نوردجه
[نَ وَ دَ جَ] (معرب، اِ) ضمیمه (اقرب الموارد ||) معرب نوردهء فارسی است به معنی سبت [ سبد ]، طبقی که در آن گل و ریحان نهند کثن (اقرب الموارد ||) مأخوذ از نوردهء فارسی، کاربدکننده (ناظم الاطباء).
نورد دادن
[نَ وَ دَ] (مص مرکب) جولان دادن : در میدان مبارزت اسب را نورد می داد و این بیت ها می گفت (ابوالفتوح چ سنگی ج 2 ص (172.
نورد رفتن
[نَ وَ رَ تَ] (مص مرکب) در تداول، کلنجار رفتن سروکله زدن (فرهنگ فارسی معین).
نورد کردن
[نَ وَ کَ دَ] (مص مرکب)نوردیدن طی کردن : بدین گونه می کرد ره را نورد زمان زیر گردون زمین زیر گردنظامی ملک فیروز ( فرمود در شهرها سیاحت باید کرد و زمین ها را مساحت و نورد، هر کجا نظر اختیار تو پسندد (ترجمهء محاسن اصفهان ص 19 ||مسّ...
نوردن
[نَ وَ دَ] (مص) مخفف نوردیدن است به معنی پیچیدن و طی کردن (از برهان قاطع) (از آنندراج) رجوع به نوردیدن شود (|| اِ) ( نورد چوبی که آنچه از جامه بافته می شود بر آن پیچند (برهان قاطع) (آنندراج) : زغونه دزد و نوردن نورد و شنش روان( 1...
نوردناک
[نَ وَ] (ص مرکب) پر چین و شکنج - نوردناک شدن، نوردناک گردیدن؛ چین پیدا کردن || - توبرتو شدن چیزی (یادداشت مؤلف): تعکّن؛ نوردناک گردیدن شکم و توبرتو شدن چیزی (یادداشت مؤلف) (از منتهی الارب).
نوردوز
(اِخ) ده کوچکی است از دهستان دیزمار غربی از بخش ورزقان شهرستان اهر رجوع به فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4 ص 532 شود.
نورده
[نَ وَ دَ / دِ] (ن مف) پیچیده نوردیده (برهان قاطع) تاشده طی شده (ناظم الاطباء) اسم مفعول است از نوردن (از فرهنگ فارسی معین) رجوع به نوردن و نوردیدن شود (|| اِ) قباله( 1) (فرهنگ اسدی نخجوانی) (جهانگیری) (انجمن آرا) (برهان قاطع) سجل (جهانگیری) (رشیدی) (انجمن آرا) (برهان قاطع)...
نورده
[دِهْ] (نف مرکب) نوردهنده نوربخش : ای نورده ستارهء من خشنودی توست چارهء مننظامی.
نوردیدن
[نَ وَ دی دَ] (مص) طی کردن (برهان قاطع) (آنندراج) بریدن (آنندراج) پیمودن [ راه ] (فرهنگ فارسی معین) قطع کردن درنوشتن سپردن نبشتن( 1) : بپوشی همان پوستین سیاه یکی دشنه بستان و بِنْوَرد راهفردوسی گفتا برو به نزد زمستان به تاختن صحرا همی نورد و بیابان همی...
نوردیدنی
[نَ وَ دی دَ] (ص لیاقت)طی کردنی سپردنی ازدرِ نوردیدن قابل نوردیدن رجوع به نوردیدن شود.
نوردیده
[نَ وَ دی دَ / دِ] (ن مف) پیچیده ملفوف لوله کرده || تاشده تاکرده ته کرده || طی شده سپرده پیموده نعت مفعولی از نوردیدن است رجوع به نوردیدن شود.
نور دیده
[رِ دی دَ / دِ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) نور بصر قوهء بینائی سوی چشم || کنایه از فرزند عزیز قره العین نور چشم نورچشمی : ای نور دیده پای که بر خاک می نهی بگذار تا به دیده بروبیم راه راسعدی.
نورزا
(نف مرکب) نورزای رجوع به نورزای شود.
نورزای
(نف مرکب) نورزاینده نورافشان پرنور روشن : ای نورزای چشمه دیدی که چند دیدم در چاه شر شروان ظلمات ظلم بیمر ( خاقانی (دیوان چ سجادی ص 187.
نورزیده
[نَ وَ دَ / دِ] (ن مف مرکب)ریاضت نادیده ناآموخته ناشی تازه کار که مجرب و ورزیده نیست مقابل ورزیده رجوع به ورزیده شود.
نورس
[نَ / نُو رَ] (ن مف مرکب) نورسیده (ناظم الاطباء) میوهء نورسیده (غیاث اللغات) (آنندراج) نوبر باکور میوه که به تازگی رسیده است (یادداشت مؤلف ||) هر چیز تازه (غیاث اللغات) (آنندراج) تازه (ناظم الاطباء ||) تازه وارد (یادداشت مؤلف) ||نازک (ناظم الاطباء) نهال نازک (فرهنگ فارسی معین ||) جوان...
نورس
[نَ رَ] (اِخ) محمدحسین دماوندی، متخلص به نورس از شاعران و خوشنویسان قرن یازدهم هجری و از معاصران صائب است در جوانی به اصفهان رفته و چندی ملازم محمدزمان خان بوده او راست: زدی بستی شکستی سوختی آزردی افکندی جوابت چیست فردای قیامت دادخواهان را؟ جلوه اش در چشم عارف...
نورس
[نَ رَ] (اِخ) محمدرشید( 1) قزوینی، معروف به رشید و متخلص به نورس از شاعران قرن دهم هجری است وی در عهد عادل شاه دکنی به دکن رفت و از ملازمان شاه نوازخان شد او راست: ز من دو چیز به میراث ماند چون رفتم تنم به آتش و خاکسترم...
نورساز
(نف مرکب) روشنی بخش : بو دوای چشم باشد نورساز شد ز بوئی دیدهء یعقوب باز مولوی.
