اداب
[اُدْ دا] (ع اِ) سوسن. (مهذب الاسماء).
ادأب
[اَ ءَ] (ع ن تف) نعت تفضیلی از دأب: مارأیت رج ادأب سواکاً و هو صائم من عمر. (الکنی للدولابی).
ادابر
[اُ بِ] (ع ص) رجل ادابر؛ مرد قاطع رحم. || سخن ناشنو. (منتهی الارب).
ادابه
[اَ بَ] (ع مص) زیرک شدن. || نگاه داشتن حدّ هر چیزی. || فرهنگی شدن. ادیب شدن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی).
اداپذیر
[اَ پَ] (نف مرکب)(1)قابل پرداخت.
(1) - Payable.
ادات
[اَ] (ع اِ) اَداه. آلت. آلت حصول. (وطواط). آلت حصول چیزی. افزار. ابزار. دست افزار. (بحر الجواهر) (مهذب الاسماء). ساز. سازکار. ساختگی. ج، ادوات : هر دو یگانهء روزگار بودند در همهء ادوات فضل. (تاریخ بیهقی ص101). و دیگر ادوات بزرگی و مهتری دانیم که ما را معذور دارد [...
ادات تشبیه
[اَ تِ تَ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) کلمه ایست ماننده کردن چیزی را بچیزی و صاحب غیاث اللغات گوید: لفظی که بر تشبیه دلالت کند چنانکه در فارسی لفظ چون و چو و مانند آن - انتهی. و آن در لغت عرب «کاف» و «کأَنَّ» و «مثل» و «شبه» و...
ادات لو
[] (اِخ) طائفه ای چادرنشین و زارع در حوالی مشکین آذربایجان، دارای 200 خانوار. ییلاق آنان به سنبلات و قشلاقشان مُغان است. (جغرافیای سیاسی کیهان ص 108).
ادأث
[اَ ءَ] (اِخ) نام ریگی است. (منتهی الارب).
اداد
[اَدْ دا] (اِ)(1) در لغت بربری، نام گیاهی است که بعربی اشخیص گویند. در لغت بربر همزهء کلمه اصلی است. رجوع به اشخیص شود. شوک العلک. بشکراین. خامالاون لوقس(2). اقسیا. (ترجمهء ابن بیطار). و رجوع به ادّادا شود.
(1) - Chameleon blanc.
(2) - Khamelaon lukos.
اداد آپلووددین
[اَ وِدْ دی] (اِخ) مردی که تخت بابل را غصب کرد و بپادشاهی رسید. وی از پادشاه آسور یاری طلبید و دختر خود را به او داد. رجوع به ایران باستان ص125 شود.
ادادا
[اَدْ دا] (اِ) اداد. بلغت بربری اشخیص است که اسدالارض عبارت از او باشد. (تحفهء حکیم مؤمن). بلغت بربری نوعی از مازریون است و آن سفید و سیاه میباشد، سفید آنرا ادادای ابیض(1) گویند و بعربی اشخیص خوانند و سیاه آن را ادادای اسود گویند و خانق النمر و قاتل...
ادادای ابیض
[اَدْ دا یِ اَ یَ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) رجوع به اداد و ادادا شود.
ادادای اسود
[اَدْ دا یِ اَ وَ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) رجوع به اداد و ادادا شود.
ادادنیراری
[اَ] (اِخ) نام چندتن از پادشاهان آسور که در زمان یکی از آنان عهدی بین آسور و بابل منعقد شد و وقایع نگاران دربار آسور بمناسبت موقع، یا بنا به مأموریتی که داشته اند، فهرستی از تمام عهدنامه های قبل، که بین دو دولت آسور و عیلام منعقد شده بود،...
اداده
[اِ دَ] (ع مص) کرم ناک شدن طعام. (منتهی الارب). کرم درافتادن. (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). || یاری دادن براندن چهارپای. (زوزنی).
ادار
[] (اِ) ماه دوازدهم سال ملی و هم ماه ششم سال دولتی عبرانیانست. در چهاردهم و پانزدهم همین ماه عید مقدس پوریم است (کتاب استر 3:7 و 8:12 و 9:21). و تقریباً با ماه مارس فرنگی مطابق باشد و چون سال قمری با سال شمسی یازده روز تفاوت دارد لهذا...
ادار
[] (اِخ) نام شهریست در 120 هزارگزی شمال شرقی احمدآباد گجرات دارای 10000 تن سکنه و ناحیتی است نیمه مستقل و تمام آن ناحیت 220000 سکنه دارد. (قاموس الاعلام).
ادارات
[اِ] (ع اِ) جِ اداره.
اداراقی
[اَ] (اِ)(1) دوائی هندیست و از جملهء سموم است و در طلی بیماریها استعمال کنند مانند کلف و جرب و قوباء و اگر بر عرق النساء ضماد کنند نافع بود و بعضی در قولنج ریحی استعمال کنند و طبیعت آن بغایت گرم است و سم مجموع حیواناتست که دنبال داشته...
