میراث دادن
[دَ] (مص مرکب) ارث دادن. واگذاشتن اموال و املاک و جز آن برای بازماندگان. توریث. (دهار) (تاج المصادر بیهقی). ایراث. (ترجمان القرآن جرجانی) (تاج المصادر بیهقی) (دهار).
میراث دار
(نف مرکب) میراث دارنده. ارث بر. میراث خوار. وارث :
شنیدم ز میراث دار محمد
سخنهای چون انگبین محمد.ناصرخسرو.
و رجوع به میراث خوار شود.
میراثدن
[دَ] (مص جعلی)(1) دارای ارث شدن. (ناظم الاطباء).
(1) - اما این مصدر در فارسی متداول نیست.
میراث ستان
[سِ] (نف مرکب) میراث ستاننده. میراث گیر. میراث بر. ارث بر. وارث. میراث گیرنده :
منصوبه گشای بیم و امید
میراث ستان ماه و خورشید.نظامی.
میراث ستان هفت کشور
منصوبه گشای چار گوهر.نظامی.
میراث گذار
[گُ] (نف مرکب) ارث گذار. میراث گذارنده. که مال یا ملک از خود به مرده ریگ گذارد. رجوع به میراث شود.
میراث گذاشتن
[گُ تَ] (مص مرکب)ارث گذاشتن. اموال یا املاک و جز آن از خود به مرگ برجای گذاشتن وراث را.
میراث گیر
(نف مرکب) میراث گیرنده. میراث ستان. ارث بر. وارث :
میراث گیر کم خرد آید به جستجوی
بس گفتگوی بر سر باغ و دکان شود.
سعدی.
میراثی
(ص نسبی) منسوب و متعلق به میراث. || مال موروثی و ارثی. (ناظم الاطباء). مال میراث. مرده ریگ. مرده ری. مال که از دیگری به نسب یا سبب پس از مرگ او رسیده باشد. مقابل مکتسب :
مال میراثی ندارد خود وفا
چون بناکام از گذشته شد جدا.مولوی.
|| میراث برنده. ارث بر....
میراثی دار
(نف مرکب) دارندهء مال میراثی. میراثی دارنده. ماترک دارنده. دارندهء ارث. (ناظم الاطباء).
میراثیدن
[دَ] (مص جعلی)(1) دارای ارث شدن. (ناظم الاطباء).
(1) - این مصدر در فارسی معمول نیست.
میراحمدی
[اَ مَ] (اِخ) تیره ای از شعبهء گشتاسبی است و گشتاسبی یکی از دو شعبهء دشمن زیاری است از ایلات کوه کیلویهء فارس. (از جغرافیای سیاسی کیهان ص89). رجوع به طایفهء دشمن زیاری شود.
میراحمدی
[اَ مَ] (اِخ) دهی است از دهستان دالوند بخش زاغهء شهرستان خرم آباد، واقع در 12هزارگزی باختری زاغه با 220 تن سکنه. آب آن از سراب میراحمدی و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج6).
میرارکلا
[کَ] (اِخ) دهی است از دهستان انور بخش مرکزی شهرستان شاهی، واقع در 13هزارگزی جنوب باختری شیرگاه با 300 تن جمعیت. آب آن از رودخانهء کرسنگ و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج3).
میراسفهسالار
[اِ فَ] (اِ مرکب) بزرگترین سپه سالاران. (یادداشت مؤلف). امیر سالاران سپاه : طورگ، نام میراسفهسالاری بود از آن ضحاک. (لغت فرس اسدی).
میراش
(اِخ) دهی است از دهستان وسط بخش طالقان شهرستان تهران، واقع در 5 هزارگزی شمال باختری شهرک با 481 تن سکنه. راه آن ماشین رو است. عده ای از مردم ده برای تأمین معاش به گیلان و مازندران و تهران می روند و برمی گردند. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج1).
میراص
(ع ص) زن که حدث کند وقت جماع. (منتهی الارب). زنی که هنگام جماع حدث کند. (ناظم الاطباء).
میران
(نف) صفت فاعلی بیان حالت از ریشهء مادهء «میر» و صفت حالیهء مصدر مردن. در حال مردن. (از یادداشت مؤلف). و رجوع به میرا و مردن شود.
میران
(اِخ) دهی است از دهستان خسروشاه بخش اسکو شهرستان تبریز، واقع در 25هزارگزی باختر اسکو با 124 تن سکنه. آب آن از تلخه رود و چشمه و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج4).
میران حسین
[حُ سَ] (اِخ) پنجمین از نظامشاهیان در احمدنگر (از 996 تا 997 ه . ق.). (یادداشت مؤلف).
میراندن
[دَ] (مص) میرانیدن. سبب مرگ شدن. کشتن. ماته. (یادداشت مؤلف). گرفتن حیات. کشتن و به قتل رسانیدن. (آنندراج) :پس آن که مردنی است میمیراند و آن دیگر را میگذارد تا وقت موعود دررسد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص307).
به خون ناحق ما را چرا بمیراند
خدای اگر سوی او خونی و ستمکاریم.
ناصرخسرو.
حق...
