میکسدم
[سُ دِ] (فرانسوی، اِ)(1) عارضه ای که ناشی از نارسایی عمل غدهء تیروئید (درقی) می باشد و آن یا خودبخود و یا پس از برداشتن غدهء تیروئید پدید می آید.
(1) - Myxademe.
می کش
[مَ / مِ کَ / کِ] (نف مرکب)می کشنده. می خوار. شرابخوار. باده خوار. می پرست. باده نوش. می گسار. که شرابخواری پیشه دارد. (از یادداشت مؤلف). شرابخوار. (آنندراج) :
عاشقان بوس و کنار و نیکوان ناز و عتاب
مطربان رود و سرود و می کشان خواب و خمار.
فرخی.
بلورین پیاله ز می...
می کشیدن
[مَ / مِ کَ / کِ دَ] (مص مرکب) می خوردن. می نوشیدن. شراب خوردن. باده نوشیدن :
کشیدند می تا جهان تیره گشت
سر میگساران ز می خیره گشت.فردوسی.
دارم ز خمار چشم میگون
بی آنکه می طرب کشیدم.خاقانی.
و رجوع به می کش و می خوردن شود.
میکع
[کَ] (ع اِ) مشک کلفت و محکم. (ناظم الاطباء). مشک درشت. (منتهی الارب، مادهء وک ع) (آنندراج). || جِ میکَعَه. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). و رجوع به میکعه شود.
میکعه
[کَ عَ] (ع اِ) بزن(1) یا آهن آماج. ج، میکَع. (از ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (آنندراج). || قصبه الانف. نای بینی. (یادداشت مؤلف). رجوع به قصبه الانف شود.
(1) - بزن: مالهء برزیگران.
میکل آباد
(اِخ) دهی است از دهستان کلاس بخش سردشت شهرستان مهاباد، واقع در 9هزارگزی خاور سردشت با 125 تن سکنه آب آن از رودخانهء سردشت و راه آن ماشین رو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج4).
میکلا
[کَ] (اِخ) دهی است از دهستان بالاتجن بخش مرکزی شهرستان شاهی، واقع در 11هزارگزی جنوب باختری شاهی با 375 تن جمعیت. آب آن از نهر هتکه و رودخانهء تالار و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج3).
میکلانژ
[کِ] (اِخ)(1) شاعر و حجار و مجسمه ساز و نقاش معروف ایتالیایی (1475 - 1564 م.) که در کاپری متولد شد. از حجاریهای معروف او یکی مجسمهء عیسای جان سپرده و مریم است، دیگر مجسمهء عظیم موسی که هر دو در شهر رم است. تصویر عظیم و وحشت انگیز روز...
میکلسن
[کِ سِ] (اِخ)(1) آلبرت ابراهام (1852-1931 م.). فیزیکدان امریکایی، دارای تألیفات و تحقیقات ارزنده ای در زمینهء سرعت نور و عدم وجود یک جهان اثیری و تئوری نسبیت است.
(1) - Michelson.
میگ
[مَ] (اِ) ملخ. (ناظم الاطباء). ملخ را گویند و به عربی جراد خوانند. (برهان). به معنی ملخ گفته اند. (از آنندراج). ملخ. جراد. (یادداشت مؤلف). ملخ را گویند. (فرهنگ جهانگیری). || ملخ صحرایی که در جنوب ایران با آب نمک جوشانند و خورند.
میگر
[مَ / مِ گَ] (ص مرکب) سازندهء می. (ناظم الاطباء). مُخَمِّر. (منتهی الارب). آن که می بسازد و آن را کَلال نیز خوانند و این در هندوستان شایع است پس از توافق لسانین بود. (آنندراج) :
باده نوشان پارسایان ضروری گشته اند
زانکه میگر دردی خم را بپالاید همی.
میرخسرو (از آنندراج).
می گرفتن
[مَ / مِ گِ رِ تَ] (مص مرکب)باده خوردن. شراب نوشیدن. می زدن :
روزی بس خرم است می گیر از بامداد
هیچ بهانه نماند ایزد کام تو داد.منوچهری.
نه نه می نگیرم که میگون سرشکم
که خود زین می کم بها می گریزم.خاقانی.
میگرنین
[رِ] (فرانسوی، اِ)(1) ترکیبی است از آنتی پی رین و کافئین و اسید سیتریک که به مقدار پنجاه سانتی گرم تا دو گرم در درمان میگرن و سردرد بکار می رود. (از کتاب درمان شناسی ج1).
(1) - Migrainine.
میگزد
[مَ / مِیْ گَ](1) (اِ مرکب) مجلس شرابخواری و مجلس عیش و عشرتگاه. (ناظم الاطباء). میزد. به معنی میزد است که مجلس و بزم شراب و عیش و عشرت گاه باشد. (برهان) (آنندراج). || مجلس جشن عروسی. (ناظم الاطباء). || مجلس مهمانی. (ناظم الاطباء) (از برهان) (از آنندراج). || مهمانخانهء...
میگسار
[مَ / مِ گُ] (نف مرکب) شرابخوار. (ناظم الاطباء). شراب آلوده یعنی مست مدام. (از شعوری ج2 ورق 349). شرابخوار چه گساردن به معنی خوردن شراب باشد لاغیر. (برهان) (آنندراج). باده خوار. می خوار. می خواره. که شراب نوشد. (یادداشت مؤلف) :
که ایشان همه میگسارند و مست
شب و روز باشند...
می گساردن
[مَ / مِ گُ دَ] (مص مرکب)می گساریدن. می خوردن. شراب نوشیدن. باده خوردن. باده پیمودن. به شرابخواری پرداختن. (از یادداشت مؤلف) :
شما می گسارید و مستان شوید
مجنبید تا می پرستان شوید.فردوسی.
ما در این مجلس آراسته چندانکه توان
می گساریم به یاد ملک شیر شکر.فرخی.
و رجوع به میگسار و میگساری شود.
می گساری
[مَ / مِ گُ] (حامص مرکب)می گساردن. حالت و صفت می گسار. باده خواری. شرابخواری. باده گساری :
ز می گساری مه پیکری که گویی هست
بدیع صورت آن می گسار از آتش و آب.
مسعودسعد.
|| ساقیگری. آن که شراب به دور درآرد. و رجوع به می گسار شود.
می گساریدن
[مَ / مِ گُ دَ] (مص مرکب)می گساردن. باده گساری کردن. شراب خوردن. می خوردن. باده خوردن :
خور به شادی روزگار نوبهار
می گسار اندر تکوک شاهوار.رودکی.
|| ساقیگری کردن. شراب به دور درآوردن در مجلس تا مجلسیان بنوشند. و رجوع به می گساردن شود.
میگک
[مَ گَ] (اِ مصغر) (از میگ + ک تصغیر) میگ خرد. ملخ کوچک. (یادداشت مؤلف). ملخ صحرائی خرد :
احمدا پیش سلیمان می برد پای ملخ
هرکه پیش اطعمه تحسین میگک میکند.
احمد اطعمه.
و رجوع به میگ شود.
می گلی
[مِ گُ] (اِخ) دهی است از دهستان کوهمره سرخی بخش مرکزی شهرستان شیراز، واقع در 91هزارگزی جنوب باختر شیراز با 318 تن سکنه. آب آن از چشمه و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج7).
