نظرکرده
[نَ ظَ کَ دَ / دِ] (ن مف مرکب) که طرف توجه و عنایت یکی از اولیاء یا انبیاء واقع شده باشد مورد لطف امامی یا امام زاده ای شده به صورت اعجاز طرف توجه ارواح مقدسه شده، مثل کمربسته (یادداشت مؤلف) چون کسی از خدمت اولیا و اهل حال...
نظرکندی
[نَ ظَ کَ] (اِخ) دهی است از دهستان دیزمار غربی بخش ورزقان شهرستان اهر در 24 هزارگزی راه تبریز به اهر، در ناحیتی کوهستانی و گرمسیر واقع است و 206 تن سکنه دارد آبش از رودخانهء کلوچشمه تأمین می شود محصولش غلات و برنج و پنبه ( و انجیر و...
نظر کهریزی
[نَ ظَ کَ] (اِخ) دهی است از دهستان آتش بیک بخش سراسکند شهرستان تبریز در 28 هزارگزی جنوب غربی سراسکند، در منطقهء کوهستانی معتدل هوائی واقع است و 466 تن سکنه دارد آبش از چشمه تأمین می شود محصولش غلات و حبوبات و شغل ( اهالی زراعت و گله داری...
نظرگاه
[نَ ظَ] (اِ مرکب) مورد نظر مورد تماشا که بر آن نظر کنند : شهنشه گفت ای بر نیکوان شاه جمالت چشم دولت را نظرگاهنظامی ||منظور هدف : خصوص آن وارث اعمار شاهان نظرگاه دعای نیکخواهاننظامی || لحاظ نظر هدف (یادداشت مؤلف) : از نظرگاه است ای مغز وجود اختلاف...
نظرگاه
[نَ ظَ] (اِخ) دهی است از بخش سنجابی شهرستان کرمانشاه، در 11 هزارگزی مغرب کوزران، در دامنهء سردسیری واقع است و 150 نفر سکنه دارد آبش از چاه تأمین می شود محصولش غلات و حبوبات دیمی و لبنیات و شغل اهالی زراعت و گله داری ( است (از فرهنگ جغرافیایی...
نظرگاه
[نَ ظَ] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان ماهیدشت بالا بخش مرکزی شهرستان کرمانشاهان رجوع به فرهنگ جغرافیایی ایران ج 5 ص 455 شود.
نظرگاه
[نَ ظَ] (اِخ) دهی است از دهستان درب قاضی بخش حومهء شهرستان مشهد با 91 نفر سکنه رجوع به فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9 شود.
نظر گردانیدن
[نَ ظَ گَ دَ] (مص مرکب) نظر گردانیدن و نظر گرفتن از چیزی، کنایه از اعراض کردن و رو برتافتن نظر پوشیدن (از آنندراج).
نظر گرفتن
[نَ ظَ گِ رِ تَ] (مص مرکب)نظر گردانیدن (از آنندراج) رجوع به نظر گردانیدن شود رجوع به ترکیبات ذیل مدخل نظر شود.
نظر گشادن
[نَ ظَ گُ دَ] (مص مرکب) نظر واکردن مرادف چشم گشادن (از آنندراج) نگاه کردن نگریستن.
نظر گماردن
[نَ ظَ گُ دَ] (مص مرکب)نگریستن به دقت نگاه کردن : بر کحل جواهر آیدش چشم چون بر خط او نظر گماردخاقانی.
نظر گماشتن
[نَ ظَ گُ تَ] (مص مرکب)نگریستن نگاه کردن روی کردن : بر زهره نظر گماشت اول گفت ای به تو بخت را معولنظامی این زمان در تنعمی است که چرخ می نیارد بر او گماشت نظرظهیر (آنندراج).
نظرلو
[نَ ظَ] (اِخ) دهی است از دهستان صوفیان بخش شبستر شهرستان تبریز، در 12 هزارگزی جنوب شرقی شبستر، در جلگهء معتدل هوائی واقع است و 1928 تن سکنه دارد آبش از چشمه تأمین می شود محصولش غلات و شغل اهالی زراعت و گله داری است ( (از فرهنگ جغرافیایی ایران...
نظرمحمد
[نَ ظَ مُ حَمْ مَ] (اِخ) از پارسی گویان دکن است، این بیت را مؤلف مقالات الشعراء از او ثبت کرده است : خویشتن پاک کن اینجا و میفکن بشمار چون حباب از سر این بحر دمی خوش برآر رجوع به مقالات الشعراء ص 816 شود.
نظر نایینی
[نَ ظَ رِ] (اِخ) محمد رحیم (میرزا) متخلص به نظر و صحبت و ملقب به نظر علیشاه از شاعران و عارفان قرن سیزدهم هجری قمری و از مریدان نورعلیشاه اصفهانی است: وی به سال 1240 ه ق درگذشت او راست: مرغ دلم طایر عشق آشیان کرد هوای چمن لامکان...
نظرنواز
[نَ ظَ نَ] (نف مرکب) چشم نواز که حظ بصری از آن حاصل شود.
نظرنه
[نِ رِنْ نَ / نِ رَنْ نَ / نُ رُنْ نَ] (ع ص) امرأه سمعنه نظرنه( 1)؛ زنی که هر چه شنود و بیند خلاف آن گمان نماید (ناظم الاطباء) اذا تسمعت او تنظرت فلم تر شیئاً تظنته تظنیاً (اقرب الموارد) (از متن اللغه) ( 1) - حرکات حروف سمعنه...
نظر نهادن
[نَ ظَ نِ / نَ دَ] (مص مرکب)نگاه کردن (آنندراج) نظر گماردن نگریستن خیره شدن : نظر بر یکدگر چندان نهادند که آب از چشم یکدیگر گشادندنظامی نظر در نیکوان چندان نهادم که شد ناگه دل زارم گرفتار امیرخسرو (از آنندراج).
نظر وا کردن
[نَ ظَ کَ دَ] (مص مرکب)نظر گشادن مرادف چشم گشادن (از آنندراج) چشم واکردن.
نظرور
[نَ ظَرْ وَ] (ص مرکب) صاحب نظر اهل بینش و بصیرت : یا مظفر یا مظفرجوی باش یا نظرور یا نظرورجوی باشمولوی آورده است بر دل صاف نظروران عکسش بر آب و آینه تنخواه گشته است ظهوری (از آنندراج).
