ناصافی
(حامص مرکب) ناصاف بودن مصفا نبودن زلال نبودن || پاک و تمیز نبودن چرکینی آلودگی || صاف و مستقیم نبودن کج و معوج بودن ناهمواری.
ناصافی
(ص مرکب) صافی نشده ناصاف رجوع به ناصاف شود.
ناصالح
[لِ] (ص مرکب) نادرستکار متقلب مزور غیرامین || بی صلاحیت ناشایسته ناسزاوار که شایستگی و صلاحیت ندارد مقابل صالح رجوع به صالح شود.
ناصاه
(ع اِ) موی پیشانی به لغت مردم طی (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (از معجم متن اللغه) رجوع به ناصیه شود.
ناصب
[صِ] (ع ص) برپا و قائم کننده (آنندراج) (غیاث اللغات) برپای دارنده قائم کننده نصب نماینده (ناظم الاطباء) آنکه چیزی را نصب و برپا می کند و می افرازد || دشمن دارنده (آنندراج) (ناظم الاطباء) (غیاث اللغات) آنکه متدین به بغض علی بن ابی طالب علیه السلام باشد (ناظم الاطباء)...
ناصبور
[صَ] (ص مرکب) ناشکیبا بی حوصله بی صبر (ناظم الاطباء) عجول بی تاب بی قرار مضطرب : بدان شب که معشوق من مرتحل شد دلی داشتم ناصبور و قلیقامنوچهری ناصبوران چو خاک و چون بادند ظفر و صبر هر دو هم زادندسنائی بلائی که باشم در آن ناصبور ز من...
ناصبوری
[صَ] (حامص مرکب)بیقراری بی صبری ناشکیبی ناشکیبائی بی طاقتی بی تابی جزع و فزع : گر تو به هر مدیحی چندین تپید خواهی نهمار ناصبوری نهمار بی قراریمنوچهری چندان بطریق ناصبوری نالید ز درد و داغ دورینظامی بباید ساختن با داغ دوری که عیب است از بزرگان ناصبورینظامی رجوع به...
ناصبوری کردن
[صَ کَ دَ] (مص مرکب) بی قراری کردن ناصبوری ناشکیبائی رجوع به ناصبوری شود.
ناصبه
[صِ بَ] (ع ص) تأنیث ناصب رجوع به ناصب شود || حروف ناصبه رجوع به حروف و نیز به نواصب شود (|| اِخ) قومی که علی بن ابی طالب را دشمن می دارند و اینان طایفه ای از خوارجند و نسبت بدیشان ناصبی است (معجم متن اللغه) رجوع به ناصبی...
ناصبی
[صِ] (ص نسبی) کسی که دشمن می دارد علی بن ابی طالب علیه السلام را (ناظم الاطباء) ج، ناصبیه نواصب : ای حجت بنشسته به یمگان و سخنهات در جان و دل ناصبیان گشته چو پیکان ناصرخسرو نیست سر پرفساد ناصبی شوم ازدر این شعر بل سزای فسار است ناصرخسرو...
ناصبیه
[صِ بی یَ] (اِخ) جِ ناصبی گروهی که متدین اند به بغض علی بن ابی طالب (ناظم الاطباء) رجوع به ناصبی و نواصب شود.
ناصح
[صِ] (ع ص) نصیحت کننده (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (از معجم متن اللغه) (آنندراج) پنددهنده (ناظم الاطباء) اندرزگوینده اندرزگو واعظ مذکر ج، نُصّاح نُصَّح نصحاء : اگر مرد از قوت عزم خویش مساعدتی تمام نیابد تنی چند بگزیند هرچه ناصح تر و فاضل تر که وی را بازمی نمایند...
ناصح
[صِ] (اِخ) ابن ظفربن سعد الجرفادقانی مکنی به ابوالشرف، از شاعران و نویسندگان قرن ششم و هفتم هجری است رجوع به جرفادقانی، ناصح بن ظفر در این لغت نامه و نیز رجوع به مجلهء یادگار سال اول شماره 4 ص 58 شود.
ناصحانه
[صِ نَ / نِ] (ص نسبی، ق مرکب) مشفقانه دلسوزانه از روی خیرخواهی و دلسوزی رجوع به ناصح شود.
ناصح الجیب
[صِ حُلْ جَ] (ع ص مرکب) پاکدل بی غش رجوع به ناصح شود.
ناصح الدین
[صِ حُدْ دی] (اِخ)عبدالواحدبن محمد، مکنی به ابوالفتح و ملقب به سیدناصح الدین رجوع به ابوالفتح عبدالواحدبن محمد در این لغت نامه و نیز رجوع به ریحانه الادب ج 1 ص 29 و روضات الجنات ص 364 و مستدرک الوسایل ص 291 و معجم المطبوعات ص 9 شود.
ناصح الدین ارجانی
[صِ حُ دْ دی نِ اَرْ رَ] (اِخ) احمدبن محمد ارجانی، مکنی به ابوبکر ملقب به ناصح الدین یا ناصر از شاعران عربی گوی خوزستان است مؤلف ریحانه الادب آرد: فقیهی است شاعر که قاضی تستر( 1) و عسکر مکرم( 2) بوده و اشعار او آبدار و در غایت حسن...
ناصح القلب
[صِ حُلْ قَ] (ع ص مرکب)نقی القلب پاکدل ناصح الجیب رجوع به ناصح شود.
ناصح تبریزی
[صِ حِ تَ] (اِخ) معروف به میرزا عرب( 1)، از شاعران قرن یازدهم است و در عباس آباد اصفهان ساکن و به کار تجارت مشغول میرزا صائب بر شیوهء سخنان وی اعتقاد کامل داشته و صد بیت از » : بود مؤلف دانشمندان آذربایجان بنقل از بیاض صائب آرد دیوان...
ناصحه
[صِ حَ] (اِخ) آبی است معاویه بن حزن بن عباده بن عقیل را به نجد (معجم البلدان).
