اختصاص دادن
[اِ تِ دَ] (مص مرکب)چیزی را بکسی مخصوص کردن و شریک نکردن دیگری را در آن.
اختصاص داشتن
[اِ تِ تَ] (مص مرکب) مختص بودن. مخصوص بودن و شریک نداشتن. اقتصار کردن.
اختصاص ناعت
[اِ تِ صِ عِ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) عبارت از تعلق مخصوص است که بواسطهء آن یکی از متعلقین را ناعت و دیگری را منعوت گویند. نعت حال است و منعوت محل. مانند تعلقی که بین رنگ سفیدی و جسم پیدا شود که سفیدی نعت است و جسم منعوت. گویند:...
اختصاصی
[اِ تِ] (ص نسبی) خصوصی. (زوزنی). مخصوص.
اختصاف
[اِ تِ] (ع مص) بچیزی چسبانیدن. خصف وَرَق بر تن، با برگ پوشانیدن برهنه ای، خویش را. برهم نهادن و چسبانیدن برگها را یکان یکان بر بدن تا عورت بنظر نیاید: اختصف الورق علی البدن.
اختصام
[اِ تِ] (ع مص) با یکدیگر خصومت کردن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). تخاصم. دشمنی کردن. || پیکار کردن. جدل کردن با کسی. || شمشیر نیام را خوردن از تیزی. (تاج المصادر بیهقی). اختضام.
اختضاب
[اِ تِ] (ع مص) رنگ کردن خود را. چیزی از تن خود خضاب کردن. (تاج المصادر بیهقی).
اختضاد
[اِ تِ] (ع مص) اختضاد بعیر؛ مهار در بینی شتر کردن و بر آن نشستن.
اختضار
[اِ تِ] (ع مص) بریده گردیدن. || اختضار حمل؛ برداشتن آن. || اختضار جاریه؛ زائل کردن دوشیزگی او. || اختضار کلا؛ بریدن گیاه سبز را. نبات بسبزی فرا درودن. (تاج المصادر). نبات بسبزی فادرودن. (زوزنی). تربر کردن. || تازه و تر گرفته شدن. || بجوانی مرگ دادن. (تاج المصادر بیهقی)...
اختضاع
[اِ تِ] (ع مص) فروتنی کردن. خضوع. (زوزنی). اختشاع. || گذشتن بشتاب. || خوابانیدن فحل ناقه را.
اختضام
[اِ تِ] (ع مص) بریدن. قطع کردن. || بریدن راه برفتن. || قطع کردن شمشیر چیزی را از حدت: السیف یختضم جفنه؛ شمشیر می برد و میخورد نیام خود را از جهت تیزی و حدتی که دارد.
اختطاء
[اِ تِ] (ع مص) گام زدن. گام نهادن. || گذشتن بر چیزی یا کسی بسرعت. || گذشتن بر کسی یکبار. اختیاط. || اختطاء ناس؛ تخطی رقاب مردم کردن.
اختطاب
[اِ تِ] (ع مص) خواستگاری کردن زن را. خطبه کردن. (تاج المصادر بیهقی). || خواندن کسی را در تزویج یکی از زنان قبیلهء خود. || مردی را بر زن خواستن داشتن. (زوزنی). بر خواستن زن داشتن. (تاج المصادر بیهقی). || خطبه پذیرفتن.
اختطاط
[اِ تِ] (ع مص) اِخطاط. نشانِ بنا برکشیدن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). طرح ریزی کردن. خط برکشیدن گرد زمین و حَدّ پیدا کردن برای بناء و جز آن: انه الّذی اختط اساس الجامع بالقاهره مما یلی باب الفتوح. (ابن خلکان). || سر ریش بدمیدن. (تاج المصادر بیهقی). عذار برآوردن. (منتهی...
اختطاف
[اِ تِ] (ع مص) خَطف. ربودن. (منتهی الارب). ربودن همچو برق. (غیاث اللغات). || اختطاف حمی کسی را؛ دور شدن تب از او. || استراق سمع کردن شیطان. || اِمتلاس. خیره کردن چشم.
اختطام
[اِ تِ] (ع مص) دهان بستن.
اخ تف
[اَ تُ] (اِ مرکب) بلغمی که از گلو با آواز بدهن آرند و بیرون اندازند. آب دهان. خیو. بصاق. بزاق. || باستهزاء، نشان دولتی بر سینه و کلاه.
- امثال: اخ تفش را پیش مرغ نمی اندازد؛ بسیار ممسک و بخیل است.
اختفاء
[اِ تِ] (ع مص) نهان گردیدن. پوشیده گردیدن. پنهان شدن. استتار. تواری: عبدالملک از غصهء آن حیلت و محنت این علت بی سامان شد و جز گریختن و دست در دامن اختفا آویختن چاره ندانست. (ترجمهء تاریخ یمینی). || اختفاء چیزی؛ بیرون آوردن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). آشکار کردن. ||...
اختفاض
[اِ تِ] (ع مص) فرودآمدن. || اختفاض جاریه؛ خویشتن را بریدن او. خویشتن را ختنه کردن زن. (تاج المصادر بیهقی). ختنه کردن زن خود را.
اختفاق
[اِ تِ] (ع مص) اختفاق سراب؛ جنبیدن گوراب و طپیدن آن. (منتهی الارب).
