نه نی
[نِ] (اِخ) دهی است از دهستان مرکزی بخش نطنز شهرستان کاشان در 12 هزارگزی غرب نطنز و 3 هزارگزی غرب جادهء نطنز به کاشان در منطقهء کوهستانی معتدل هوایی واقع و دارای 340 تن سکنه است آبش از قنوات، محصولش غلات و خربزه و انار و انجیر و شغل مردمش...
نهو
[نَهْوْ] (ع مص) لغتی است در نهی (متن اللغه) (المنجد) (اقرب الموارد) نهی کردن و بازداشتن رجوع به نَهْیْ شود.
نهو
[نَ هُوو] (ع ص) بازدارنده بسیار بازدارنده (از منتهی الارب) نهی کننده (ناظم الاطباء).
نهوء
[نُ] (ع مص) نیم جوش شدن گوشت (صراح اللغه) نهوئه (منتهی الارب) نهأ نهائه نهاوه (اقرب الموارد) (منتهی الارب) رجوع به نهأ شود.
نهواش
[نَهْ] (ع اِ) تنگ گرفتگی بر مردم ج، نهاویش (ناظم الاطباء) رجوع به نهاویش شود.
نهوئه
[نُ ءَ] (ع مص) نهأ رجوع به نهأ شود.
نهوب
[نُ] (ع اِ) جِ نهب رجوع به نَهب شود.
نهوج
[نُ] (اِخ) دهی است از دهستان برزاوند شهرستان اردستان، در 21500 گزی جنوب شرقی اردستان و 8 هزارگزی شمال شرقی راه اردستان به نائین در منطقهء کوهستانی معتدل هوایی واقع است سکنهء آن 1037 تن و آبش از قنات و محصولات عمده اش غلات ( و کتیرا و خشکبار و...
نهود
[نُ] (ع مص) نهد (منتهی الارب) رجوع به نَهد شود || پستان بیرون آمدن (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی) برخاستن و برآمدن پستان (از منتهی الارب) شکل گرفتن و برجسته شدن و برآمدن پستان دختر (از اقرب الموارد) (از متن اللغه) نهد (متن اللغه||) برآمده پستان گردیدن زن (منتهی الارب) نارپستان...
نهوده
[نُ دَ] (ع مص) تناور شدن اسب (تاج المصادر بیهقی) بزرگ شدن اسب (زوزنی) نهد گردیدن اسب (منتهی الارب) (از متن اللغه) خوش هیکل و فربه و درشت اندام شدن اسب رجوع به نَهد شود.
نهوده
[نُ دَ / دِ] (اِ) زیور و آرایش زنان از قبیل سرآویز و گوشواره و سلسله و حلقهء بینی و گلوبند و بازوبند و دست برنجن و انگشتر و خلخال (از برهان) (از آنندراج) (از ناظم الاطباء ||) هر هفت را نیز گویند که عبارت است از سرمه، وسمه، سرخی،...
نهوذی
[نَ ذی ی] (ص نسبی) منسوب است به نهوذ که شهری است از ارض زاب (از الانساب سمعانی).
نهور
[نُ] (اِ) چشم (جهانگیری) (رشیدی) (انجمن آرا) : تو آن سری که شمارند خاک پای ترا سران محتشمان توتیای نور نهور سوزنی (از جهانگیری ||) نگاه (جهانگیری) (رشیدی) نگاه به چشم (انجمن آرا) - بدنهور؛ ظاهراً به معنی بدمنظر است (از حاشیهء برهان چ معین) شاید معنی بدچشم و آلوده...
نهور
[نُ] (ع اِ) جِ نهر رجوع به نَهر و نَهَر شود.
نهور
[نَ] (اِخ) دهی است از بخش پشت آب شهرستان زابل در 8 هزارگزی جنوب شرقی بنجار در جلگهء گرم معتدل هوایی واقع و دارای 414 تن سکنه است آبش از رودخانهء هیرمند، محصولش غلات و لبنیات، شغل اهالی زراعت و گله داری و گلیم و کرباس ( بافی است (از...
نهوس
[نَ] (ع اِ) شیر بیشه (منتهی الارب) نهاس (متن اللغه) (آنندراج) اسد (اقرب الموارد) (متن اللغه ||) گرگ ذئب نهاس (از متن اللغه)و رجوع به نَهّاس شود.
نهوض
[نُ] (ع مص) برخاستن (منتهی الارب) (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی) (غیاث اللغات) بلند شدن از جای خویش (از اقرب الموارد) (از متن اللغه) نهض || قیام کردن به کاری (از اقرب الموارد) (از متن اللغه) نهض || راست و تمام بالا گردیدن گیاه (از منتهی الارب) مستوی گشتن نبات (از...
نهوع
[نُ] (ع مص) به ستم قی کردن و چیزی برنیامدن از گلو( 1) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (از متن اللغه) ( 1) - و انکره ابومنصور و قال الازهری: لا احق هذا الحرف و لا اعرفه (متن اللغه).
نهوک
[نَ] (ع ص) دلاور (منتهی الارب) شجاع (اقرب الموارد).
نهوکت
[نُ کَ] (ع اِمص) فرسودگی و لاغری (غیاث اللغات) (از صراح و منتخب) (آنندراج) رجوع به نَهک شود.
