ناشوا
[شَ / شُ] (نف مرکب) آنکه وجود ندارد محال غیرممکن ناشو (ناظم الاطباء)( 1) رجوع به ناشو شود ( 1) - رجوع به فرهنگ دساتیر ص 268 شود.
ناشوائی
[شَ / شُ] (حامص مرکب) عدم امکان عدم وجود (ناظم الاطباء)( 1) رجوع به ناشو و ناشوا شود ( 1) - رجوع به فرهنگ دساتیر ص 268 شود.
ناشور
(اِ) قسمی پارچهء سفید پنبه ای لطیف تر از کرباس و شبیه به متقال پارچه ای لطیف تر از کرباس و خشن تر از چلوار.
ناشور
(ن مف مرکب) ناشسته شسته نشده تمیز ناشده || غیرمطهر تطهیرنشده.
ناشوهری
[شَ / شُو هَ] (حامص مرکب)حالت بی شوهری و بی نکاحی زن و مجردی (ناظم الاطباء).
ناشویل
[ناشْ] (اِخ)( 1) نَشویل نَشوِل یکی از شهرهای آمریکا و مرکز ایالت تنسی است در 930 هزارگزی جنوب غربی واشنگتن، بر کنار واقع است این شهر 174300 تن جمعیت دارد در جنگهای داخلی آمریکا هواداران اتحاد به « اهیو » از شعبات رود « کمبرلند » رود - ( سال...
ناشی
(از ع، ص) بی وقوف و اجنبی (السامی) (رشیدی)( 1) (انجمن آرا) (آنندراج) تازه کار و مبتدی (فرهنگ نظام) کم تجربت (السامی) بی تجربه تازه کار ناآزموده نکرده کار ناکرده کار غُمر ناآزموده کار بی مهارت نااستاد ناوارد به کاری غیرماهر : ختم است برغم چند ناشی بر خاقانی سخن...
ناشی
(اِخ) رجوع به ناشی ءالاصغر و ناشی ءالاکبر شود.
ناشیانه
[نَ / نِ] (ص نسبی، ق مرکب) از روی ناشیگری رجوع به ناشی شود.
ناشی ء
[شِءْ] (ع ص) کودک و دختر که از حد صِ غَر گذشته باشند، للذکر و الانثی (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج) دختر یا پسری که از حد صغر گذشته وارد عهد شباب شده باشند: غلام ناشی ء و جاریه ناشی ء (اقرب الموارد)( 1) نوجوان (آنندراج) (غیاث اللغات) از کودکی...
ناشی ءالاصغر
[شِ ئُلْ اَ غَ] (اِخ) [ ال ]علی بن عبدالله شاعر مشهوری است از اهالی بغداد وی به دوران خلافت المقتدر و القاهر و الراضی و غیر ایشان می زیسته است (از سمعانی) و نیز مؤلف ریحانه الادب آرد: علی بن عبدالله بن وصیف بن عبدالله، یا علی بن...
ناشی ء الاکبر
[شِ ئُلْ اَ بَ] (اِخ) [ ال ]عبدالله بن محمد بن شرشر الناشی، مکنی به ابوالعباس( 1) و معروف به ابن شرشر( 2) رجوع به عبدالله بن محمد ناشی و رجوع به الانساب سمعانی و الاعلام زرکلی و اعیان الشیعه ذیل حرف ن شود ( 1) - الانساب سمعانی...
ناشیرین
(ص مرکب) مقابل شیرین تلخ که شیرین نیست || سمج سمیج (دهار) :جگرها خون می شد که اگر این ناشیرین تا وقت غلا در کرمان بماند چه منصوبه های ظلم فرومی چیند (المضاف الی بدایع الازمان ص 21 ||) ناپسند ناموافق زشت قبیح ناخوش نامناسب نادلنشین : و وی را...
ناشی صغیر
[یِ صَ] (اِخ) رجوع به ناشی ءالاصغر شود.
ناشیگری
[گَ] (حامص) نااستادی غرارت بی تجربگی ناآزموده کاری عدم مهارت ناآزمودگی ناپختگی رجوع به ناشی شود.
ناصابر
[بِ] (ص مرکب) ناشکیبا بی صبر بی تحمل (ناظم الاطباء) نابردبار که صبر و شکیب ندارد بی شکیب.
ناصابر شدن
[بِ شُ دَ] (مص مرکب)بی تاب شدن بی تابی کردن جزع و فزع کردن اضطراب و قلق نمودن : هر زمان دزد اندرافتد کلبه را غارت کند مرغ چون بازاریان بر کار ناصابر شود منوچهری رجوع به ناصابر شود.
ناصابری
[بِ] (حامص مرکب) بی صبری بی قراری بی حوصلگی بیتابی ناشکیبائی ناشکیبی عمل و صفت ناصابر.
ناصابری کردن
[بِ کَ دَ] (مص مرکب)بی صبری کردن ناشکیبائی نمودن.
ناصاف
(ص مرکب) آنچه صاف نباشد (از آنندراج) کدر (ناظم الاطباء) غیرزلال تصفیه ناشده آلوده - آب ناصاف؛ آب آلوده آب تصفیه نشده آب غیرزلال || ناهموار (ناظم الاطباء) ناراست غیرمستقیم که صاف و یکنواخت نیست || آنچه پاک نباشد (از آنندراج) چرکین (ناظم الاطباء) ناپاک.
