میرآخور
[خوَرْ / خُرْ] (اِخ) دهی است از دهستان قزل گچیلو بخش ماه نشان شهرستان زنجان، واقع در 9هزارگزی جنوب خاوری ماه نشان با 130 تن جمعیت. آب آن از رود قزل اوزن و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج2).
میرآخورباشی
[خوَرْ / خُرْ] (اِ مرکب)(میر + آخور + باشی که کلمهء ترکی است به معنی سر) سردار کارکنان اصطبل پادشاهی. (غیاث) (آنندراج). امیرآخورباشی. و رجوع به میرآخور شود.
میرآخوری
[خوَ / خُ] (حامص مرکب)صفت و پیشه و شغل میرآخور. اصطبل سالاری :
کز پی میرآخوری در پایگاه رخش او
آخشیجان جان رستم را مکرر ساختند.
خاقانی.
میرآخوری تو چرخ را کار
کاه و جو از آن کشد در انبار.نظامی.
و رجوع به میرآخور شود.
میرآلای
(ترکی، اِ مرکب) (اصطلاح نظامی) سرهنگ سپاه. (ناظم الاطباء). در تشکیلات نظامی عثمانی منصبی فوق قایم مقام. سرهنگ در سپاه عثمانی. (یادداشت مؤلف).
میرا
(نف) (مرکب از میر + الف) هرچیز یا کسی که محکوم به مرگ است. میرنده. فانی. فناپذیر. که میرد. مائت. فانی. هالک. (از یادداشت مؤلف) : معنی گیومرث زندهء گویای میرا بود... (تاریخ بلعمی، از سبک شناسی ج2 ص23).
میراب
(اِ مرکب) مباشر و ناظر تقسیم آبها. (ناظم الاطباء). باغبان که آب رسانی ذمهء او باشد. (از غیاث). آبران. آبرانه. قَلاّد. آب بخش. آبیار. اویار. آن که آب را بخشد. (یادداشت مؤلف). آن که بر سهمیهء هر خانه یا باغ یا کشتزار از آب رود یا نهر یا قنات یا...
میراب
(اِخ) دهی است از دهستان خروسلو بخش گرمی شهرستان اردبیل، واقع در 37هزارگزی باختری گرمی با 120 تن سکنه. آب آن از چشمه و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج4).
میرابو
[بُ] (اِخ)(1) اونوره گابریل ریکتی کنت دو (1749-1791 م.). سیاستمدار انقلابی نامی فرانسه، زندگی وی پیش از سال 1789 به یک سلسله زیاده رویها و مشاجرات با پدرش گذشت و بفرمان وی بارها توقیف شد و به زندان افتاد. با آنکه از طبقهء نجبا و اعیان بود در سال 1789...
میرابو
[بُ] (اِخ)(1) ویکتور ریکتی مارکی دو (1715 - 1789 م.). سیاستمدار فرانسوی و رهبر فیزیوکراتهای آن کشور است و پدر اونوره گابربل ریکتی کنت دو میرابو.
(1) - Victor Riqueti Marqauis de Mirabeau.
میرابی
(حامص مرکب) شغل و پیشهء میراب. عمل میراب. عمل مباشرت و نظارت بر تقسیم آب :
خضر نتواند به آب زندگی از ما خرید
منصب میرابی سرچشمهء آئینه را.
میرزاصائب.
رجوع به میراب شود. || (اِ مرکب) حقی که به جهت تقسیم آب به میرابها دهند.
میرابی
(اِخ) دهی است از دهستان رودخانه بخش میناب شهرستان بندرعباس، واقع در 95هزارگزی شمال میناب با 200 تن سکنه. آب آن از رودخانه و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج8).
میراث
(ع اِ) (از «ورث») مالی که از مرده به کسی رسد. (منتهی الارب). آنچه که شخصی برای وارث خود می گذارد پس از مرگ. ج، مواریث. (از ناظم الاطباء). ترکهء مرده. مالی که از مرده رسد. (آنندراج). آنچه به مرگ از کسی بازماند. (دهار). مرده ریگ و ترکه و گاوزاد...
میراث بر
[بَ] (نف مرکب) وارث. که از مرده ارث برد. (از یادداشت مؤلف). میراث برنده. و رجوع به میراث و وارث شود.
میراث خوار
[خوا / خا] (نف مرکب)میراث خوارنده. میراث خورنده. میراث خواره. میراث بر. ارث برنده. ارث بر. آنکه از میراث اقوام متوفای خود بهره برد. (از یادداشت مؤلف). آنکه بعد از متوفی مستحق وراثت او باشد. (آنندراج). مولی. (ترجمان القرآن جرجانی) : کلاله، میراث خوار جز پدر و مادر و فرزندان....
میراث خوارگان
[خوا / خا رَ / رِ] (اِ مرکب) جِ میراث خواره. میراث خواره ها. میراث خواران. ارث بران. وارثان :
خزینه داری میراث خوارگان کفر است
به قول مطرب و ساقی به فتوی دف و نی.
حافظ.
و رجوع به میراث خوار و میراث خواره شود.
میراث خواره
[خوا / خا رَ / رِ] (نف مرکب) میراث خوار. میراث خور. میراث بر. وارث. ارث بر. (از یادداشت مؤلف). رجوع به میراث خوار شود.
میراث خواری
[خوا / خا] (حامص مرکب) صفت و حالت میراث خوار. رجوع به میراث خوار شود.
میراث خور
[خوَرْ / خُرْ] (نف مرکب)میراث خورنده. وارث. (ناظم الاطباء) :
قارون کند اندر دو نفس تیغ جهادت
یک طائفه میراث خور و مرثیه خوان را.
انوری.
-امثال: چشته خور بدتر از میراث خور است. (امثال و حکم دهخدا). و رجوع به میراث خوار شود.
- میراث خور شدن؛ مالک میراث شدن. (ناظم الاطباء).
میراث خوردن
[خَورْ / خُرْ دَ] (مص مرکب) مالک میراث شدن. میراث زدن. (ناظم الاطباء). ارث بردن. ارث خوردن. بهره مند شدن از مال و ملکی که مرده به ارث گذارد. و رجوع به میراث خوار شود.
میراث خوری
[خوَ / خُ] (حامص مرکب) صفت و حالت میراث خور. رجوع به میراث خور شود.
