نوسده
[نَ / نُو سَ دَ / دِ] (اِ مرکب) نام روز پیش از سده (فرهنگ فارسی معین).
نوسر
[نَ سَ] (اِخ) دهی است از دهستان بهرستاق بخش لاریجان شهرستان آمل، در 26 هزارگزی شمال شرقی رینه و 4 هزارگزی مشرق بایجان، در منطقهء کوهستانی سردسیری واقع است و 390 تن سکنه دارد آبش از چشمه، محصولش غلات و لبنیات، شغل اهالی ( زراعت و گله داری است (از...
نوسر
[نَ سَ] (اِخ) دهی است از دهستان راستوپی بخش سوادکوه شهرستان قائم شهر، در 35 هزارگزی جنوب پل سفید و 3 هزارگزی ایستگاه ورسک، در منطقهء کوهستانی سردسیری واقع است و 150 تن سکنه دارد آبش از چشمه، محصولش غلات و لبنیات و ( صیفی، شغل مردمش زراعت و گله...
نوسرا
[نَ سَ] (اِخ) دهی است از دهستان مرکزی بخش سرولایت شهرستان نیشابور، در 12 هزارگزی جنوب غربی چگنهء بالا، در منطقهء کوهستانی معتدل هوائی واقع است و 442 تن سکنه دارد آبش از قنات، محصولش غلات، شغل مردمش زراعت و کرباس بافی ( است (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9.
نوسفر
[نَ / نُو سَ فَ] (ص مرکب) آنکه تازه به سفر درآمده باشد (آنندراج) کسی که تازه سفر کرده باشد (ناظم الاطباء) : کوس نودولتی از بام سعادت بزنم گر ببینم که مه نوسفرم بازآیدحافظ || کسی که به مسافرت آموخته نباشد کسی که عزم میکند نخستین سفر را، یعنی...
نوسنجان
[نَ سِ] (اِخ) دهی است از دهستان رامجرد بخش اردکان شهرستان شیراز، در 46 هزارگزی جنوب شرقی اردکان و 6 هزارگزی راه بیضا به زرقان، در جلگهء معتدل هوائی واقع است و 175 تن سکنه دارد آبش از رود کر، محصولش غلات و چغندر، شغل مردمش ( زراعت است (از...
نوسنگی
[نَ / نُو سَ] (اِ مرکب)( 1) (اصطلاح زمین شناسی) اولین قسمت دورهء دوم دوران چهارم زمین شناسی، به عبارت دیگر دورهء هولوسن( 2) - که دورهء دوم از دوران چهارم است - با عصر نوسنگی آغاز می شود عصر نوسنگی پس از دورهء حجر قدیم است در دورهء نوسنگی...
نوسواد
[نَ / نُو سَ] (ص مرکب) کسی که تازه خواندن و نوشتن فراگرفته است.
نوسوار
[نَ / نُو سَ] (ص مرکب) آنکه تازه شروع به سواری کرده باشد (آنندراج) : همی نوسواریش پنداشتند چو خود از سر شاه برداشتندفردوسی دیگری دارد عنانت همچو طفل نوسوار گرچه در ظاهر عنان اختیارت داده اند صائب (از آنندراج).
نوسود
[نَ] (اِخ) قصبه ای است از دهستان اورامان لهون از بخش پاوهء شهرستان سنندج، در 48 هزارگزی شمال غربی پاوه و 3 هزارگزی خط مرزی ایران و عراق، در منطقهء کوهستانی سردسیری واقع است و 756 تن سکنه دارد آبش از چشمه، محصولش میوه ها و لبنیات و مختصری غلات،...
نوسه
[سَ / سِ/ نَ / نُو سَ / سِ]( 1) (اِ)قوس قزح (از لغت فرس اسدی) (رشیدی) (برهان قاطع) (صحاح الفرس) (آنندراج) (انجمن آرا) نوس (انجمن آرا) (رشیدی) (جهانگیری) نوشه (برهان قاطع) : از باد کشت بینی چون آب موج موج وز نوسه ابر بینی چون جزع رنگ رنگ خسروانی...
نوسیره
[نَ / نُو رَ / رِ] (اِ) بحث مباحثه (برهان قاطع) (ناظم الاطباء) بحث و مباحثه کردن (انجمن آرا) (آنندراج) برساختهء فرقهء آذرکیوان است رجوع به فرهنگ دساتیر ص 271 شود.
نوش
(اِمص) نوشیدن (رشیدی) (اوبهی) (برهان قاطع) (جهانگیری) (آنندراج) (انجمن آرا) آشامیدن (برهان قاطع) (جهانگیری) عمل نوشیدن (فرهنگ فارسی معین) اسم از نوشیدن است (یادداشت مؤلف)( 1) نوشیدن مطلقاً و نوشیدن می و باده نوشی : هوا پرخروش و زمین پر ز جوش خنک آنکه دل شاد دارد به نوشفردوسی همه...
نوش
(نف مرخم) گوش کننده شنونده مخفف نیوش است که شنیدن و گوش کردن باشد رجوع به نیوش شود.
نوش
[نَ] (ع مص) فراگرفتن (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی) گرفتن کسی را (منتهی الارب) (آنندراج) کسی را گرفتن و بر سر و ریش وی آویختن( 1) (ناظم الاطباء ||) طلب کردن چیزی را (از اقرب الموارد) جستن || رفتن (از منتهی الارب) (آنندراج) مشی (اقرب الموارد ||) به شتاب برخاستن ||...
نوش
[نَ وِ] (اِمص) اسم از نویدن (یادداشت مؤلف) رجوع به نویدن شود.
نوش
[نَ وَ] (اِ) انعام و بخشش و پاداش و جزا(؟) (ناظم الاطباء).
نوش
[نُ وِ] (اِ) مکتوب و نوشته و سرنوشت و تقدیر(؟) (ناظم الاطباء).
نوش
(اِخ) از پارسی گویان قرن سیزدهم هجری هندوستان است او راست: ز کشتگان غمت جابه جا نشان باقی است گذشت قافله و گرد کاروان باقی است تنم به خاک برابر شد و هنوز هوس به دیدن رخ زیبات همچنان باقی است (از صبح گلشن ص 561 ) (از شمع انجمن...
نوش آباد
(اِ مرکب) شکرستان شکرزار || کنایه از لب معشوق : چو بگرفت از شکر خوردن دل شاه به نوش آباد شیرین شد دگر راهنظامی.
