل اللغه). پیوستگی. دایم داشتن. (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی) : یدیم الله نعمته علیه. (تاریخ بیهقی ص217). ادام الله بقاه؛ خدای زیست او را همیشگی کناد. ادام الله ظله. ادام الله ظلکم. و بشنوده باشد خان ادام الله عزّه. (تاریخ...
ادامی
[اَ ما] (اِخ) ابوالقاسم سعدی گوید: موضعی است بحجاز، و قبر زهری عالم فقیه آنجاست و یاقوت گوید من آنرا نشناسم و در کتاب نصر آمده: ادامی از اعراض مدینه است و زهری آنجا نخلی غرس کرد. (معجم البلدان). || از دیار قضاعه بشام است و بضم همزه نیز گفته...
ادان
[اُ دِ اُ] (اِخ)(1) یکی از بناهای معروف اثینه که بقول فلوطرخس موافق نقشه ای که پریکلس کشیده بود، ساخته شده است و او نیز چنانکه گویند نقشهء کوشک خشیارشا شاهنشاه هخامنشی را در نظر داشته است. (ایران باستان ص1600 از کتاب پریکلس، بند 22). || نام نمایشخانه ای در...
ادانوش
[اَ] (اِخ) نام مردی بود، مندارس (مدارس، فرهنگ سروری و در نسخه ای تدارس) او را بعذرا فرستاد که بَرِ وی باش، عذرا چشم او بکند بخشم. (لغت فرس اسدی). نام شخصی که برسالت و ایلچی گری پیش عذرا آمده بود و عذرا از قهر و خشم چشم او را...
ادانه
[اِ نَ] (ع مص) فرومایه و ضعیف گردانیدن. || خسیس شدن: اُدینَ (مجهو)؛ خسیس و فرومایه گردید و ضعیف و سست شد. || وام دادن. (تاج المصادر بیهقی): ادنته؛ وام دادم او را. (منتهی الارب). || وام گرفتن: ادان هو؛ وام گرفت. (منتهی الارب). || بمهلت چیزی خریدن و بهای...
ادانه
[ ] (اِخ) از شهرهای عیسوی نشین که در سال 720 ه . ق. بدست مصریان سوخت. رجوع به تاریخ مغول ص 347 شود.
ادانی
[اَ] (ع ص، اِ) جِ ادنی. مقابل اقاصی. نزدیکان. نزدیکتران. نزدیکترها: ملک هند اثر نکایات رایات سلطان در اقاصی و ادانی ولایت خویش مشاهدت کرد. (ترجمهء تاریخ یمینی ص293). از هیبت این دو پادشاه نامدار در اقاصی و ادانی جهان گرگ از تعرض آهو تبری نمود. (ترجمهء تاریخ یمینی ص5)....
ادا و اصول
[اَ وُ اُ] (اِ مرکب، از اتباع) ادا اصول. رجوع به ادا شود.
-ادا و اصول درآوردن؛ در تداول عوام، کراهت به تصنع نمودن.
اداوه
[اِ وَ] (ع اِ) مَطهره، یعنی آبدستان. (منتهی الارب). قُمقمه. مَطهره. ظرف آب. آفتابه. (آنندراج). ج، اداوی : اعرابی از کوزهء عمر نبیذ خورد مست شد عمر رضی الله عنه او را حد زد اعرابی گفت از اداوهء تو خوردم امیرالمؤمنین گفت حد بر مستی زدم نه بر خوردن. (راحه...
اداوی
[اَ وا] (ع اِ) جِ اِداوه.
اداوی
[] (اِخ) رجوع به طایفهء عیسی وند شود.
اداه
[اَ] (ع اِ) رجوع به ادات شود.
