نکته
[نُ تَ] (ع اِ) نقطهء سیاه بر سفیدی و گفته اند نقطهء سپید بر چیز سیاه || نشانی که براثر نَکْت [ زدن سر انگشت یا سر چوب بر زمین ] در آن پدید آید || زنگ که بر آئینه و شمشیر پیدا شود || مسألهء دقیقی که با دقت...
نکته
[نُ تَ / تِ] (از ع، اِ) نکته خجک (آنندراج) (منتهی الارب) نقطه (جهانگیری) (منتهی الارب) (آنندراج) (غیاث اللغات) خال لک لکه (یادداشت مؤلف) : چون گناهی کند نکته ای سیاه بر دلش افتد (تفسیر ابوالفتوح رازی) نکته هرجا غلط افتاد مکیدن ادب است ||؟ سخن پاکیزه که پوشیده...
نکته آرا
[نُ تَ / تِ] (نف مرکب)نکته آرای آنکه با سخن های لطیف کلام خود را می آراید (ناظم الاطباء) نکته پرداز : چو ناصح از او نکته آرا شود سخن های تلخش گوارا شود ظهوری (از آنندراج).
نکته آرای
[نُ تَ / تِ] (نف مرکب)نکته آرا رجوع به نکته آرا شود.
نکته آرایی
[نُ تَ / تِ] (حامص مرکب)عمل نکته آرای رجوع به نکته آرا شود.
نکته آمیز
[نُ تَ / تِ] (ن مف مرکب) پر از لطافت و ظرافت: خطاب نکته آمیز (ناظم الاطباء) سخنی پر از دقایق و لطایف و اشارات.
نکتهء بادی
( [نُ تَ / تِ یِ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) سخن ملایم و دلپذیر || سخنان لاف و گزاف و دروغ( 1) (برهان قاطع) (آنندراج) ( 1 - این ترکیب به همین معانی در برهان و به نقل از آن در آنندراج آمده است، گویا مأخذ پیدایش این معنی، غلط...
نکته بین
[نُ تَ / تِ] (نف مرکب) آنکه اعتراض می کند و ایراد می گیرد (ناظم الاطباء) رجوع به نکته گیر شود || که دقایق و نکات و ریزه کاری های کاری یا سخنی را درمی یابد.
نکته پرداز
[نُ تَ / تِ پَ] (نف مرکب)نکته پرور تیزفهم زیرک و بافراست که دارای طبع لطیف باشد (ناظم الاطباء) آنکه نکته های دقیق و لطیف بیان کند (فرهنگ فارسی معین) نکته گو : جوابش داد مرد نکته پرداز که نکته تا بدین دوری میندازنظامی همه زیبارخ و موزون و دمساز...
نکته پردازی
[نُ تَ / تِ پَ] (حامص مرکب) بیان نکته های دقیق و لطیف (فرهنگ فارسی معین) عمل نکته پرداز رجوع به نکته پرداز شود.
نکتهء پرگار
[نُ تَ / تِ یِ پَ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) کنایه از سخن دقیق و دلپذیر باشد (؟) (برهان قاطع) (آنندراج).
نکته پرور
[نُ تَ / تِ پَرْ وَ] (نف مرکب)نکته پرداز (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین).
نکته پروری
[نُ تَ / تِ پَرْ وَ] (حامص مرکب) نکته پردازی (فرهنگ فارسی معین) عمل نکته پرور رجوع به نکته پرور شود.
نکته پیوند
[نُ تَ / تِ پَیْ / پِیْ وَ](نف مرکب) ظریف و زیرک (ناظم الاطباء) که در سخن نکته و لطیفه به کار برد : ندیم خاص شاپور خردمند به همراهی سخن را نکته پیوند امیرخسرو (از آنندراج).
نکته جو
( [نُ تَ / تِ] (نف مرکب)نکته یاب نکته سنج : و مسأله گوئی یا نکته جوئی یا فصیح سخنی (ترجمهء محاسن اصفهان ص 141 رجوع به نکته سنج شود.
نکته جویی
[نُ تَ / تِ] (حامص مرکب)عمل نکته جو رجوع به نکته جو شود.
نکته چین
[نُ تَ / تِ] (نف مرکب) آنکه خجک و نقطه می گذارد || آنکه اعتراض می کند (ناظم الاطباء ||) ناقد (یادداشت مؤلف).
نکته چینی
[نُ تَ / تِ] (حامص مرکب)نقد (یادداشت مؤلف) عمل نکته چین رجوع به نکته چین شود - نکته چینی کردن؛ نقد کردن (یادداشت مؤلف).
نکته دان
[نُ تَ / تِ] (نف مرکب) کسی که دارای تمیز باشد و خوب و بد را از هم جدا کند و بافراست باشد (ناظم الاطباء) آنکه نکته های باریک و لطیف داند و درک کند (فرهنگ فارسی معین) که درک کنایه و ایما و اشاره کند : ملک باراستی باید...
نکته دانی
[نُ تَ / تِ] (حامص مرکب)عمل نکته دان فراست هوشمندی زیرکی نکته دان بودن رجوع به نکته دان شود :دیباچهء مجموعهء ( نکته دانی (حبیب السیر ج 3 ص 1) و به نیزهء خطی قلم اقلیم نکته دانی بگرفت (حبیب السیر ص 123.
