هع هع
[هُ هُ] (ع اِ صوت) حکایت آواز قی. (منتهی الارب). حکایه صوت المتقیی ء. (اقرب الموارد).
هغ هغ
[هِ هِ] (اِ صوت) حکایت صوتی است که پس از گریه افتد گرینده را. (یادداشت مؤلف).
- هغ هغ کردن؛ با صدای خفیف و گرفته گریستن.
هف
[هَ] (اِ) کارگاه جولاهی. (برهان). کارگاه جولاهی باشد که بفتری نیز گویند. (سروری). || و بعضی شانهء جولاهی را گفته اند. (برهان).
هف
[هَ ف ف] (ع مص) وزیدن باد که شنیده شود آواز وی. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).
هف
[ ] (علامت اختصاری) در منطق رمز است از «هذا خلف». (یادداشت مؤلف).
هف
[هِف ف] (ع ص، اِ) کشت از وقت درو گذشته که دانه ها از وی ریخته باشد. || ابر تنک بی آب. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || کفچلیزهای بزرگ. (منتهی الارب). وعامیص الکبار. (اقرب الموارد). || مرد سبک. (منتهی الارب). || شهد تنک. (منتهی الارب): شهده هف؛ که در...
هفا
[هَ] (ع اِ) باران که باری بارد و باری ایستد. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
هفات
[هُ] (ع مص) از سبکی پریدن. (منتهی الارب). پریدن از سبکی و فرودآمدن و افتادن و خرد شدن. (اقرب الموارد). || سخن بسیار و بی اندیشه گفتن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || پست شدن. || کم شدن چیزی. || باریک گشتن. (منتهی الارب).
هفاف
[هَفْ فا] (ع ص) خران چست و سبک. (منتهی الارب). طیاش. (اقرب الموارد). || سایهء سرد و سایهء آرمیده و سایهء تنک. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || بال سبک در پریدن. (منتهی الارب). بالهای سبک پرواز. (از اقرب الموارد). || پیراهن تنک شفاف براق و درخشنده و سبک. (منتهی الارب)...
هفافه
[هَفْ فا فَ] (ع ص) ریح هفافه؛ باد خوش و آرمیده. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || و نیز بادی که در وزیدن شتابان بود. (از اقرب الموارد). || عین هفافه؛ چشم درخشان تیزنظر. (منتهی الارب).
هفانی
[هَفْ فا نی ی] (ص نسبی) منسوب به هفان. (سمعانی).
هفاه
[هَ] (ع اِ) باران. || بارانی است شبیه باران سست پیوسته. || (ص) گول. (منتهی الارب): رجل هفاه؛ مرد احمق. (اقرب الموارد).
هفایس تس
[هِ تُ] (اِخ) رب النوع آتش زیر زمین به عقیدهء یونانیان قدیم. (از ایران باستان پیرنیا ص406).
هفت
[هَ] (عدد، ص، اِ) عددی است معروف. (برهان). نمایندهء آن در ارقام هندسیه 7 و در حساب جُمَّل «ز» باشد. (یادداشت مؤلف). از میان اعداد شمارهء هفت از دیرباز مورد توجه اقوام مختلف جهان بوده، اغلب در امور ایزدی و نیک و گاه در امور اهریمنی و شر به کار...
هفت
[هَ] (ع اِ) گولی بسیار. (منتهی الارب). حمق وافر. (اقرب الموارد). || زمین هموار نشیب. (منتهی الارب). زمین مطمئن. (اقرب الموارد). || باران زودبارنده. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || باران در زمین. (اقرب الموارد). || (مص) از سبکی پریدن. (منتهی الارب). پریدن از سبکی و فرودآمدن و به زمین خوردن...
هفت
[هُ] (اِ) هر دمی باشد از آب و شراب و شربت و دوغ و امثال آن که فروکشند، و به ترکی قرت گویند. (برهان).
هفت
[هِ] (اِ) اندک خشکی را گویند که بعد از تری به هم رسد. (برهان).
هفت آب
[هَ] (اِ مرکب) هفت دریا. (یادداشت مؤلف) :
نه به هفت آب که رنگش به صد آتش نرود
آنچه با خرقهء زاهد می انگوری کرد.حافظ.
- هفت آب شستن؛ کام پاک کردن. بسیار خوب شستن :
رو سینه را چون سینه ها هفت آب شوی از کینه ها
آنگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه...
هفت آبا
[هَ] (اِ مرکب) کنایه از هفت آسمان. (برهان) :
زمانه را ز پی زادن چنو فرزند
عقیم گشت چهارامهات و هفت آباش.
سنائی.
هفت آباد
[هَ] (اِخ) دهی است از بخش سلوانای شهرستان ارومیه دارای 230 تن سکنه. آب آن از رود باراندوز و محصول عمده اش غله و توتون است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج4).
