نظم بردار
[نَ بَ] (نف مرکب) نظم پذیر قابل انتظام که به سامان شود و انتظام و ترتیب پذیرد گویند: این خانه نظم بردار نیست؛ یعنی آشفته است و قابل انتظام و نظم و ترتیب نیست.
نظم پذیر
[نَ پَ] (نف مرکب) نظم بردار که ترتیب و سامان پذیرد.
نظم دادن
[نَ دَ] (مص مرکب) آراستن مرتب کردن انتظام دادن : انصاف تو مصری است که در رستهء او دیو نظم از جهت محتسبی داده دکان راانوری || پیوستن نظم کردن به شعر درآوردن : سخن را سهل باشد نظم دادن بباید لیک بر نظم ایستادننظامی.
نظم کردن
[نَ کَ دَ] (مص مرکب)سرودن شعر گفتن : نامه نویسد بدیع و نظم کند خوب تیغ زند نیک و پهنه بازد و چوگانفرخی صفت خواجه همی نظم کنم من به مدیح نکنم ز آنچه بگفتم به خدا استغفار ناصرخسرو ولی نظم کردم به نام فلان مگر بازگویند صاحبدلانسعدی || به...
نظم گستر
[نَ گُ تَ] (نف مرکب) شاعر که سخن منظوم سراید ناظم رجوع به مدخل بعد شود.
نظم گستری
[نَ گُ تَ] (حامص مرکب)شاعری عمل نظم گستر رجوع به نظم گستر شود : با این طبیعت کج و این فهم دون اساست [ ؟ ] هر یک سپرده اند به خود نظم گستری طالب (آنندراج).
نظم و ترتیب
[نَ مُ تَ] (ترکیب عطفی، اِ مرکب) آراستگی انتظام سامان || سخن منظوم : بماند سالها این نظم و ترتیب ز ما هر ذره خاک افتاده جائیسعدی.
نظم و نسق
[نَ مُ نَ سَ] (ترکیب عطفی، اِ مرکب) نظم و ترتیب آراستگی و استواری و انتظام - بی نظم و نسق؛ آشفته و نابسامان نامنظم و بی ترتیب : ناف هفته بد و از ماه رجب کاف و الف که برون رفت از این خانهء بی نظم و نسق حافظ...
نظم و نسق دادن
[نَ مُ نَ سَ دَ] (مص مرکب) به سامان آوردن منظم و مرتب کردن.
نظمی
[نَ] (ص نسبی) منسوب به نظم || مصنف و مؤلف || شاعر (ناظم الاطباء).
نظمی
1112 ه ق) او راست: - [نَ] (اِخ) محمد بن رمضان (شیخ) متخلص به نظمی، از شاعران و مشایخ خلوتیهء عثمانی است ( 1032 ( دیوان اشعار و معیارالطریق (از قاموس الاعلام ج 6.
نظمی
[نَ] (اِخ) منشی مولچند اللهآبادی، از پارسی گویان هند است مؤلف صبح گلشن این بیت را از او آورده است: خواهم به یک سؤال دهم هر دو کون را محروم کس مباد ز فیض عطای من رجوع به صبح گلشن ص 531 شود.
نظمی بلخی
[نَ یِ بَ] (اِخ) (ملا) از شعرای قرن یازدهم هجری قمری است در بلخ ملازم ندر محمدخان بود و در عهد جهانگیر پادشاه سفری به هندوستان رفت و به وطن بازگشت او راست: فغان که از دل محزون نیافتم اثری بغیر قطرهء خونی که ریخت در دامن نه از کفر...
نظمی بهبهانی
کمال صلاح و درویشی داشت، فی الجمله تحصیلی کرده، » [نَ یِ بِ بِ] (اِخ) از شاعران معاصر با نصرآبادی است و به روایت او او راست: خدنگ غمزه به نظمی زدی و آه کشید زبان بریده « مدتی در اصفهان بود سپس به شیراز رفت و در آنجا ساکن...
نظمی تبریزی
[نَ یِ تَ] (اِخ) نظام الدین علی، جوهرشناس تبریزی متخلص به نظمی، از شعرای متوسط قرن دهم هجری قمری است، در عهد سلطنت اکبر شاه به هندوستان رفت و در دربار او به شاعری پرداخت او راست: چنان خواهم نوشتن صورت احوال در نامه که می گردد ز آب چشم...
نظمی خراسانی
[نَ یِ خُ] (اِخ) از شاعران قرن نهم هجری قمری و معاصر با سلطان حسین بایقراست او راست: با دیگران به خندهء شیرین کنی نگاه با ما به زهر چشم و به چین جبین همه خوبان نمی رسند به فریاد اهل درد ای دل چه سود ناله و فریاد این...
نظمیه
[نَ می یَ / یِ] (از ع، اِ) سابقاً به ادارهء شهربانی گفته می شد و فرهنگستان کلمهء شهربانی را به جای آن وضع کرد رجوع به شهربانی شود.
نظمیه
[نَ می یِ] (اِخ) دهی است از دهستان رودبار بخش کهنوج شهرستان جیرفت، در 2هزارگزی شمال کهنوج، در جلگهء گرمسیری واقع است و 150 تن سکنه دارد آبش از قنات تأمین می شود محصولش خرما و شغل اهالی زراعت است (از فرهنگ جغرافیایی ( ایران ج 8.
نظمی هروی
[نَ یِ هَ رَ] (اِخ) از شاعران قرن نهم هجری قمری است مؤلف صبح گلشن نام او را ملا اخی زهگیر تراش ثبت و این بیت را از او نقل کرده است: شدیم خاک رهت گر به درد ما نرسی چنان رویم که دیگر به گرد ما نرسی رجوع به...
نظور
[نَ] (ع ص) مهتر که مردم دست نگر او باشند و به وی نگرند در هر امور نظوره (منتهی الارب) (آنندراج) مهتری که مردم در هرکاری به وی نگرند و دست نگر او باشند( 1) (ناظم الاطباء) مهتر منظورالیه هر قوم و جماعت (از اقرب الموارد) ناظوره نظیره نظوره (متن...
