نزو
یقال: اصابه جرح » : [نَزْوْ] (ع مص) نزف رفتن خون کسی (از المنجد) (از اقرب الموارد) نُزیَ الرجل نزواً؛ نُزِفَ قال فی النهایه و آن هنگامی است که زخمی بر کسی رسد و خونش روان شود و بازنایستد (از اقرب الموارد) (از المنجد) ،« فنزی منه فمات.
نزوا
[نَزْ] (اِخ) نام شهری است به ناحیت عمان و این شهر قاعدهء بلاد عمان باشد (از رحلهء ابن بطوطه).
نزوء
[نُ] (ع مص) نَزْء رجوع به نَزْء شود.
نزوات
[نَ زَ] (ع اِ) جِ نَزْوه رجوع به نَزْوه شود.
نزوان
[نَ زَ] (ع اِمص) حدّت سورت (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (المنجد ||) عربده (ناظم الاطباء (||) مص) تیز گردیدن عربده کردن (آنندراج) (منتهی الارب ||) برجستن (آنندراج) برجستن گشنی بر مادهء خویش (زوزنی) حمله کردن برجستن (یادداشت مؤلف) از زمین برجستن (تاج المصادر بیهقی) نَزْو نُزُوّ رجوع به نزو...
نزوان
[] (اِخ) ناحیتی است توانگر[ تر ] از سایر نواحی تبت با خواستهء بسیار و اندر این شهر قبیله ای است ایشان را میول خوانند و ملوک تبت از این قبیله باشند و اندر او دو ده است خرد، یکی را نزوان خوانند و یکی را میول (از حدود العالم).
نزوح
[نَ] (ع ص) دور (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) بعید (اقرب الموارد) (المنجد) نازح نزیح (از المنجد ||) چاه همهءآب برکشیده (منتهی الارب) (آنندراج) بئر نزوح؛ چاهی که همهء آب آن را کشیده باشند (ناظم الاطباء) نازح (از اقرب الموارد ||) چاه کم آب (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) چاهی...
نزوح
[نُ] (ع مص) نَزْح رجوع به نَزْح شود.
نزور
[نَ] (ع ص) زن کم فرزند یا کم شیر (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج) (از اقرب الموارد) نَزِرَه (از المنجد) زن اندک زاینده (دهار) اندک فرزند (مهذب الاسماء ||) اندک سخن (از المنجد) (از اقرب الموارد) قلیل الکلام که سخن نگوید تا بدو اصرار کنند (از اقرب الموارد ||) هرچه...
نزور
[نُ] (ع مص) نَزْر نَزاره نُزوره (منتهی الارب) رجوع به نَزْر شود (|| ص، اِ) جِ نَزِرَه، به معنی زن کم شیر یا کم فرزند (از المنجد).
نزوره
[نُ رَ] (ع مص) اندک گشتن (از منتهی الارب) (آنندراج) نزر نزور نزاره نزره (از اقرب الموارد) رجوع به نَزْر شود.
نزوز
[نُ] (ع اِ) جِ نَزّ و نِزّ، به معنی زهاب و آبی که از زمین بتراود رجوع به نز شود.
نزوع
[نَ] (ع ص) مشتاق چیزی (از منتهی الارب) مشتاق به چیزی (از ناظم الاطباء) آنکه آرزومند و مشتاق وطن خویش است (از المنجد ||) فلاه نزوع؛ بعیده (المنجد) (اقرب الموارد ||) چاه نزدیک تک (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) بئر نزوع؛ قریبه القعر (المنجد) (اقرب الموارد ||) چاه که آبش به...
نزوع
[نُ] (ع مص) آرزومند گشتن (زوزنی) آرزومند گردیدن و مشتاق شدن به کسی (از منتهی الارب) آرزومند گردیدن به سوی اهل خود و مشتاق گردیدن (آنندراج) مشتاق شدن به سوی اهل خود (از المنجد) نزاع نزاعه (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) ||کشیده شدن (زوزنی ||) خواهانی کردن: نزعته نفسه؛ خواهانی...
نزوف
[نَ] (ع ص) چاه که آب آن به دست کشیده می شود (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد) (از المنجد) چاهی که آب آن با دست کشند (ناظم الاطباء).
نزوق
[نُ] (ع مص) نَزْق رجوع به نَزْق شود.
نزول
[نُ] (ع مص) فرودآمدن (تاج المصادر بیهقی) (از منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از زوزنی) پائین آمدن (از ناظم الاطباء) انحدار (از اقرب الموارد) (از المنجد) ضد صعود (ناظم الاطباء) از بالا به پائین فرودآمدن (از اقرب الموارد) (از المنجد) فروشدن هبوط تنزل مقابل عروج : نه روح را...
نزولات
[نُ] (ع اِ) آنچه از شبنم و تگرگ و باران و برف بر زمین افتد (یادداشت مؤلف).
نزول خوار
[نُ خوا / خا] (نف مرکب) در تداول، رباخوار که پول به ربح دهد و سودش را بگیرد که کارش نزول دادن پول است که پولش را به مرابحه دهد و از سود آن امرار معاش کند.
نزول خور
[نُ خوَرْ / خُرْ] (نف مرکب) در تداول، نزول خوار رباخواره رجوع به نزول خوار شود.
