میرعزیزی
[عَ] (اِخ) دهی از بخش سنجابی شهرستان کرمانشاهان، واقع در 6 هزارگزی جنوب خاور کوزران با 250 تن سکنه. آب آن از چشمهء بزرگ و راه آن ماشین رو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج5).
میرعزیزی
[عَ] (اِخ) دهی است از دهستان حومهء بخش صحنهء شهرستان کرمانشاهان، واقع در 5هزارگزی باختر صحنه با 160 تن سکنه. آب آن از رودخانه و راه آن ماشین رو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج5).
میرعزیزی سالار
[عَ] (اِخ) دهی است از بخش سنجابی شهرستان کرمانشاهان، واقع در 16هزارگزی شمال خاوری کوزران با 200 تن سکنه. آب آن از رودخانهء قره سو و راه آن ماشین رو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج5).
میرعلمده
[عَ لَ دِهْ] (اِخ) دهی است از دهستان اهلمرستاق بخش مرکزی شهرستان آمل، واقع در 12هزارگزی شمال باختری آمل با 245 تن جمعیت. آب آن از فاضلاب و چشمه و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج3).
میرعلم شاه
[عَ لَ] (اِخ) دهی از دهستان ایوان بخش گیلان شهرستان شاه آباد، واقع در 11هزارگزی شمال باختری جوی زر با 200 تن سکنه. آب آن از رودخانه و راه آن ماشین رو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج5).
میرعلی
[عَ] (اِخ) رجوع به علی هروی (میر...) شود.
میرعلیلو
[عَ] (اِخ) دهی است از دهستان مشکین خاوری بخش مرکزی شهرستان مشکین شهر، واقع در 23هزارگزی خیاو با 497 تن سکنه. آب آن از انارچای و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج4).
میرعماد
[عِ] (اِخ) حسنی سیفی قزوینی، ملقب به عمادالملک و مشهور به «میر» و «میرعماد»، خطاط معروف. رجوع به عماد قزوینی شود.
میرغضب
[عَ ضَ] (اِ مرکب) جلاد. سیاف. دژخیم. روزبان. دژخی: مثل میرغضب؛ سخت بی رحم و قسی القلب. (از یادداشت مؤلف).
میرغضبی
[غَ ضَ] (حامص مرکب)صفت و شغل میرغضب. جلادی.
-امثال: میرغضبی آهسته ببر ندارد. (امثال و حکم دهخدا). و رجوع به میرغضب شود.
میرغنی
[غَ] (اِخ) شیخ محمد عثمان بن محمد بن ابی بکربن عبدالله میرغنی (1208-1268 ه . ق.) از شهر مکه بود و مذهب حنفی داشت. در ده سلامهء طایف به دنیا آمد و در مکه به تحصیل علوم فقه و حدیث و تفسیر آن پرداخت و بعد به طریقت صوفیه روی...
میرفضل الله
[فَ لُلْ لاه] (اِخ) نام محلی کنار راه مشهد به شیروان میان برج و قلعه خواجه در 182930 گزی مشهد. (یادداشت مؤلف).
میرفندرسکی
[فِ دِ رِ] (اِخ) رجوع به ابوالقاسم فندرسکی شود.
میرق
[مَ رَ] (اِ)(1) اسم درختی جنگلی است. (یادداشت لغت نامه). || اسم میوهء درختی به همین نام. (از یادداشت لغت نامه).
(1) - Mairagh.
میرقائد
[ءِ] (اِخ) شعبه ای از طایفهء عالی انور هفت لنگ. (از جغرافیای سیاسی کیهان ص74).
میرقلاوند
[قَ وَ] (اِخ) نام محلی کنار راه خرم آباد به دزفول میان قلعهء منصور و چمن جیر در 558100 گزی تهران. (یادداشت مؤلف).
میرقلعه
[قَ عَ] (اِخ) دهی است از دهستان لطف آباد بخش لطف آباد شهرستان دره گز، واقع در 6هزارگزی جنوب باختری لطف آباد با 363 تن سکنه. آب آن از قنات و راه آن ماشین رو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج9). نام محلی کنار راه قوچان به لطف آباد میان...
میرک
[رَ] (اِ مصغر) میر کوچک. امیر کوچک. فرمانروایی که زیردست فرماندهی دیگر است. || نام و لقبی از نامها و القاب ایرانی. لقب گونه ای بوده است. (یادداشت مؤلف). و ظاهراً «ک» در آخر میر نشانهء تحبیب و یا تفخیم است : امیر خراسان حاجبی را فرمان داد که رو...
میرک
[رَ] (اِخ) دهی است از دهستان پیرتاج شهرستان بیجار، واقع در 28 هزارگزی خاور بیجار با 400 تن سکنه. آب آن از چشمه و راه آن ماشین رو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج5).
میرک
[رَ] (اِخ) از شاعران قرن نهم و دهم هجری (در سال 928 ه . ق. زنده بوده). در ایام حکومت زینل خان وزیر یک قلمهء خراسان بود. بیت زیر از اوست:
مهی کز نشأت خوبی نمی داند ز سر پا را
کجا داند غم عشق سراندازان شیدا را.
(از مجالس النفائس ص170).
