نوزدهم
[دَ هُ] (عدد ترتیبی، ص نسبی)عدد ترتیبی برای نوزده (فرهنگ فارسی معین) چیزی که در مرتبهء نوزده واقع شده باشد (ناظم الاطباء).
نوزدهمی
[دَ هُ] (ص نسبی، اِ مرکب)رجوع به نوزدهمین شود.
نوزدهمین
[دَ هُ] (ص نسبی، اِ مرکب)عدد ترتیبی برای نوزده در مرحلهء نوزدهم (فرهنگ فارسی معین).
نوزروان
[زَرْ] (اِخ) نام فرشته ای است که رب النوع درخت چنار است، و آن درختی است بسیار بزرگ (انجمن آرا) رجوع به نوزرون شود.
نوزرون
[زَ] (اِخ) نام فرشته ای که نگاهبانی می کند درخت تازه نشانده را و محافظت اشجار به عهدهء وی می باشد (ناظم الاطباء).
نوزکات
[نَ] (اِخ) (از نوز به معنی نو به لهجهء خوارزمی و کات به معنی حائط و کده) نام قریه ای است ظاهراً به بخارا (یادداشت مؤلف) نیز رجوع به نوزکاث شود.
نوزکاث
[نَ] (اِخ) شهرکی است در نزدیکی جرجانیهء خوارزم (از معجم البلدان) رجوع به نوزکات و نیز رجوع به نَوز شود.
نوزنده
[نَ / نُو زَ دَ / دِ] (ص) مؤثر اثرکننده (انجمن آرا) تصحیفی است از نوژنده که آن هم از برساخته های دساتیر است رجوع به نوژنده شود.
نوزوت
[نَ / نُو] (اِ) نوزود نوجوت( 1) جشن کستی بندی کودک در آیین زردشتی (مزدیسنا و تأثیر آن در ادب پارسی از فرهنگ فارسی به معنی نان nava zaotar معین) و رجوع به خرده اوستا ص 68 و 70 شود ( 1) - قیاس شود با نوزاد و قیاس شود...
نوزود
[نَ / نُو] (اِ) نوزوت رجوع به نوزوت شود : بکردی یشت و کشتی نیز نوزود روانت را از این ره تاره و پود (ارداویراف نامه از فرهنگ فارسی معین).
نوزه
[زَ / زِ] (اِ) گریبان جامه (جهانگیری) (رشیدی) رجوع به نوژه شود || نوج (فرهنگ فارسی معین) رجوع به ناژ و نوژ و نازو شود.
نوزه
[نُو زِ] (اِخ) دهی است از دهستان پائین رخ بخش کدکن شهرستان تربت حیدریه، در 23 هزارگزی شمال شرقی کدکن و 2 هزارگزی مشرق کال چوقکی، در جلگهء معتدل هوائی واقع است و 232 تن سکنه دارد آبش از قنات، محصولش غلات و بنشن، ( شغل مردمش زراعت و گله...
نوزین
[نَ / نُو] (ص مرکب) کرّه ای که تازه بر آن زین نهاده باشند (یادداشت مؤلف) : بسا حصن بلندا که می گشاد بسا کرهء نوزین که بشکنیدرودکی.
نوژ
(اِ) کاج صنوبر (جهانگیری) (برهان قاطع) (آنندراج) ناژ (جهانگیری) (صحاح الفرس) (اوبهی) ناژو (جهانگیری) نوز (برهان قاطع) ناز نازو نوج رجوع به ناژ شود : ز زاغان بر نوژ گوئی که هست کلاه سیه بر سر خواهرانمنوچهری در آن مرز بُد بیشهء بید و غرو میانش بُدی نوژ برتر ز...
نوژابان
[] (اِخ) شهری است [ از حدود ماوراءالنهر ] با باره و درهای آهنین و آبهای روان و مردم بسیار (حدود العالم) (یادداشت مؤلف).
نوژان
(اِ) رود با بانگ و سهم (لغت فرس اسدی) رودخانه ای است با نهیب و شور بسیار (برهان قاطع) (آنندراج) نام رودخانه است (انجمن آرا) : ما برفتیم و شده نوژان و کحلان( 1) پس ما به شبی گفتی تو کش سلب از انقاس است منجیک (از لغت فرس||) فریاد...
نوژاو
[ ] (اِخ) شهرکی است [ به ماوراءالنهر ] و اندر وی حصاری است سخت استوار (حدود العالم از یادداشت مؤلف).
نوژگان
[ ] (اِخ) شهرکی است [ به خراسان ]، آبادان و بسیارنعمت اندر میان کوه (حدود العالم از یادداشت مؤلف).
نوژن
[ژَ] (اِ) درخت صنوبر و کاج (برهان قاطع) (آنندراج) نوژ (جهانگیری) نوز نوج ناژ (حاشیهء برهان قاطع چ معین) : نوژن نسب است هر دم از قامت او فریاد ز سرو بوستان می ریزد شمس طبسی (از فرهنگ نظام).
نوژنده
[نَ / نُو ژَ دَ / دِ] (ص) بر وزن ارزنده، مؤثر اثرکننده (برهان قاطع) (آنندراج) کسی یا چیزی که سبب می شود مر حصول امری را (ناظم الاطباء) از مجعولات دساتیر است رجوع به فرهنگ دساتیر ص 271 شود.
