نبات شکر
[نَ شَ / شِ کَ] (اِ مرکب) شکر مصفای بلوری شده (ناظم الاطباء).
نبات شناس
[نَ شِ] (نف مرکب) رجوع به گیاه شناس شود.
نبات شناسی
[نَ شِ] (حامص مرکب)علم النبات رجوع به گیاه شناسی شود.
نباتناک
[نَ] (اِ مرکب) زمین سبز و گیاهناک (ناظم الاطباء) پرنبات پر سبزه و درخت.
نباته
[نَ تَ] (ع اِ) نبات گیاه (از منتهی الارب) (از آنندراج ||) یکی نبات بمعنی رستنی و گیاه است (از اقرب الموارد) یک نبات (فرهنگ نظام).
نباته
[نُ تَ] (اِخ) ابن حنظله الکلابی از سرداران عصر مروان است وی امیر اهواز شد، سپس به یاری نصربن سیار که با ابومسلم خراسانی می جنگید رفت، و سرانجام به دست قحطبه بن شبیب در جنگ هولناکی کشته شد و قحطبه سر او را نزد ابومسلم فرستاد (از الاعلام زرکلی...
نباتی
[نَ تی ی / تی] (از ع، ص نسبی)منسوب به نبات است (الانساب سمعانی) گیاهی رجوع به نبات شود || گیاه شناس حشایشی عشاب شجار العارف بالنباتات و الحشائش (معجم متن اللغه) عارف به نبات (اقرب الموارد) نبات شناس رجوع به گیاه شناس شود.
نباتی
[نَ] (ص نسبی) منسوب به نبات بمعنی شکر مصفای بلورین || کنایه از شیرین است به شیرینی نبات شیرین چون نبات: انگور نباتی || نام رنگی است (فرهنگ نظام) به رنگ نبات (ناظم الاطباء) زرد تیرهء کم رنگ رجوع به نباتی رنگ شود : شد جلوه گر آن رنگ نباتی...
نباتی
[نَ] (ص نسبی) منسوب به نبات بمعنی گیاه (ناظم الاطباء) هر چیز که نسبت به نبات داشته باشد (فرهنگ نظام) (آنندراج ||) از جنس نبات گیاهی مقابل جمادی و حیوانی - نفس نباتی؛ قوه ای است که جسم را در طول و عرض و عمق بکشد و بزرگ گرداند و...
نباتی
[نُ] (ص نسبی) منسوب است به نباته (از الانساب سمعانی).
نباتی
[نَ] (اِخ) ابوالقاسم (سید) فرزند سیدمحترم اشتبینی( 1) قره داغی تبریزی، متخلص به نباتی( 2) از عارفان و صوفی مشربان قرن سیزدهم هجری است او را به لهجهء ترکی آذربایجانی دیوان شعر است و این دو بیت او راست: گوشهء وحدت نه عجب جایمش سرّ نهان اوردا هویدایمش عاشق و...
نباتی
[نَ] (اِخ) احمدبن محمد بن مفرح، معروف به ابن الرومیه رجوع به ابن الرومیه شود.
نباتی تبریزی
[نَ یِ تَ] (اِخ) از شاعران قرن دهم هجری است وی به نقاشی و لاجوردشوئی اوقات میگذرانده او راست: عکس رخسار آن پری رو تا در آب انداخته از خجالت آب را در اضطراب انداخته از هوای آن لب شیرین نباتی روز و شب چون مگس خود را درون شهد...
نباتی رنگ
[نَ رَ] (ص مرکب) هر چیز به رنگ نبات و خاکی رنگ (ناظم الاطباء) رجوع به نباتی شود.
نباتیه
[نَ تی یَ / یِ] (ع ص نسبی) تأنیث نباتی رجوع به نباتی شود - قوهء نباتیه؛ قوهء رویانیدن است و آن قوه بر سه قوه منقسم است: قوهء مولده، قوهء منمیه و قوهء غاذیه، و این هر سه قوه در نبات و حیوان و انسان موجود است (یادداشت مؤلف).
نباج
[نَ] (اِ) بمعنی انباغ است و آن دو زن باشد که در نکاح یک مرد است (برهان قاطع) نباغ انباغ (حاشیهء برهان قاطع چ معین) آن دو زنند که در عقد یک شوهر باشند و آنان یکدیگر را وسنی خوانند، و نباغ تبدیل نباج است (انجمن آرا) دو زن که...
نباج
[نَ]( 1) (ع اِ) پشته ها (آنندراج) آکام عالیه (اقرب الموارد) (المنجد) جِ نبجه (از منتهی الارب) رجوع به نبجه شود || نُبُج جوال های سیاه (از معجم متن اللغه) رجوع به نبج شود ( 1) - در معجم متن اللغه به کسر اول [ نِ ] ضبط شده است.
نباج
[نَ] (ع اِ) جِ نَبَجان بمعنی وعید است (المنجد) رجوع به نبجان شود.
نباج
[نُ] (ع اِ) آواز سگ (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج): نباج الکلب؛ نباحه (اقرب الموارد) (المنجد) نبیج نباح (از معجم متن اللغه ||) آواز تیز و ضرطه (ناظم الاطباء) تیز (آنندراج) (منتهی الارب) ضراط (المنجد) (اقرب الموارد) (معجم متن اللغه) ||آواز (آنندراج) (منتهی الارب).
نباج
[نَبْ با] (ع ص) سخت آواز (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) شدیدالصوت (معجم متن اللغه) شدیدالصوت که احمقانه سخن گوید (از اقرب الموارد): رجل نباج و نباح؛ شدیدالصوت جافی الکلام (اقرب الموارد ||) کلب نباج؛ سگ سخت آواز (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج) سگ خشن بانگ نباجی (از معجم متن...
