ارقون
[ ] (اِخ) رودی است در بلاد ایغور که از کوههای قراقورم سرچشمه گیرد. (جهانگشای جوینی ج 1 ص 39، 42 و 192) (تاریخ مغول ص 4، 7 و 16).
ارقه
[اَ قَ / قِ] (ص)(1) اَرْغه. عَرْقه. در تداول عامه، سخت گربز.
(1) - Vaurien. Farceur.
ارقه
[اَ قَ] (اِخ)(1) از بلاد اسپانیا که بین آن و ابره زمینی قفر موسوم به سلانا(2) واقع است. (حلل السندسیه ج 2 ص 176). || رودی به اسپانیا که از پیرنه (جبال البرانس) سرچشمه گیرد و بنبلونه(3) را مشروب کند و در ویلاّ فرانکا به اَراگُن ریزد و طول آن...
ارقی
[اِ] (اِ) نام گیاه شیرخشت در منجیل و قوشخانه. رجوع به شیرخشت شود.
ارقی
[اَ قا] (ع ن تف) نعت تفضیلی از رقی و رُقیّ. بلندتر. راقی تر.
ارقیطاط
[اِ] (ع مص) ارقطاط. (منتهی الارب). پیسه گردیدن. || برگ آوردن گرفتن عرفج. بلگ به درآوردن گیاه عرفج.
ارقیطون
[اَ] (معرب، اِ)(1) (از لاطینی آرکتولاپا) آراقیطون. اراقیطون. ارقطیون. باباآدم. مؤلف تحفه المؤمنین گوید: معرّب از ارقیثون(2) یونانی و آن نباتیست مزغّب، ساقش مربع و سست و قریب بذرعی و برگش مایل به استداره و اکلیل او مایل بسرخی و تخمش بقدر زیره و از آن کوچکتر و سیاه و...
ارقیلس
[اَ لِ] (اِخ)(1) رجوع به ارقلیس شود.
(1) - Archelaos.
ارقیونویان
[اَ] (اِخ) از سرداران هولاکو که از طرف وی مأمور تسخیر حصار مستحکم اربل شد و آن حصار در دست جماعتی از کردان بود. ارقیو مدتی درپای آن قلعه سرگشته ماند و بگشودن آن موفق نشد تا بکمک لشکری و فکری بدرالدّین لؤلؤ آنجا را بگشود و باروی آن خراب...
ارک
[اَ رَ] (ع مص) مبتلا شدن شتر بدرد شکم از خوردن اراک. (منتهی الارب). خوردن شتر درخت اراک را. (منتخب اللغات) (شمس اللغات) (کنز اللغات). بیماری شتر از خوردن اراک.
ارک
[اَ] (ع مص) ستیزه کردن مرد. (منتهی الارب). || ساکن شدن ورم زخم و نزدیک بهی رسیدن. (آنندراج). نزدیک به بهی رسیدن و خوابیدن ورم ریش یا خستگی: ارک الجرح. (منتهی الارب). || اقامت کردن در جایی. مقیم بودن بجائی. || درنگ کردن در کار: ارک فی الامر. (منتهی الارب)....
ارک
[اَ] (اِخ) بزبان علمی اهل هند اسمی است از اسامی نیر اعظم. (جهانگیری).
ارک
[اَ رِ] (ع ص) اراکناک. جائی که دارای اراک بسیار باشد.
ارک
[اِ] (ع اِ) حمض. نباتی تلخ و شورمزّه. (منتهی الارب).
ارک
[اُ رُ] (ع اِ) جِ اراک و اراکه.
ارک
[] (اِ) موضع رستنگاه دندان. لثه :تدبیر آسان برآمدن دندان کودکان آنست که ارک او را یعنی آن موضع که رستنگاه دندان آنست بچیزهای نرم و چرب میمالند چو پیه مرغ و پیه بط و مسکه و مغز خرگوش پخته و خواجه ابوعلی سینا رحمه الله اندر کتاب قانون حکایت...
ارک
[اَ] (اِ) ارگ. (برهان). هر قلعه ای که مسکن پادشاه باشد و این لفظ را بعضی بضمتین نوشته اند و بعضی بزیادت الف گفته اند و در رشیدی و جهانگیری نوشته که ارک بفتح اول و سکون ثانی هر قلعه ای که درون شهر باشد. (غیاث اللغات). درون قلعه. (جهانگیری)....
ارک
[اَ رَ کَ] (اِخ) نام مردی ارمنی که در بابل بزمان داریوش بزرگ، بدروغ نام بخت نصر (نبوکدنزر) بخود بست و مدعی شد پسر نبونائید است و بابل را گرفته پادشاه شد. به امر شاهنشاه، وندفرناه سردار با لشکری بسرکوبی او رفت و در بیست و دوم ماه مرگ جَنَ...
ارک
[اَ رَک ک] (ع ص) مرد ناکس و سست رای. || آنکه بر اهل خود غیرت ندارد. (منتهی الارب). بی حمیّت. || آنکه اهل او مهابت وی نکنند. (منتهی الارب). رُکاک.
ارک
[اَ] (اِخ) قلعه ای است از ولایت سیستان. (جهانگیری). موضعی است در سجستان. (آنندراج). نام ابنیهء عظیمه به زرنج سیستان، بین باب کرکویه و باب نیشک و آن خزانه ای بود که عمروبن اللیث بنا کرده بود. سپس دارالاماره و قلعه گردید و یاقوت گوید در زمان وی بهمین نام...
