نظرخان
[نَ ظَ] (اِخ) دهی است از دهستان چای باسار بخش پلدشت شهرستان ماکو در 6500 گزی جنوب پلدشت، در جلگهء شن زار گرمسیری واقع است و 110 تن سکنه دارد آبش از جویبار قارقالوق تأمین می شود محصولش غلات و پنبه و برنج و کنجد و ( کرچک و شغل...
نظرخان
[نَ ظَ] (اِخ) ده کوچکی است از بخش میان کنگی شهرستان زابل رجوع به فرهنگ جغرافیایی ایران ج 8 شود.
نظر خواستن
[نَ ظَ خوا / خا تَ] (مص مرکب) عقیده پرسیدن از کسی رای او پرسیدن (یادداشت مؤلف) نظر و عقیدهء کسی را در مورد کاری یا چیزی یا کسی طلب کردن استفسار استفتاء.
نظر خوردن
[نَ ظَ خوَرْ / خُرْ دَ] (مص مرکب) چشم زخم رسیدن (ناظم الاطباء) به چشم آمدن از عین الکمال آفت یافتن به چشم بد و عین الکمال آسیب دیدن مردن یا بیمار شدن با چشم زخم (یادداشت مؤلف) چشم خوردن از چشم شور آسیب دیدن.
نظرخورده
[نَ ظَ خوَرْ / خُرْ دَ / دِ](ن مف مرکب) که از عین الکمال بدو گزندی و آسیبی رسیده است چشم خورده || نفرینی است (یادداشت مؤلف) رجوع به نظر خوردن شود.
نظر دادن
[نَ ظَ دَ] (مص مرکب) رای خود اظهار کردن (یادداشت مؤلف) اظهار نظر کردن ابراز عقیده کردن || تخفیف دادن در خراج : سلطان به سخن او التفات نکرد و فرمود که من ایشان را [ سلجوقیان را ] نظر ندهم که مرا از امثال ایشان اندیشه تواند بود (راحه...
نظر داشتن
[نَ ظَ تَ] (مص مرکب) نگاه کردن نگریستن نظر افکندن : ما را به چشم کرد که ما صید او شدیم زآن پس به چشم رحمت بر ما نظر نداشت خاقانی || تماشا کردن (از آنندراج) : خوشا چشمی که بر روی طربناکی نظر دارد خوشا ابری که آب از...
نظر دوختن
[نَ ظَ تَ] (مص مرکب)چشم بربستن دیده فروبستن نگاه نکردن : همی خرامد و عقلم به طبع می گوید نظر بدوز که آن بی نظیر می آیدسعدی || نظر بر چیزی دوختن؛ بدان خیره شدن در آن طمع کردن : شوخ چشمی که نظر بر دل من دوخته است سینهء...
نظر زدن
[نَ ظَ زَ دَ] (مص مرکب)چشم زخم رسانیدن (ناظم الاطباء) چشم زدن نظر کردن چشم زخم زدن به چشم بد کردن (یادداشت مؤلف ||) نظر کردن (آنندراج از فرهنگ سکندرنامهء بری) نظر افکندن نگاه کردن : نزد بر کس از تنگ چشمی نظر ز چشمش دهانش بسی تنگ تر نظامی...
نظرستان
[نَ ظَ رِ] (اِ مرکب) پر از نظر پر از نگاه سراپا نگاه : خویش را خوانم از ارباب نظر می رسدم دیده از شوق تماشا نظرستان گشته ست ظهوری (آنندراج).
نظرعلی
[نَ ظَ عَ] (اِخ) ابن اسماعیل شریف حائری کرمانی، از وعاظ امامیهء معاصر است، به سال 1348 ه ق درگذشت از تألیفات اوست: ( انیس النفس، لجه اللَالی، هر دو در اخلاق (از الاعلام زرکلی ج 8 ص 360 ) (الذریعه ج 2 ص 467.
نظرعلی بلاغی
[نَ ظَ عَ بُ] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان مغان بخش گرمی شهرستان اردبیل رجوع به فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4 شود.
نظرعلیشاه
[نَ ظَ عَ] (اِخ) محمد رحیم نایینی رجوع به نظر نایینی شود.
نظرعلی طالقانی
[نَ ظَ عَ یِ لَ] (اِخ)فقیه و عالم امامی قرن سیزدهم هجری قمری است به سال 1306 ه ق در مشهد درگذشت او راست: مناط الاحکام (از الاعلام زرکلی ج 8 ص 360 ) رجوع به احسن الودیعه ج 1 ص 111 شود.
نظرعلی وند
[نَ ظَ عَ وَ] (اِخ) دهی است از دهستان رومشکان بخش طرهان شهرستان خرم آباد در 37 هزارگزی جنوب غربی کوهدشت، در جلگهء معتدل هوائی واقع است و 180 نفر سکنه دارد آبش از چاه تأمین می شود محصولش غلات و لبنیات و پشم است شغل ( اهالی زراعت و...
نظرفریب
[نَ ظَ فَ] (نف مرکب)نظرفریبنده که چشم را فریب دهد که شخص را به اشتباه اندازد: سراب نظرفریب.
نظر فکندن
[نَ ظَ فَ / فِ کَ دَ] (مص مرکب) نگاه کردن نگریستن نظر افکندن : هر گه که نظر بر گل رویت فکنم خواهم که چو نرگس مژه بر هم نزنم سعدی.
نظرقربانی
[نَ ظَ قُ] (اِ مرکب) مهره به شکل چشم گوسفند و به الوان آن که از گردن یا سر کودکان آویزند دفع عین الکمال و چشم زخم را (یادداشت مؤلف).
نظرقلی
[نَ ظَ قُ] (اِخ) دهی است از دهستان خدابنده لو بخش قیدار شهرستان زنجان در 8هزارگزی مشرق قیدار در ناحیهء کوهستانی سردسیری واقع است و 684 تن سکنه دارد آبش از چاه تأمین می شود محصولش غلات و شغل اهالی زراعت است (از فرهنگ ( جغرافیایی ایران ج 2.
نظر کردن
[نَ ظَ کَ دَ] (مص مرکب) نگاه کردن نگریستن : چو بشنید میلاد افکنده سر به پیش و نمی کرد بر وی نظرفردوسی به باغ سرو سوی قامت تو کرد نظر ز چرخ ماه سوی چهرهء تو کرد نگاهفرخی گذری کن به کوی من نظری کن به سوی من بنگر...
