نب
[نَب ب] (ع مص) بانگ کردن تکه وقت هیجان و دویدن (از منتهی الارب) (آنندراج) صیحه زدن در هیجان (از اقرب الموارد) (از المنجد): نب التیس نُباباً؛ بانگ کرد وقت هیجان و دوید (منتهی الارب) صاح عند الهیاج و السفاد؛ طلب النکاح (معجم متن اللغه) بانگ کردن تکه در هنگام...
نبا
[نَ با] (اِخ) مصحف نبأ در بیت زیر مقصود قرآن است بنابر قول بعضی مفسران که گویند مقصود از نبأ عظیم در سورهء نبأ، قرآن است : نور از آن ماه باشد وین ضیا آنِ خورشید این فروخوان از نبامولوی (|| از ع، اِ) نبأ خبر گفتار : زآنکه قدر...
نبا
[نَ] (اِخ) ابن محمد بن محفوظ قرشی دمشقی، معروف به ابن الحورانی و مکنی به ابوالبیان ادیب لغوی و شاعر و فقیه و صوفی قرن ششم هجری است وی از ملازمان ارسلان دمشقی صوفی معروف بود طریقهء بیانیه را بدو منسوب میدارند از آثار اوست: منظومه ( فی الصاد و...
نباء
[نُ] (ع اِ) جِ نبی (معجم متن اللغه) (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (المنجد) رجوع به نَبی ء شود.
نباء
[نِ] (ع مص) مناباه (ناظم الاطباء) در منتهی الارب و اقرب الموارد و محیط المحیط دیده نشد.
نبائت
[نَ ءِ] (ع اِ) جِ نبیته (منتهی الارب) (تاج العروس) (ناظم الاطباء) (معجم متن اللغه) رجوع به نبیته شود.
نبائث
[نَ ءِ] (ع اِ) جِ نبیثه (معجم متن اللغه) (ناظم الاطباء) رجوع به نبیثه شود.
نبائذ
[نَ ءِ] (ع اِ) جِ نبیذ (معجم متن اللغه) رجوع به نبیذ و انبذه شود.
نبائر
[نَ ءِ] (اِ) پسرزادگان، جمع نبیره، و این جمع به تصرف فارسیان عربی دان است که لفظ فارسی را بطور عربی جمع کنند چنانکه فرامین جمع فرمان و خوانین جمع خان آورده اند (غیاث اللغات) فرزندزاده ها (ناظم الاطباء).
نبائق
[نَ ءِ] (ع اِ) جِ نبیقه رجوع به نبیقه شود.
نبائل
[نَ ءِ] (ع اِ) جِ نبیله (ناظم الاطباء) رجوع به نبیله شود.
نباب
[نُ]( 1) (ع مص) نبیب نب (اقرب الموارد) (معجم متن اللغه) رجوع به نَبّ شود ( 1) - در اقرب الموارد به فتح اول [ نَ ] ضبط شده است.
نبابیت
[نَ] (ع اِ) جِ نَبّوت رجوع به نَبّوت شود.
نبات
[نَ] (ع اِ) گیاه (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (غیاث اللغات) روئیدنی، که لفظ دیگرش گیاه است (فرهنگ نظام) رستنی (لغات فرهنگستان) هر سبزه و درخت که از زمین بروید (ناظم الاطباء) (غیاث اللغات) اسمی است که شامل می شود بر هر چیزی که بروید از زمین از قبیل درخت...
نبات
[نَ] (اِ) اسم پارسی قند است که آن را فانیذ گویند (انجمن آرا) (آنندراج) نوعی قند مصفا که بعضی اهل هند آن را مصری گوید (غیاث اللغات) شکر تبدیل شده به بلورمانند که الفاظ دیگرش قند مکرر و فانیذ است( 1) (فرهنگ نظام) مأخوذ از تازی، شکر مصفای بلوری شده...
نبات داغ
[نَ] (اِ مرکب) نباتی که در آبِ جوشیده و داغ حل کنند یا نباتی که در آبِ جوشان اندازند و علاج نفخ دل درد را به مریض خورانند.
نبات داغ خاکشیر
[نَ غِ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) نبات داغی که دانه های خاکشیر در آن ریزند و بیشتر هنگام دل درد به کودکان خورانند.
نبات ریختن
[نَ تَ] (مص مرکب) نبات ساختن شکر را به نبات مبدل کردن : بی تعلق شو که قنادی چو میریزد نبات قالبی امروز می سازد که فردا بشکند ؟ (از آنندراج).
نبات ریز
[نَ] (نف مرکب) آنکه نبات سازد که از شکر نبات سازد قناد.
نبات سوخته
[نَ تَ / تِ] (اِ مرکب) شکر یا قند را بر آتش با کمی آب ذوب کنند و آن پس از تبلور رنگ سرخ نزدیک به سیاه گیرد و سپس آب بر آن ریزند تا بار دیگر حل شود و نوشند و آن برای اسهال و هم بعضی امراض فم...
