نان نخور
[نَ خوَرْ / خُرْ] (نف مرکب)ممسک لئیم پست که دارد و نمیخورد که بغایت ممسک است که نان خودش از گلویش پائین نمیرود از غایت لئامت.
نان نوکری
[نِ نَ / نُو کَ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) غذائی که از نوکری بهم رسد (آنندراج) رزق و روزی و معاشی که از طریق نوکری و خدمت دیگران کردن به دست آید : بر درت بنشینم و قانع شوم بر هرچه هست خاک راه بندگی بهتر ز نان نوکری سلیم...
نان نهاری
[نِ نَ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) چاشت ناشتائی (ناظم الاطباء).
نانو
(اِ) ذکری را گویند که در وقت جنبانیدن گهواره، زنان بگویند تا اطفال به خواب روند (جهانگیری) (انجمن آرا) (از فرهنگ مستعمل است (آنندراج) الفاظ بانغمه که زنان وقت خواباندن برگویند و لفظ تکلمیش « زدن » رشیدی) (از برهان قاطع) و با لفظ لالائی است (فرهنگ نظام) - نانو...
نان و آب
[نُ] (ترکیب عطفی، اِ مرکب)طعام و شراب || مجازاً، منفعت درآمد - نان و آبی نداشتن؛ بی فایده بودن: این کار نان و آبی ندارد؛ منفعتی ندارد.
نانوا
[نانْ] (اِ مرکب) (از: نان + وا، پسوند اتصاف) نانبا کردی: نان پان ( 1) [ نان پزخانه ] از پان( 2) = وان (فارسی) (از حاشیهء برهان قاطع چ معین) نان پز (آنندراج) کسی که نان می سازد و میفروشد خباز (ناظم الاطباء) طالم : سوی نانوا شد...
نانوائی
[نانْ] (حامص مرکب) نانوایی رجوع به نانوایی شود.
نانواخانه
[نانْ خوا / خا نَ / نِ] (اِ مرکب)نانوائی خبازی خبازخانه جا و دکان نانوائی.
نانواختن
[نَ تَ] (مص منفی) نوازش نکردن || ننوازیدن ساز و امثال آن.
نانواختنی
[نَ تَ] (ص لیاقت) که از در نواختن نیست که شایستهء ملاطفت و نوازش و تفقد نیست || که نوازیدنی نیست.
نانواخته
[نَ تَ / تِ] (ن مف مرکب)نوازش ناشده نوازش ندیده || نانوازیده مقابل نواخته رجوع به نواخته شود.
نانوازیدن
[نَ دَ] (مص منفی) نانواختن مقابل نوازیدن رجوع به نوازیدن شود.
نانوازیدنی
[نَ دَ] (ص لیاقت) نانواختنی مقابل نوازیدنی.
نانوازیده
[نَ دَ / دِ] (ن مف مرکب)نانواخته نوازش ناشده مقابل نوازیده رجوع به نوازیده شود.
نانواکلا
[نانْ کَ] (اِخ) دهی است از دهستان ناتل رستاق بخش نور شهرستان آمل، در 14 هزارگزی جنوب شرقی سولده در دشت معتدل مرطوب واقع است و 75 تن سکنه دارد آبش از وازرود است محصولش برنج و مختصری غلات و شغل اهالی زراعت است راه مالرو دارد (از فرهنگ جغرافیایی...
نانوایی
[نانْ] (حامص مرکب) نانبائی خبازی نان پختن نان ساختن و فروختن عمل نانوا رجوع به نانوا شود (|| اِ مرکب) نانواخانه تنورستان دکان نانوا خبازخانه : ور ز نانواها یک تن به تنور اندازد دم نانوایی این معرکه برپا نشودایرج.
نان و پنیر
[نُ پَ] (ترکیب عطفی، اِ مرکب)در تداول، مختصر غذا غذای اندک و مختصر غذائی ساده و به دور از تکلف: نان و پنیری با هم خوردیم؛ مختصر غذائی صرف کردیم، غذای سادهء بی تکلفی خوردیم - امثال: نان و پنیر بخور و بمیر! نان و پنیر سر به زمین! رجوع...
نانوخیه
[خی یَ / یِ] (اِ مرکب) نانخواه است که زنیان باشد اگر بر گزیدگی عقرب بندند درد را ساکن کند، گرم و خشک است در دوم و سوم (برهان قاطع) (آنندراج) نانخه نانخاه نانخواه رجوع به نانخواه شود.
نانورد
[نَ وَ] (نف مرکب) که نمی نوردد مقابل نورد و نوردنده رجوع به نورد و نوردنده شود || ناپسند نالایق ناسزاوار نادرخور (یادداشت مؤلف) : نانوردیم و خوار و این نه شگفت که برو ردّ خار نیست نورد( 1)کسائی نورد بودم تا ورد من مورّد بود برای ورد مرا تُرک...
نانوردیدن
[نَ وَ دی دَ] (مص منفی)ناسپردن طی نکردن مقابل نوردیدن رجوع به نوردیدن شود.
