اخرسین
[اَ رَ سَ] (ع اِ) رجوع به اَخرسان شود.
اخرف
[اَ رَ] (ع ن تف) نعت تفضیلی از خَرِف. خَرِف تر.
اخرفه
[اَ رِ فَ] (ع اِ) جِ خروف، بمعنی برهء نر و بره ای که گیاه خوردن گرفته و قوی گشته است.
اخرق
[اَ رَ] (ع ص) دُرُشت. || گول و نادان در کار. مرد احمق. اَوره. (تاج المصادر). آنکه هیچ کار نداند کرد. ناشی. مؤنث: خَرْقاء. ج، خُرق. || شتر که سر سپل وی بر زمین افتد پیش از سپل بسبب نجابت. (منتهی الارب). و صاحب تاج العروس گوید: البعیر یقع منسمه...
اخرق
[اَ رَ] (ع ن تف) نعت تفضیلی از خرق. گول تر. نادان تر.
- امثال: اخرق من حمامه؛ و ذلک انها تبیض بیضها علی الاعواد الثلاثه فربما وقع بیضها فتکسر.
اخرق من ناکثه غزلها و یقال من ناقضه غزلها؛ و هی امرأه کانت من قریش یقال لها امّریطه بنت کعب بن سعدبن...
اخرم
[اَ رَ] (ع ص، اِ) بریده بینی. کفته بینی. دیوار بینی یا سر بینی اندکی بریده. (تاج المصادر بیهقی). دیواربینی بریده. (زوزنی). آنکه میانهء دو سوراخ بینی او بریده باشند :
تیر تو تنین دم شده زو درع زال از هم شده
بل کوه قاف اخرم شده منقار عنقا ریخته.
خاقانی.
|| سوراخ کرده...
اخرم
[اَ رَ] (اِخ) نام یکی از پادشاهان روم. (منتهی الارب).
اخرم
[اَ رَ] (اِخ) کوهی در دیار بنی سلیم که ببلاد ربیعه بن عامربن صعصعه پیوندد. کوهی است در چهارمیلی زمین نجد. || کوهی در طرف دهناء و در شعر کثیر بضم راء آمده است (در ثنای مسیب بن عَلس):
موازیه هَضبَالمصبح واتَّقَتْ
جبال الحمی والاخشبین بأخرُمِ.
و هم او گوید:
ترعی ریاضَالاخرَمَین له
فیها مَواردُ...
اخرماس
[اِ رِمْ ما] (ع مص) خاموش بودن. || خوار شدن. || فروتنی نمودن.
اخرماص
[اِ رِمْ ما] (ع مص) خاموش گردیدن.
اخرمان
[اَ رَ] (ع اِ) تثنیهء اخرم. دو اخرم سر کتف. دو استخوان سوراخ دار یکی در طرف حنک اعلی و دیگری در دو کتف از جانب بازو و دو زائده که در طرف گو کتف است و در سر کتف گوی که زائدهء سر استخوان بازو در آن است و...
اخرمان
[اَ رَ] (اِخ) دو کوه است از دیار بنی باهله. عمروبن احمر راست:
فیا راکباً أما عرضت فبلّغن
قبائلنا بالاخرمَین و جورم.
(ضمیمهء معجم البلدان).
اخرنباق
[اِ رِمْ] (ع مص) سر فروافکندن. || خاموش بودن. خاموش شدن. و در مثل است: مخرنبق لِینباع؛ ای ساکت لداهیه یریدها. (منتهی الارب). || دوسیدن بزمین.
اخرنطام
[اِ رِ] (ع مص) خشم گرفتن. (زوزنی). غضبناک شدن. || روی تُرُش کردن. || گردن کشی کردن. (زوزنی). تکبر نمودن. (منتهی الارب). || بلند کردن بینی را. (منتهی الارب).
اخرنفاق
[اِ رِ] (ع مص) خرفقه. سر فروداشتن. || خاموش بودن. || دوسیدن به زمین.
اخرنماس
[اِ رِمْ] (ع مص) خاموش شدن. (منتهی الارب). خاموش بودن.
اخرواط
[اِ رِوْ وا] (ع مص) تیز رفتن. تیز گذشتن. تیز در چیزی درآمدن. (زوزنی). || اخرواط طریق بر کسی؛ دراز کشیدن راه بدو. || بدور و دراز کشیده شدن شعر. || اخرواط لحیه؛ دراز شدن ریش با عرضی کم. || اخرواط دام در پای شکاری؛ منقلب گشتن و بند شدن...
اخروت
[اُ] (اِخ) مخلافی است در یمن. (معجم البلدان). و اجروت هم مخلافی دیگر است هم بدانجا. (مراصدالاطلاع).
اخروس
[ ] (یونانی، اِ) بیونانی اماریتون (اماریطون) است. (تحفهء حکیم مؤمن). لیارو. (مخزن الادویه). امارنطن(1). صاحب مخزن الادویه در ذیل اماریطن آرد: لغت یونانیست. ابن بیطار نوشته که جماعتی از انواع اقحوان(2)دانسته اند و نیست چنین و نزد من از انواع قیصوم(3) است و من آنرا چنین شناخته ام بعینه.
(1)...
اخروسیوس
[اَ] (اِخ)(1) طبیب. قفطی در تاریخ الحکما آرد: اسقلبیوس از فرزندان و خویشاوندان شش شاگرد بجای ماند و آنان ماغینوس و سقراطون و أخروسیوس الطبیب و مهراریس المکذوب علیه... و صوریذوس و میساوس باشند و هر یک از اینان رأی استاد خویش اسقلبیوس را اتخاذ کرده است و آن رأی...
