اخباریون
[اَ ری یو] (ع ص، اِ) اَخباریّین. جِ اخباری.
اخباریه
[اَ ری یَ] (اِخ) فرقه ای از طایفهء امامیه. و رجوع بامامیه شود. (کشاف اصطلاحات الفنون).
اخباز
[اَ] (ع اِ) جِ خبزه. (دستورالاخوان قاضی بدر محمد دهار).
اخباط
[اِ] (ع مص) مبتلا به خُباط (نوعی جنون) شدن.
اخبال
[اِ] (ع مص) بعاریت دادن شتر ماده تا شیر آن بخورد. || بعاریت دادن اسب تا جهاد کند بر آن. || اشتر فرا کسی دادن تا پشم و شیر برگیرد و اسب تا غزو کند. (تاج المصادر بیهقی). || بحسب طلب کسی عاریت دادن. (منتهی الارب). || دوبخش کردن شتران...
اخبان
[اِ] (ع مص) پنهان کردن چیزی در نیفهء شلوار. در کش گرفتن. (تاج المصادر بیهقی).
اخبئه
[اَ بِ ءَ] (ع اِ) جِ خِباء. رجوع به اخبیه شود.
اخبث
[اَ بَ] (ع ن تف) خبیث تر. گنده تر. پلیدتر. (مهذب الاسماء).
- امثال: اخبث من ثعلب.
اخبث من ذیب الخمر.
اخبث من ذیب الغضا.
اخبث من ضب.
و رجوع به مجمع الامثال میدانی شود.
اخبثان
[اَ بَ] (ع اِ) (بصیغهء تثنیه) گنده دهنی و بیخوابی. || بی خوابی و بیقراری. || بول و غائط. (مهذب الاسماء) (منتهی الارب).
اخبثین
[اَ بَ ثَ] (ع اِ) رجوع به اخبثان شود.
اخبر
[اَ بَ] (ع ن تف) باخبرتر. خبیرتر. آگاه تر: و کان من اخبرالناس [ فضل بن سهل ]بعلم النجامه. (ابن خلکان).
-امثال: اهل المکه اخبر بشعابها.
اخبط
[اَ بَ] (ع ص) مرد پای زننده. ج، خُبط. || (ن تف) نعت تفضیلی از خبط.
- امثال: اخبط من حاطب لیل؛ لانّ الذی یحتطب لیلاً یجمع کل شی ء مما یحتاج الیه و ما لایحتاج فلایدری ما یجمع.
اخبط من عشواء؛ و هی الناقه التی لاتبصر باللیل فهی تطأ کل شی...
اخبعثاث
[اِ بِ] (ع مص) اخبعثاث در مشی؛ رفتن بر روی زمین مانند شیر.
اخبل
[اَ بَ] (ع ص) دیوانه.
اخبن
[اَ بَ] (ع ن تف) اکذب.
اخبنداء
[اِ بِ] (ع مص) تمام ساق گردیدن مرد. || کلان و صلب شدن شتر.
اخبون
[اَ] (از یونانی، اِ) میوهء نباتی صحرائی مانند سر افعی و بیخ آن از انگشت باریکتر باشد و برنگ سیاه بود. گویند گزیدن جانوران را نافع است و بعربی رأس الافعی خوانند و بجای بای ابجد یای حطی هم بنظر آمده است. (برهان قاطع). و رجوع به احیون شود.
اخبیه
[اَ یَ] (ع اِ) جِ خِباء. خیمه ها. خرگاهها. خیمه های پشمین. آلاچیقهای پشمین. ابنیه العرب، طراف او اخبیه. فالطراف من اُدُم و الخباء من صوف او وبر.
- سعدالاخبیه؛ منزل بیست وپنجم از منازل قمر و از جملهء رباطات دوم است. مؤلف غیاث اللغات بنقل از منتخب و غیره گوید:...
اخت
[اُ] (ع اِ) خواهر. همشیره. || مانند. مثل. قرین: دال اخت الذال. ج، اخوات. (مهذب الاسماء). || اخت شدن با کسی؛ در تداول عوام، با او آرام گرفتن. با او مأنوس شدن. || اخت آمدن با چیزی؛ متناسب شدن با آن.
اختاپوت
[اَ] (از یونانی، اِ)(1) جانوری عظیم الجثه و گوشتخوار و درنده از شاخهء نرم تنان و از ردهء پابرسران که تعداد هشت بازوی گیرنده دور دهان دارد و طول بازوهایش به چند متر می رسد و برای غواصان حیوان خطرناکی بشمار می رود.
,(فرانسوی)
(1) - Octopode. Poulpe .(انگلیسی) Octopus
