هسنجان
[هَ سَ] (اِخ) از قرای ری است. (معجم البلدان). هسنگان. (یادداشت مؤلف).
هسهاس
[هَ] (ع ص، اِ) شبان که گوسپندان را همه شب چراند و پاس دارد. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || آنکه به شب خواب نکند جهت کاری. (منتهی الارب). آنکه شب نخوابد برای کاری یا اجتهادی. (از اقرب الموارد). || قصاب. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || قَرَبٌ هسهاس؛ قرب شتاب. (منتهی...
هسهسه
[هَ هَ سَ] (ع اِ) آواز خفی جن که به شب در بیابان شنیده شود. || آواز خفی که فهمیده نشود. ج، هساهس. (منتهی الارب). || صوت حرکت زره و زیورها. (از اقرب الموارد). رجوع به هساهس شود. || آواز حرکت پای و جز آن به شب. (منتهی الارب) (اقرب...
هسیر
[هَ] (اِ) هسر است که یخ باشد. (برهان) :
امروز از خجالت دوشینه بنده را
جانی است پر ز آتش و طبعی پر از هسیر.
سنائی.
هسیس
[هَ] (ع ص) کوفته و ریزه ریزه. (منتهی الارب). کوفته و خردشده از هرچیز. (اقرب الموارد). || سخن پنهان و نرم. (منتهی الارب). کلام خفی. (اقرب الموارد).
هسیو
[] (اِخ) از توابع طهران و دارای معدن ذغال سنگ است. (از جغرافیای سیاسی کیهان ص39 و 230).
هسیود
[هِ یُدْ یُ] (اِخ)(1) هزیود، شاعر یونانی. رجوع به هزیود و هزیودس شود.
(1) - Hesiode.
هش
[هَ] (اِ) به معنی رفتن باشد که نقیض آمدن است. (برهان). جهانگیری این بیت سیدعزالدین را شاهد آورده :
گر برِ تهمتن هشی به مصاف
ار برِ کرگدن کشی به سلاح.
و اگر ضبط هشی صحیح باشد از هشیدن باشد. مؤلف فرهنگ نظام گوید: گویا بشی مخفف بشوی است که تصحیف خوانی شده....
هش
[هُ] (اِ) مخفف هوش. زیرکی و ذهن و عقل و شعور. (برهان) : هر پنج زن دستها ببریدند و آگاهی نداشتند که هش از ایشان بشده بود از نیکورویی یوسف. (تاریخ بلعمی).
هر آنکس که دارد هش و رای و دین
پس از مرگ بر من کند آفرین.فردوسی.
کجا آن هش و دانش...
هش
[هُشْ شَ] (اِ صوت) صوتی است که در بازداشتن خر از رفتن گویند و در ادای آن «ش» را مشدد ادا کنند و کشند. چُشَّ. هُشّه. (از یادداشت های مؤلف). رجوع به چُش و هشه شود.
هش
[هَش ش] (ع مص) برگ از درخت ریزانیدن. (ترجمان علامهء جرجانی ترتیب عادل بن علی). به عصا زدن برگ درخت را تا فروافتد. (منتهی الارب). برگ ریزانیدن برای گوسپند. (از مصادراللغه زوزنی).
هش
[هَش ش] (ع ص) سست و نرم از هر چیزی. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || اسب بسیار خوی آور. خلاف صلود. (غیاث اللغات) (اقرب الموارد). || نان نرم. (منتهی الارب): خبز هش؛ نان نرم و سست. (اقرب الموارد). || مرد شادمان و تازه روی و سبک روح. (منتهی الارب): رجل...
هش آباد
[هِ] (اِخ) دهی از بخش ترک شهرستان میانه دارای 355 تن سکنه. آب آن از چشمه و محصول آن غلات و حبوب است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج4).
هشاش
[هَ] (ع مص) شادمانی و سبکی نمودن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || خورسند شدن. (منتهی الارب). نشاط. (اقرب الموارد). || (ص) خبز هشاش؛ نان نرم (منتهی الارب)، نان نرم و سست. (اقرب الموارد).
هشاشت
[هَ شَ] (ع مص) شادمانی نمودن. شادی کردن. خوشرویی : بوزنه هشاشتی نمود و بشاشتی ظاهر کرد. (سندبادنامه). رجوع به هشاشه شود.
هشاشه
[هَ شَ] (ع مص) شادمانی و سبکی نمودن. || خورسند شدن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به هشاش شود. || نرم و سست شدن. (اقرب الموارد).
هشاشه
[هَشْ شا شَ] (ع ص) قربه هشاشه؛ مشکی که از وی آب چکد به سبب تنکی پوست. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). و السید عاصم آن را به تخفیف ضبط کرده است. (اقرب الموارد).
هشام
[هِ] (ع اِمص) جود و بخشش و جوانمردی و سخاوت. (ناظم الاطباء). جود. (اقرب الموارد). جوانمرد(1). (منتهی الارب).
(1) - در منتهی الارب «جوانمرد» آمده و ظاهراً اشتباه کاتب است.
هشام
[هِ] (اِخ) نام پانزده صحابی و سی محدث است. (از منتهی الارب).
هشام
[هِ] (اِخ) ابن احمدبن هشام، مکنی به ابوالولید و معروف به ابن وقشی. رجوع به ابن وقشی شود.
