هزبرافکن
[هِ زَ اَ کَ] (نف مرکب)شیرافکن. شیراوژن. شیرکش. شجاع. دلیر :
دریغ آن هزبرافکن گردگیر
دلیر و جوان و سوار و هژیر.فردوسی.
بهومان سپرد آن زمان قلبگاه
سپاهی هزبرافکن و رزم خواه.فردوسی.
یل اژدهاکش به گرز و به تیر
سوار هزبرافکن و گُردگیر.اسدی.
هزبرالدین
[هِ زَ رُدْ دی] (اِخ) نام لقب یکی از حکام هند بوده است. رجوع به حبیب السیر چ سنگی تهران ج1 ص414 شود.
هزبرانداز
[هِ زَ اَ دا] (نف مرکب)شیرافکن. (آنندراج). شجاع. دلیر :
چو جعد شاهد دولت به دست عزت داشت
رکاب شاه پلنگ افکن هزبرانداز.عرفی.
رجوع به هزبر شود.
هزبرانه
[هِ زَ نَ / نِ] (ص نسبی، ق) مانند شیر. مردانه و دلیر. (آنندراج).
هزبراوژن
[هِ زَ اَ / اُو ژَ] (نف مرکب)شیرکش. هزبرافکن. شجاع :
مرا بخت از این هر دو فرخ تر است
که پیل هزبراوژنم کهتر است.فردوسی.
رجوع به هزبر شود.
هزبر سیستان
[هِ زَ رِ] (اِخ) کنایت از رستم دستان است :
یک سر موی از سگان درگهش
بر هزبر سیستان خواهم گزید.خاقانی.
هزبره
[هَ بَ رَ] (ع مص) بریدن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).
هزبله
[هَ بَ لَ] (ع مص) سخت محتاج گردیدن. (منتهی الارب). افتقار. (اقرب الموارد).
هزبلیله
[هَ بَ لَ] (ع اِ) چیزی: ما فیه هزبلیله (منتهی الارب)؛ ای شی ء. (اقرب الموارد).
هزت
[هِزْ زَ] (ع اِ) هزه و شادمانی و خورسندی و خوشدلی : سلطان را دگرباره هزت غزو و نشاط مجاهدت متمدد گشت. (ترجمهء تاریخ یمینی). رجوع به هزه شود.
هزج
[هَ زَ] (ع مص) سراییدن سرود طرب انگیز. (منتهی الارب). ترنم و انشاد. (اقرب الموارد). || (اِ) آواز تندر. (منتهی الارب). صوت الرعد و الذِبّان. (اقرب الموارد). || نوعی از سرود و ترانهء طرب انگیز. || آواز با اندکی گرفتگی گلو. || هر کلام متدارک و متقارب. (منتهی الارب) (اقرب...
هزد
[هَ زَ] (اِ) بیدستر که سگ آبی گویند و به ترکی قندز خوانند. (انجمن آرا). حیوانی است آبی، و آن در خشکی نیز می باشد و خصیهء او را آش بچه ها و جندبیدستر میگویند. و به ترکی قندز میخوانند. (برهان). رجوع به هزدگند شود.
هزدگند
[هَ زَ گُ] (اِ مرکب) جندبیدستر را گویند که آش بچه ها باشد و به ترکی قندزقوری گویند. (برهان). رجوع به هزد شود.
هزر
[هَ] (ع مص) به عصا سخت زدن بر پهلو و پشت کسی. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || سخت درخستن. || راندن و دور کردن کسی را به عصا. (منتهی الارب). || بر زمین زدن چیزی را. || عطای بسیار دادن کسی را. || خندیدن. || شتافتن به حاجت. || گران...
هزر
[هِ] (ع ص) زیان زده. (منتهی الارب). مغبون. (اقرب الموارد). || گول. (منتهی الارب). احمق. (اقرب الموارد). || درشت. (منتهی الارب). شدید. (اقرب الموارد).
هزر
[هُ زَ] (اِخ) موضعی که در آن قوم ثمود هلاک شدند. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || قبیله ای در یمن که شب خفتند و هلاک شدند، و گویند شهر هذیل است. (اقرب الموارد).
هزراف
[هِ] (ع ص) شترمرغ سریع سبک. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به هزارف و هزروف شود.
هزربه
[هَ رَ بَ] (ع اِمص) سبکی. شتابی. (منتهی الارب).
هزرفه
[هَ رَ فَ] (ع ص) شتافتن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
هزرفه
[هِ رِ فَ] (ع ص، اِ) شتر مادهء کلانسال. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || گنده پیر. (منتهی الارب). عجوز. (اقرب الموارد). هِزْرَوْفه.
