میدیوزرم
[مَ زَ رِ] (اِ) نخستین گهنبار. جشنی که در اردی بهشت ماه در روز دی به مهر (پانزدهم) واقع می شود .و بر طبق سنت زردشتیان در این روز یا از آغاز سال تا این روز آسمان خلقت یافته است. (یشتها). هنگام چهل و پنج روز که در آن هنگام...
میدیوشهم
[مَ شِ مَ] (اِ) دومین گهنبار. این جشن در تیرماه روز دی بمهر (پانزدهم) واقع می شود و در این روز یا در فاصلهء گهنبار اول و دوم آب وجود و هستی یافته است. (یشتها). گاه دوم یعنی شست روزی که خداوند در آن ایام آبها را خلق فرموده. (از...
میذنه
[ذَ نَ / نِ] (از ع، اِ) مئذنه. گلدسته. جای اذان گفتن. (غیاث) : من از میذنه فرو دویدم و فریاد آوردم. (ترجمهء تاریخ یمینی ص329).
میذنه گوی
[ذَ نَ / نِ] (نف مرکب) میذنه گوینده. اذان گوی. مؤذن. آن که در میذنه اذان گوید. بانگ نمازگو :
گیرم که خروس پیرزن مرد
یا میذنه گوی را عسس برد.نظامی.
میذونه
[نَ] (ع اِ) مئذنه. جای اذان گفتن. (آنندراج). گلدسته. رجوع به مئذنه و میذنه شود.
میر
[مَ] (ع اِ) طعام. خواربار. میره.
میر
[مَ] (ع مص) خواربار آوردن جهت عیال. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (آنندراج). خواربار آوردن یعنی طعام. (دهار). خواربار آوردن. (تاج المصادر بیهقی). خوردنی آوردن. (ترجمان القرآن جرجانی ص97). طعام خورانیدن. (یادداشت مؤلف). || به آب تر کردن و سودن دوا را. || زدن پشم. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج).
میر
[مَ / مِ] (از اتباع و مهمل خیر) از اتباع است برای خیر (خیر میر) مانند بسیاری از واژه ها که اتباع هموزن خود با تبدیل حرف نخست به میم دارند چون: کتاب متاب. غلط ملط، باج ماج : فرمود که معاملهء معاملان با خزانه، بهر آن است تا خیر...
میر
(نف) ریشه یا مادهء بن مضارع فعل مردن. از آن در ترکیب صفت فاعلی مرکب سازند: زودمیر. سخت میر. رجوع به این ترکیبات در جای خود شود.
میر
(از ع، اِ) مخفف امیر. (غیاث). امیر و پادشاه و سلطان. (ناظم الاطباء). نژاده. (زمخشری). مخفف امیر، و میره مخفف امیره...(1) و از خصایص این لفظ است که به قطع کسرهء اضافه هم آید مثل لفظ میرآب، به معنی داروغهء آب و میردریا که آن را در عرف این دیار...
میر
(اِخ) دهی است از دهستان پایین بخش طالقان شهرستان تهران، واقع در سر راه عمومی طالقان به قزوین و 24هزارگزی باختر شهرک. با 1116 تن جمعیت. آب آن از چشمه و رود شاهرود و راه آن ماشین رو است. سکنهء این ده فقط در تابستان چند ماهی به این آبادی...
میر
(اِخ) تیره ای از طایفهء ایهاوند هفت لنگ. (از جغرافیای سیاسی کیهان ص73).
میرآباد
(اِخ) نام محلی کنار راه کرمانشاه به نوسود میان پاوه و نوری آب در 133500 گزی کرمانشاه. (یادداشت مؤلف).
میرآباد
(اِخ) دهی است از دهستان منگور بخش حومهء شهرستان مهاباد، واقع در56500 گزی جنوب باختری مهاباد با 331 تن سکنه. آب آن از رودخانه و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج4).
میرآباد
(اِخ) دهی است از دهستان حومهء بخش سلدوز شهرستان ارومیه، واقع در 8 هزارگزی شمال باختری نقده با 317 تن سکنه. آب آن از رودخانه و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج4).
میرآباد
(اِخ) دهی است از دهستان به به جیگ بخش سیه چشمهء شهرستان ماکو، واقع در 32هزارگزی جنوب خاوری سیه چشمه. با 265 تن سکنه. آب آن از چشمه و راه آن ماشین رو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج4).
میرآباد
(اِخ) دهی است از دهستان حومهء بخش صومای شهرستان ارومیه، واقع در 915هزارگزی شمال خاوری هشتیان با 132 تن سکنه. آب آن از چشمه و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج4).
میرآباد
(اِخ) دهی است از دهستان چهریق بخش شاهپور شهرستان خوی، واقع در 65 هزار و پانصد گزی جنوب باختری شاهپور با 133 تن سکنه. آب آن از چشمه و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج4).
میرآباد
(اِخ) دهی است از دهستان گیلان بخش گیلان شهرستان شاه آباد، واقع در 10 هزارگزی باختر گیلان با 250 تن سکنه. آب آن از رودخانهء گیلان و راه آن ماشین رو است ساکنان از طایفهء کلهر هستند. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج5).
میرآباد
(اِخ) دهی است از دهستان تیلکوه بخش دیواندرهء شهرستان سنندج، واقع در 42هزارگزی شمال باختر دیواندره با 120 تن سکنه. آب آن از چشمه و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج5).
