نهفتیدن
[نُ / نِ / نَ هُ دَ] (مص) پنهان کردن پوشیده داشتن (فرهنگ فارسی معین) رجوع به نهفتن شود.
نهفتیده
[نُ / نِ / نَ هُ دَ / دِ] (ن مف)پنهان کرده نهان داشته : شد آگه که در عرضگاه جهان نهفتیدهء کس نماند نهاننظامی.
نهق
[نَ] (ع اِ) گیاهی است شبیه جرجیر( 1) (از منتهی الارب) (از متن اللغه) (از اقرب الموارد) رستنی را گویند که پیوسته در آب می باشد و به عربی کرفس الماء و جرجیرالماء خوانند (برهان قاطع) نَهَق (متن اللغه) (اقرب الموارد) یا نَهَق جرجیر دشتی است (از منتهی الارب) (از...
نهق
[نَ هَ] (ع اِ) جرجیر بری (از متن اللغه) (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب) رجوع به نَهق و فرهنگ دزی ج 2 ص 730 شود.
نهقه
[نَ قَ / نَ هَ قَ] (ع اِ) واحد نهق است (از اقرب الموارد) رجوع به نَهق و نَهَق شود.
نهک
[نَ] (ع مص) پوشیدن جامه را تا کهنه گردد (از منتهی الارب) (از تاج المصادر بیهقی) (از متن اللغه ||) مبالغه نمودن در طعام خوردن و در دشنام دادن کسی را (از منتهی الارب) (از تاج المصادر بیهقی) (از متن اللغه) یا نهک مبالغه کردن باشد در هر چیزی نهاکه...
نهک
( [نَ] (ص)( 1) حقیر کوچکتر خردتر کمترین || دهندهء شراب || فرونشانندهء عطش (|| اِ) عطش تشنگی (ناظم الاطباء) ( 1 - در مآخذ دیگر دیده نشد.
نهک
[] (اِ) از اجزاء دوک است معادل صناره است در عربی: این زنی بود از قریش دوکی بکرده بود مقدار یک ارش و نهکی در سر آن کرده بوده مقدار انگشتی و بادریسهء بزرگ درخور آن در او افکنده و پشم و موی رشتی به آن (تفسیر ابوالفتوح رازی ج...
نهک
[نَ هَ] (ع مص) لاغر و رنجور کردن تب کسی را (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) نهاکه نهک نهکه رجوع به نَهک شود.
نه کرانگی
[نُهْ کَ نَ / نِ] (حامص مرکب)چگونگی نه کرانه (یادداشت مؤلف).
نه کرانه
[نُهْ کَ نَ / نِ] (ص مرکب)صاحب نه ضلع (یادداشت مؤلف) نه ضلعی نه پهلو نه بر.
نه کشیدن
[نُهْ کَ / کِ دَ] (مص مرکب)خط بطلان کشیدن (یادداشت مؤلف) رجوع به خط نه شود.
نهکه
[نَ کَ] (ع اِ) لاغری و سستی از بیماری و سختی آن (از منتهی الارب) آثار بیماری از قبیل لاغری و ضعف (از اقرب الموارد||) (مص) مبالغه نمودن سلطان در عقوبت کسی (از منتهی الارب) (از متن اللغه) (از اقرب الموارد) رجوع به نَهک شود || سپری کردن شراب را...
نه گوش
[نُهْ] (ص مرکب، اِ مرکب) شکلی که نه زاویه دارد.
نه گوشه
[نُ هْ شَ / شِ] (ص مرکب، اِ مرکب) نه ضلعی نه گوش.
نهل
[نَ هَ]( 1) (ع مص) اول شربت خوردن (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی) (از اقرب الموارد) نخست آب خوردن (منتهی الارب) آب خوردن شتر به آب خورش نخستین تا سیراب شدن (از ناظم الاطباء) (از متن اللغه) فهو ناهل (متن اللغه) منهل (متن اللغه) (اقرب الموارد ||) سیراب شدن (زوزنی) (تاج...
نهل
[نَ] (اِخ) نام یکی از مبارزان تورانی (از برهان) (از انجمن آرا) (از رشیدی).
نهلان
[نَ] (ع ص) آب خورنده (منتهی الارب) شارب (اقرب الموارد ||) سیراب (منتهی الارب) ریان ج، نهلی (اقرب الموارد) (متن اللغه ||) تشنه (منتهی الارب) عطشان (اقرب الموارد) (متن اللغه) ج، نَهلی.
نهلک
[] (اِ) خوص ابلمه برگ خرما: الابلمه، نهلک خرما یعنی برگ خرما (یادداشت مؤلف) (از مهذب الاسماء).
نه لو
[نُهْ] (اِ مرکب) در بازی ورق نام ورقی که نه خال دارد: نه لوی خشت، نه لوی خاج، نه لوی دل، نه لوی سیاه رجوع به نه خال شود.
