نیمه بربسته روی
[مَ / مِ بَ بَ تَ / تِ](ص مرکب) که نیمه ای از صورت را در نقاب نهفته است که نصف روی را پوشانده است : بگشتی در اطراف بازار و کوی به رسم عرب نیمه بربسته رویسعدی.
نیمه بها
[مَ / مِ بَ] (ص مرکب، اِ مرکب)نیم بها نصف قیمت ثمن بخس - نیمه بها فروختن؛ به نصف قیمت واقعی فروختن : بروجه گزاف به نیمه بها بفروخت (کلیله و دمنه).
نیمه پخته
[مَ / مِ پُ تَ / تِ] (ن مف مرکب) نیم پخت نیم پخته رجوع به نیم پخته شود.
نیمه پر
[مَ / مِ پُ] (ص مرکب) نصفه (ناظم الاطباء) نیم پر رجوع به نیم پر شود.
نیمه پنجه
شصت است نصف آن سی باشد، مراد از آن لفظ لام است (آنندراج) « پنجه » [مَ / مِ پَ جَ / جِ] (اِ مرکب) سی چه عدد لفظ.
نیمه تبسم
[مَ / مِ تَ بَسْ سُ] (اِ مرکب)تبسم و لبخندی به غایت ظریف، بی آنکه لبها از هم گشوده شود و بانگی برآید : من او را با خنده ای ( فراخ ندیدم الا نیمه تبسم (تاریخ بیهقی ص 51.
نیمه تمام
[مَ / مِ تَ] (ص مرکب) ناقص.
نیمه تنه
[مَ / مِ تَ نَ / نِ] (ق مرکب) با نصف بدن (فرهنگ فارسی معین) - نیمه تنه بلند شدن؛ نیم خیز کردن نصف پیش تنه را از زمین بلند کردن.
نیمه جان
[مَ / مِ] (ص مرکب) نیم مرده که نیمی از جان او بشده است (یادداشت مؤلف) نیم جان رجوع به نیم جان شود - نیمه جان شدن ؛ نیم جان شدن سخت مضطرب و نگران گشتن (|| اِ مرکب) نیم جان رمق جانی خسته و فرسوده و به لب رسیده...
نیمه حکیم
[مَ / مِ حَ] (ص مرکب)نیمه طبیب: نیمه حکیم خطر جان و نیمه ملا خطر ایمان است (یادداشت مؤلف).
نیمه خام
[مَ / مِ] (ص مرکب) نیم خام رجوع به نیم خام شود.
نیمه خشک
[مَ / مِ خُ] (ص مرکب) دونم (یادداشت مؤلف) رجوع به نیم خشک شود.
نیمه خواب
[مَ / مِ خوا / خا] (ص مرکب)آنکه به خواب رفته ولی نه کام (فرهنگ فارسی معین) که بین خواب و بیداری است.
نیمه خیز
[مَ / مِ] (نف مرکب) نیم خیز رجوع به نیم خیز شود.
نیمه راه
[مَ / مِ] (اِ مرکب) وسط راه در اثنای راه در بین راه : سواری فرستم به نزدیک شاه بدان تا به پیش آیدت نیمه راهفردوسی -امثال: از نیمه راه ضرر برگشتن منفعت است || راه سنگ فرش شده راه پیاده رو (ناظم الاطباء (||) ص مرکب) که رفاقت به...
نیمه راهی
[مَ / مِ] (ص نسبی) منسوب به نیمه راه: رفیق نیمه راهی (فرهنگ فارسی معین).
نیمه رس
[مَ / مِ رَ] (ن مف مرکب) نیم رس رجوع به نیم رس شود.
نیمه رسمی
[مَ / مِ رَ] (ص نسبی) آنچه که رسمی باشد ولی نه کام: لباس نیمه رسمی (فرهنگ فارسی معین) - روزنامهء نیمه رسمی؛ روزنامه ای که ظاهراً مربوط به افراد ملت است و با سرمایهء مردم منتشر می شود و در نشر اخبار متکی به واقعیات است اما عم متعلق...
نیمه روز
[مَ / مِ] (اِ مرکب) نیمروز وسط روز ظهر || نصف روز از صبح تا ظهر یا از ظهر تا شب : چو بر وی گذر کرد یک نیمه روز فتاد ( اندر او ز آتش معده سوز سعدی (بوستان چ یوسفی ص 142.
نیمه روزان
[مَ / مِ] (اِ مرکب، ق مرکب)هنگام نیم روز ظهر : برگ کرنب در آب پزند و به دست بمالند و بپالایند و نیمه روزان انگبین صافی کرده بر آن نهند و به قوام آورند (هدایه المتعلمین از فرهنگ فارسی معین).
