اخروش
[اُ] (اِ) خروش. شور و غوغا. (برهان قاطع) :
شادی و خوشی امروز به از دوش کنم
بجهم(1) دست زنم نعره و اخروش کنم.
منجیک (از شعوری).
و در دیوان منوچهری در مسمطی بنام منوچهری آمده است.
(1) - در دیوان منوچهری: بچمم، و تصحیح قیاسی است.
اخروشیدن
[اُ دَ] (مص) خروشیدن.
اخروی
[اُ رَ وی ی] (ع ص نسبی) منسوب به اُخری. مقابل دنیوی و دنیاوی.
اخرویه
[اُ رَ وی یَ] (ع ص نسبی) تأنیث اخروی.
اخره
[اَ خِرْ رَ] (ع اِ) جِ خریر. زمینهای دشت که در میان پشته ها و کوهها باشد.
اخره
[اَ / اُ خَ رَ] (ع ق، اِ) سپس: جاء اَخره و جاء اُخرَه و جاء بأخَرَه؛ آمد پس از همه. ماعرفته الا باخره؛ نشناختم او را مگر پس از همه. (از منتهی الارب).
اخره
[اَ خِ رَ] (ع اِ) مهلت. نسأه. نظره. نسیه: بعته بأخره؛ فروختم آنرا به نسیه و مهلت.
اخری
[اُ را] (ع ص، اِ) تأنیث آخَر. نقیض اولی. دگر. دیگر. پسین. دومین. ج، اُخریات، اُخَر. || آن جهان. آن سرای. عقبی. آخرت (مقابل دنیا).
- اخری القوم؛ کسی که در آخر قوم باشد.
اخری
[اِ ری ی / اِ خُ ری ی / اُ ری ی] (ع ق، اِ) سپس.
اخری
[اَ خُ ری ی] (ص نسبی) هذه النسبه الی اخروهی قصه (ظ: قصبه) دهستان بین جرجان و بلاد حراسان (ظ: خراسان) هکذا ذکره ابوبکر الخطیب الحافظ فی کتاب المونیف (؟) و اطنابی قراه بخط ابی عبدالله محدبن عبدالواحد الدما والحافظ الاصبهان ان اخر قریه بدهستان و هو دخل تلک البلاد...
اخریات
[اُ رَ] (ع ص، اِ) جِ اُخری.
اخریان
[اَ] (اِ) آخریان. قماش. سلعه. جهاز. (ربنجنی). متاع. کالا. کاله. بضاعت. کالای برگزیده. رخت. مبیع. و آن کالای خرید و فروخت است. (مجمل اللغه): التدلیس؛ عیب اخریان بر خریدار بپوشانیدن. (زوزنی). الغیض؛ کم شدن بهاء اخریان. (مجمل اللغه) (صراح). الابضاع؛ اخریان دادن. (زوزنی). و عامّهء مردم معاملت آنرا خوانند و...
اخری اللیالی
[اُ رَلْ لَ یا] (ع ق مرکب)لاافعله اخری اللیالی؛ هیچگاه این کار نخواهم کردن.
اخری المنون
[اُ رَلْ مَ] (ع ق مرکب)لاافعله أخری المنون؛ تا بمیرم این کار نخواهم کردن.
اخریجاج
[اِ] (ع مص) اخرجاج. ابلق گردیدن. سیاه و سپید شدن.
اخریده
[اُ دَ] (اِخ) شهریست حصین در ترکیهء اروپا و نام قدیم آن لیخنیذ بود و آن تابع قضاء لواء مناستر در ولایت سالونیک از روم ایلی و در ساحل شمالی دریاچهء اخریده واقع است و تا یانینه 180 هزار گز (از جانب شمال) مسافت دارد. سکنهء آن 5000 تن است...
اخریده
[اُ دَ] (اِخ) (بحیرهء ...) دریاچه ایست در جنوب شهر اخریده با طول 25 هزار گز و عرض 12 هزار گز. (ضمیمهء معجم البلدان).
اخریراق
[اِ] (ع مص) دریده شدن. بریده شدن و پاره پاره گردیدن. (منتهی الارب).
اخریس
[اُ خُ] (اِخ)(1) مانِتُن، پس از نفریت فرعون مصر، اخریس را فرعون مصر دانسته است. دیودور آخریس و ابوریحان در آثارالباقیه اوخوروس آورده اند. وی با اِواُگراس، که در سالامین قبرس بر اردشیر هخامنشی یاغی شده بود، بر ضد او همدست شد و به پی سیدیان، که در آسیای صغیر...
اخریط
[اِ] (ع اِ) کراث برّی است. (تحفهء حکیم مؤمن). گندنای صحرائی را گویند، قولنج بگشاید و بول براند، بعربی کراث الکرکم خوانند. (برهان قاطع). طبطان. فراسیون. نوعی از شورگیاه.
