میربیک
[بِ] (اِخ) نام یکی از دهستانهای بخش دلفان شهرستان خرم آباد، واقع در باختر بخش با 58 آبادی و حدود 13400 تن جمعیت و هوای سردسیر و مالاریایی. این دهستان محدود است از شمال به دهستان کاکاوند، از جنوب به بخش طرهان، از خاور به دهستان نورعلی و از باختر...
میرپنج
[پَ] (اِ مرکب) امیرپنجه. امیرپنج. مقامی لشکری بالاتر از سرتیپ و پایین تر از امیرتومان. (یادداشت مؤلف).
میرپنجه
[پَ جَ / جِ] (اِ مرکب) میرپنج. امیرپنجه. (یادداشت مؤلف). رجوع به میرپنج شود.
میرتن
[تَ] (ص مرکب) آن که خود را بزرگ می سازد. (ناظم الاطباء) (از شعوری ج2 ورق 365).
میرتوزک
[تَ / تُ زَ] (اِ مرکب) رئیس تشریفات و سالار سپاه. (ناظم الاطباء).
میرجانی
(اِخ) دهی است از دهستان خسروشاه بخش اسکو شهرستان تبریز، واقع در 20هزارگزی باختری اسکو با 143 تن سکنه. آب آن از چشمه و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج4).
میرجاوه
[وَ] (اِخ) یکی از بخشهای سه گانهء زاهدان، واقع در جنوب خاوری زاهدان کنار مرز پاکستان و آن محدود است از شمال به بخش نصرت آباد و دهستان حومه، از خاور و شمال خاوری به مرز پاکستان از جنوب و باختر به بخش خاش، از شمال باختری به بخش نصرت...
میرجاوه
[وَ] (اِخ) نام مرکز بخش میرجاوه از شهرستان زاهدان، واقع در 82 هزارگزی جنوب خاوری زاهدان نزدیک مرز پاکستان با 2000 تن سکنه و ایستگاه راه آهن. آب آن از رودخانه تأمین می شود و ادارات دولتی و گارد مسلح گمرک دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج8). نام محلی کنار...
میرجعفرخان
[جَ فَ] (اِخ) دهی است از بخش میان کنگی شهرستان زابل، واقع در 15هزارگزی جنوب ده دوست محمد با 383 تن سکنه. آب آن از رودخانهء هیرمند و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج8).
میرجعفرلو
[جَ فَ] (اِخ) دهی است از دهستان خروسلو بخش گرمی شهرستان اردبیل، واقع در 26هزارگزی باختر گرمی با 143 تن سکنه. آب آن از چشمه و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج4).
میرجملگی
[جُ لَ / لِ] (حامص مرکب)عمل و شغل میرجمله : در خدمت جهانگیر پادشاه... به منصب میرجملگی سرافراز شده. (از تذکرهء نصرآبادی 56).
میرجمله
[جُ لَ / لِ] (اِ مرکب) وزیر (در اصطلاح مستعمل در هند) : بنا بر ظهور کاردانی به مرتبهء وزارت که به عرف آنجا (هند) میرجمله می نامند رسیده. (عالم آرای عباسی ج2 ص883).
میرجمله
[جُ لَ] (اِخ) میرزا محمد امین اصفهانی شاعر معاصر جهانگیر است و به هند رفته و منصب میرجملگی یافته است. این بیت او راست:
افتادگیی به طالعم هست
در پای خمی چرا نیفتم.
(تذکرهء نصرآبادی ص56).
میرچوپان
(اِ مرکب) رئیس چوپانها و شبانان. (ناظم الاطباء). مهتر و رئیس شبانان. (آنندراج).
میرحاج
[حاج / حاج ج] (اِ مرکب) ملک الحاج. امیرحاج. امیر حج. (از یادداشت مؤلف) و رجوع به امیر حاج شود.
میرحسن
[حَ سَ] (اِخ) دهی است از دهستان جلالوند بخش مرکزی شهرستان کرمانشاهان، واقع در 84هزارگزی جنوب کرمانشاه با 130 تن سکنه. آب آن از چشمه و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج5).
میرحسن عبدالله
[حَ سَ عَ دُلْ لاه](اِخ) تیره ای از طایفهء خدیوی ممسنی فارس. (از جغرافیای سیاسی کیهان ص90).
میرحسن لو
[حَ سَ] (اِخ) دهی است از بخش نمین شهرستان اردبیل، واقع در 23 هزارگزی شمال اردبیل با 98 تن سکنه. آب آن از چشمه و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج4).
میرحسن لو
[حَ سَ] (اِخ) دهی است از دهستان ارشق بخش مرکزی شهرستان مشکین شهر، واقع در 55هزارگزی شمال خاوری مشکین شهر با 98 تن سکنه. آب آن از چشمه و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج4).
میرحسینی
[حُ سَ] (اِخ) دهی است از دهستان احمدی بخش سعادت آباد شهرستان بندرعباس، واقع در 105 هزارگزی خاور حاجی آباد با 344 تن سکنه. آب آن از قنات و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج8).
