نشاص
[نِ] (ع ص، اِ) رجوع به نَشاص شود.
نشاصی
[نَ صی ی] (ع ص) فرس نشاصی؛ اسب بلنداطراف (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) مشرف الاقطار (اقرب الموارد).
نشاط
[نَ]( 1) (ع اِمص) خوشی شادمانی (غیاث اللغات) (آنندراج) (ناظم الاطباء) کاغک کروژ (فرهنگ اسدی) خرمی سرور شادی طرب خرسندی (ناظم الاطباء) سرزندگی دل زندگی زنده دلی خوشدلی هِزّه رامش اریحیت مقابل کسل (یادداشت مؤلف) : رفیقا چند گوئی کو نشاطت بنگریزد کس از گرم آفروشهرودکی شادیت باد چندان کاندر...
نشاط
[نِ] (ع ص، اِ) جِ نشیط رجوع به نشیط شود.
نشاط
طبعش موزون [ بوده ] و خوب می » : [نَ / نِ] (اِخ) زین العابدین (میرزا) آذر نام او را در ردیف شاعران اصفهان ثبت کرده آرد او راست: هم عنان با غیر و از ما گرم استغنا گذشت نگذرد « نوشته صحبتش اتفاق افتاد، مرد خوشحالی بود در...
نشاط
[نَ / نِ] (اِخ) عبدالوهاب (میرزا ) اصفهانی، ملقب به معتمدالدوله و متخلص به نشاط از فاضلان و شاعران و خوشنویسان قرن سیزدهم و از مقربان دربار فتحعلی شاه قاجار است به سال 1244 ه ق درگذشت او راست: طفلان شهر بی خبرند از جنون ما یا این جنون...
نشاط
برادر آتقی صهباست جوانی است مهربان و اکثر اوقات در اصفهان » : [نَ / نِ] (اِخ) محمد (آقا) اصفهانی آذر در آتشکده آرد مؤلف نتایج الافکار وفات وی را در قرن دوازدهم نوشته است: نیست در کنج قفس حسرت گلزار مرا الفتی هست به « مأمن بود مرغان گرفتار...
نشاط
[نَ / نِ] (اِخ) محمدتقی بیگ دهلوی از پارسی گویان قرن یازدهم هندوستان است و به روایت مؤلف صبح گلشن در عهد عالم گیر می زیسته او راست: هرگز ثمر نداد نهال بیان ما باشد چو برگ بید زبان در دهان ما چنان گداختی از عکس خویش آینه را که...
نشاط آور
[نَ / نِ وَ] (نف مرکب) مروح (منتهی الارب) نشاط افزا نشاط انگیز که سرور و شادی بخشد که موجب انبساط و سرور است.
نشاط آوردن
[نَ / نِ وَ دَ] (مص مرکب)موجب سرور و انبساط شدن : و اندک خوردن [ شراب ] نشاط آرد و طعام بگوارد و فضله ها را از تن دفع کند (ذخیرهء خوارزمشاهی).
نشاط افزا
[نَ / نِ اَ] (نف مرکب) که شادی و خرمی افزاید شادی فزا نشاط آور.
نشاط افزائی
[نَ / نِ اَ] (حامص مرکب)عمل نشاط افزا رجوع به نشاط افزا شود.
نشاط انگیز
[نَ / نِ اَ] (نف مرکب)نشاط آور نشاط افزا طرب انگیز سروربخش سرورانگیز که موجب سرور و انبساط خاطر شود : ساقی فریب آمیز بین مطرب نشاط انگیز بین بازار می زآن تیز بین مرسوم جان زآن تازه کن خاقانی شاه از آن سرخ سیب شهدآمیز خواست افسانه ای نشاط...
نشاط انگیزی
[نَ / نِ اَ] (حامص مرکب)عمل نشاط انگیز سرورافزائی نشاط افزائی رجوع به نشاط انگیز شود.
نشاط بخش
[نَ / نِ بَ] (نف مرکب)نشاط آور نشاط انگیز فرح بخش طرب بخش.
نشاط بخشی
[نَ / نِ بَ] (حامص مرکب)فرح بخشی نشاط انگیزی.
نشاط پذیر
[نَ / نِ پَ] (نف مرکب)طرب پذیر شادمان مسرور مبتهج محظوظ : سبزه در زیر او چو سبز حریر دیده از دیدنش نشاط پذیرنظامی.
نشاط پرست
[نَ / نِ پَ رَ] (نف مرکب)نشاط مند شادمان خوشحال || آنکه به عیش و عشرت می گذراند (ناظم الاطباء) عیاش و خوش گذران : چونکه بهرام شد نشاط پرست دیده در نقش هفت پیکر بستنظامی.
نشاط پرستی
[نَ / نِ پَ رَ] (حامص مرکب) عمل نشاط پرست رجوع به نشاط پرست شود.
نشاط جو
[نَ / نِ] (نف مرکب)شادی طلب : ای مشعلهء نشاط جویان صاحب رصد سرودگویاننظامی.
