ارکاغانیس
[اَ] (اِخ)(1) طبیبی است یونانی و جابربن حیان بن عبدالله راست مصححات ارکاغانیس. (الفهرست ابن الندیم چ مصر ص 502 س10): بقراط میگوید روز هفدهم روز بحران است... و ارکاغانیس و دیگران میگویند روز هژدهم روز بحران است. (ذخیرهء خوارزمشاهی). روفس و ارکاغانیس گفته اند [ گشنیز ] سرد است....
ارکاک
[اِ] (ع مص) باران ریزه باریدن آسمان. (منتهی الارب). باران خرد باریدن. (زوزنی). || باران ریزه رسیدن بزمین. (منتهی الارب).
ارکاک
[اِ] (اِ) باران قطره کوچک را گویند که نرم باران باشد. (برهان). باران خردقطره بود. (جهانگیری) (شعوری). باران خرد و قطرهء کوچک. (آنندراج) :
یک قطره ز ارکاک کف راد تو شاها
تشویردهِ قلزم و عمان و محیط است.
شهاب الدین خطاط.
ظاهراً کلمه بفتح اول و جمع رکّ است و عربی است نه...
ارکاک
[اَ] (ع اِ) جِ رَکّ و رِکّ، به معنی باران نرم ریزه یا زاید از باران نرم ریزه. (منتهی الارب).
ارکان
[اَ] (ع اِ) جِ رُکن. مبانی. پایه ها :
بحکم تجربت احکام رایش
همه ارکان ملک شهریار است.مسعودسعد.
چه آستان که چون کعبه بخاکپای رُکبان آن تمسّک سزا و بموافقت و ارکان آن تنسک روا. (ترجمهء تاریخ یمینی ص 453). || کرانهء قویتر چیزی. (منتهی الارب). هر امر که باعث قوت و غلبه...
ارکان
[اَ] (اِخ) آبی است در اجأ، یکی از دو کوه طیی ء، بنی سِنبس را. (معجم البلدان).
ارکان
[اَرْ رَ] (اِخ) ولایتی است از برمهء انگلیس و آن از جانب شرقی، از خلیج بنگال بین 16 و 22 درجه و 30 دقیقهء عرض شمالی و بین 92 و 94 درجهء طول شرقی امتداد دارد و در مشرق آن بلاد برمه قرار دارند که سلسلهء جبالی آن ها را...
ارکان حرب
[اَ نِ حَ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب)(1) هیئت صاحب منصبان که ادارهء سپاهیان را متعهد است. ستاد. (فرهنگستان).
(1) - etat - major.
ارکئون
[اَ] (معرب، اِ) (از ارخون یونانی بمعنی رئیس) ارکون. ارخون(1). در قدیم قاضی بزرگ جمهوری های یونان. || رئیس. || مهتر ترسایان. (آنندراج ذیل ارخون) :بیرون جماعتی که از حکم چنگزخان و قاآن از زحمات مؤنات معافند از طایفهء مسلمانان سادات... و از نصاری آنک ایشان را ارکئون و رهبان...
ارکب
[اَ کَ] (ع ص) مرد کلان زانو. آدمی بزرگ زانو. ستبرزانو. || بعیر ارکب؛ که یک زانو کلان تر دارد. شتر که یک زانوی وی بزرگتر از دیگری باشد. (منتهی الارب). آنک یک زانوی وی بزرگتر باشد از دیگری. (زوزنی). آنک یک زانوی وی بزرگتر بود از دیگری. (تاج المصادر...
ارکب
[اَ کُ] (ع اِ) جِ رَکب. شترسواران. اسب سواران. شترسواران ده عدد و افزون. اسم جمع است یا جمع و گاهی برای اسپ سواران هم باشد. (آنندراج).
ارکتس
[اِ رِ تِ] (اِخ) رجوع به ارکته شود.
ارکته
[اِ رِ تِ] (اِخ)(1) در اساطیر یونانی نام یکی از پادشاهان قدیم آتن، پسر پاندیُن و پدر سِکرُپ. مورخان زندگانی او را از 1525 تا 1460 ق. م. نوشته اند. (لغت نامهء تمدن قدیم).
(1) - Erechthee.
ارکتیون
[اِ رِ یُنْ] (اِخ)(1) معبدی که در آکرُپُل اثینه، در ارِکتِه برپا کرده بودند و دالان او مشهور بوده است. رجوع به کاریات و کاریاتید شود.
(1) - Erechteion.
ارکس
[اُ رُ] (فرانسوی، اِ)(1) (از آلمانی اوئرکس(2)، به معنی گاو دشتی) نوعی از گاو که سابقاً تا قرون وسطی نیز در اروپا یافت میشده و اکنون منقرض شده است.
(1) - Aurochs.
(2) - Auerochs.
ارکس
[ ] (اِ)(1) ارز. اریس. فوقا.
(1) - Peuce.
ارکسارت
[اُ رِکْ] (اِخ) رود سیحون. (ایران باستان ص 1649 و 1650). رجوع به ارکسانت شود.
ارکسانت
[اُ] (اِخ)(1) رود سیحون. (آریان، کتاب 3، فصل 10، بند 4 بنقل از آریستوبول). و ظنّ قوی این است که پارسیان قدیم این را «وَخشرت» یا «ورخشنت» یا چیزی نزدیک به آن مینامیدند، چنانکه جیحون را وَخش میگفتند. (ایران باستان ص 1702، 1918 و 2205).
(1) - Orxante.
ارکسی نس
[اُ نِ] (اِخ)(1) قائم مقام «فرازااُرت» والی پاسارگاد، که بهنگام سفر اسکندر در هند، جانشین فرازاارت شده بود تا اسکندر پس از مراجعت والییی تعیین کند و او از جهت چند جنایت از قبیل غارت معابد و مقابر و کشتن چند تن پارسی بناحق، مقصر شناخته شد و او را...
ارکش
[اَ کُ] (اِخ)(1) نام شهری میان شلبره و نشمه به اسپانیا. (رحلهء ابن جُبیر). و حصن ارکش در تواریخ یاد شده است.
(1) - Arcos.
