هشت پر
[هَ پَ] (اِخ) قصبهء مرکزی شهرستان طوالش که در 74 هزارگزی بندرانزلی و سر راه آستارا به بندرانزلی قرار دارد. قصبه ای جدیدالاحداث است که در حدود 300 باب دکان و ادارات مختلف دارد. سکنهء آن در حدود دوهزار تن است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج2).
هشتجرد
[هَ جِ] (اِخ) دهی است از بخش ساوجبلاغ شهرستان کرج دارای 809 تن سکنه. آب آن از رود کردان تأمین می شود و محصول عمده اش غله، صیفی، بنشن و انگور و لبنیات است. امام زاده ای دارد که بنای آن قدیم است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج1).
هشت خلد
[هَ خُ] (اِخ) هشت باغ. هشت بستان. هشت بهشت :
جنات عدن خاک در زهرا
رضوان ز هشت خلد بود عارش.
ناصرخسرو.
رضوان به هشت خلد نیارد سر
صدّیقه گر به حشر بود یارش.ناصرخسرو.
گدای کوی تو از هشت خلد مستغنی است
اسیر عشق تو از هر دو عالم آزاد است.
حافظ.
رجوع به هشت باغ، هشت بستان و...
هشت در
[هَ دَ] (ص مرکب) هر جایی یا بنایی که دارای هشت در باشد :
وآن هشت تا بربط نگر جان را بهشت هشت در
هر تار او طوبی شمر صد میوه هر تا ریخته.
خاقانی.
هشتده
[هَ دَهْ] (عدد، ص، اِ) توصیفی عددی، هژده. (ناظم الاطباء) : اندر ملک هشتده سال بماند و او را دو پسر بود. (تاریخ بلعمی). و چون از ملک او هشتده سال گذشته بود عیسی را به آسمان بردند. (تاریخ بلعمی).
هشت دهان
[هَ دَ] (اِ مرکب) چوب عود. (ناظم الاطباء). عود هندی. (بحر الجواهر). در بعضی فرهنگها به معنی گل خیری آورده، و در اختیارات بدیعی گفته: عود هندی است. (انجمن آرا). خطمی. (ترجمهء صیدنه). نوعی از عود هندی است، جهت نقرس نافع است. (فهرست مخزن الادویه). || گل خبازی. (ناظم الاطباء)....
هشتراک
[هَ تَ] (اِخ) دهی است از بخش سلماس شهرستان خوی دارای 142 تن سکنه. آب آن از چشمه و محصول عمده اش غله و توتون است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج4).
هشترخان
[هَ تَ] (اِخ) اصل آن حاجی ترخان است. (یادداشت به خط مؤلف). رجوع به حاجی ترخان شود.
هشترود
[هَ] (اِخ) در مغرب گرمرود و در دامنهء شرقی سهند واقع شده و دارای زمستانهای سخت و تابستانهای معتدل و قراء حاصلخیز متعدد است که به واسطهء شعبات قزل اوزن مانند قرانقو، آج دوجمش و شهری مشروب میشوند و مراتع متعدد دارد که در آنها گله های زیاد نگاه میدارند....
هشت ساله
[هَ لَ / لِ] (ص نسبی) آنکه هشت سال عمر کرده باشد. (ناظم الاطباء).
هشت سو
[هَ] (ص مرکب) هر آنچه دارای هشت گوشه باشد. (ناظم الاطباء).
هشتصد
[هَ صَ] (عدد مرکب، ص مرکب، اِ مرکب) توصیفی عددی، هشت مرتبه صد. (ناظم الاطباء). صد برابر هشت. ثمانمائه. در حساب جمّل نمایندهء آن حرف «ض» است. (یادداشت به خط مؤلف) :
بود سالیان هفتصد هشتصد
که تا اوست محبوس در منظری.منوچهری.
هشت صفات
[هَ صِ] (اِ مرکب)معرفت الله، و علم، و شکر در همه حال، و رضا به قسمت ازلی، و صبر بر بلا و قلت رزق، و تعظیم امر خداوند، و شفقت بر خلق خداوند، و عفت. (از غیاث اللغات).
هشت ضلعی
[هَ ضِ] (ص نسبی، اِ مرکب) هشت بر. سطحی که هشت ضلع متساوی یا غیرمتساوی دارد. رجوع به هشت بر شود.
هشت طبع
[هَ طَ] (اِ مرکب) گویند طباع هشت باشد: حار، بارد، رَطْب، یابس، حار رطب، حار یابس، بارد رطب، بارد یابس :
هم با عدم پیاده فرورو به هشت طبع
هم با قدم سوار برون ران به هفت خوان.
خاقانی.
هشتک
[هُ تَ] (اِ) سوت. صفیر. (یادداشت به خط مؤلف).
- هشتک زدن؛ سوت زدن. (یادداشت به خط مؤلف).
|| سوت سوتک. (یادداشت به خط مؤلف).
هشت کند
[ ] (اِ) به هندی لوف است. (فهرست مخزن الادویه).
هشتگان
[هَ] (ص نسبی) هشتم. منسوب به هشت. (ناظم الاطباء). رجوع به هشتگانه شود.
هشتگانه
[هَ نَ / نِ] (ص نسبی) هشتگان. هشتم. منسوب به هشت. (ناظم الاطباء). رجوع به هشتگان شود.
هشت گرد
[هَ گِ] (اِخ) هشتجرد. رجوع به هشت جرد شود.
