اخراف
[اِ] (ع مص) خرف و فرتوت گردانیدن. || بهنگام چیدن میوه رسیدن. || اجازت دادن چیدن میوه. || بره زادن گوسفند در خریف. در خریف زادن گوسفند و جز آن. (تاج المصادر بیهقی). در پائیز زائیدن. || بچه زادن ناقه در همان وقت که آبستن شده بود. || در خریف...
اخراق
[اِ] (ع مص) سرگشته و متحیر گردانیدن. مدهوش کردن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). حیران گردانیدن. || پاره کردن. دریدن. (آنندراج).
اخراق
[اَ] (ع ص، اِ) جِ خِرق.
اخرب
[اَ رَ] (ع ص) شکافته گوش. کفته گوش. سوراخ کرده گوش. || که بدنبال چشم نگرد. || ویران. (غیاث اللغات). || (اصطلاح عروض) وزن بحری که در آن خرب واقع شود و خرب بالفتح به اصطلاح عروض، انداختن میم و نون مفاعیلن است تا فاعیل بماند مفعول بضم لام که...
اخرب
[اَ رَ] (ع ن تف) نعت تفضیلی از خراب.
-امثال: اخرب من جوف حمار؛ اخلی من جوف حمار. (مجمع الامثال میدانی در اخلی...).
اخرب
[اَ رَ/ رُ] (اِخ) موضعی در زمین بنی عامربن صعصعه و وقعهء بنی نَهد و بنی عامر آنجا بوده است. امرؤالقیس راست:
خرجنا نُریغُ الوَحشَ بین ثُعاله
و بین رُحَیات الی فجّ اخْرُبِ
اذا ما رَکبنا قال وِلدَانُ اهلنا
تعالوا الی أن یأتِنا الصیدُ نَحطبِ.
(معجم البلدان).
اخربه
[اَ رِ بَ] (ع اِ) جِ خراب. (دهار).
اخرج
[اَ رَ] (ع ص) سیاه و سپید. (تاج المصادر بیهقی): کبش اخرج؛ کبشٌ فیه بیاض و سواد. گوسفند سیاه و سفید. (مهذب الاسماء). قچقار ابلق. و کذلک ظلیمٌ اخرج؛ شترمرغ ابلق. مؤنث: خَرْجاء. || (اِ) نام مرغی است و آن را مُکاء نیز گویند.
اخرج
[اَ رَ] (اِخ) کوهی است بنی شرقی را و آنان دزدان بودند. (معجم البلدان).
اخرجاج
[اِ رِ] (ع مص) ابلق گردیدن. (منتهی الارب). سیاه و سپید شدن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی).
اخرجان
[اَ رَ] (ع اِ) تثنیهء اخرج از خَرَج و آن دو رنگ سفید و سیاه است. || (اِخ) دو کوهست در بلاد بنی عامر. (معجم البلدان).
اخرجه
[اَ رِ جَ] (ع اِ) جِ خَرْج. (منتهی الارب). جِ خَراج. (تاج العروس): و قد کان عمر دوّن الدواوین و وضع الاخرجه والقوانین و احتاج الی تاریخ. (آثارالباقیهء بیرونی).
اخرجه
[اَ رِ جَ] (اِخ) آبی است در متن راه نخستین از جانب چپ سمیراء. (معجم البلدان). || چاهی است در بن کوهی. (منتهی الارب). بکری ذکر آن آورده و گوید نام چاهی است در بادیه و آن را در بن کوهی اخرج کنده اند و دو رنگ دارد و ازین...
اخرجیه
[اَ رَ جی یَ] (اِخ) موضعی است بشام. جریر راست:
یقول بوادی الاخرجیه صاحبی
متی یَرعَوی قلب النوی المتقاذف.
(معجم البلدان).
اخرس
[اَ رَ] (ع ص) گنگ. (زمخشری) (زوزنی) (مؤید الفضلاء) (مهذب الاسماء). کندزبان. بی آواز. لال. مؤنث: خَرْساء. ج، خُرس، خُرسان :
عاشقی بر خور و بر شهوت خود راست چو خرس
نفس گویای تو در حکمت از آنست اخرس.
سنائی.
|| لَبَن اَخرس؛ شیر خفته. شیر غلیظ. شیر کلچیده. شیر بسته. || علم اخرس؛...
اخرس
[اَ رَ] (اِخ) رجوع به الب ارسلان شود.
اخرس
[اَ رَ] (اِخ) شیخ عبدالغفاربن عبدالواحدبن وهب ملقب به الاخرس. از مشاهیر شعرای عراق است. مولد او بموصل بسال 1220 ه . ق. و منشأ و موطن او ببغداد بود در جانب کرخ. او نزد شیخ آلوسی کتاب سیبویه را قرائت کرد و شیخ او را اجازت داد آنگاه به...
اخرس
[اَ رَ] (اِخ) القس. میخائیل الحلبی المازونی. او راست: اطیب المجانی فی حیاه یوسف کلدانی، چاپ مطبعه الادبیه بیروت بسال 1907م. (معجم المطبوعات).
اخرسان
[اَ رَ] (ع اِ) تثنیهء اخرس. اخرسین. آب و آتش: و پیغامبر ما محمد مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم گفت نعوذ باللّه من الاخرسین الاصمَین، و بدین دو گنگ و کر آب و آتش را خواسته است. (تاریخ بیهقی).
اخرس اضرس
[اَ رَ سُ اَ رَ] (ع ص مرکب، از اتباع) از اتباع است. رجوع به تاج العروس مادهء ضرس شود.
